نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان صائب
کار ما چون زلف خوبان
در
گره افتاده است
مي کني سر رشته گم صائب ز کار ما مپرس
شور بحر از لوح کشتي مي توان چون آب خواند
در
دل صد پاره ما بنگر از طوفان مپرس
بند و زندان بر دل خوش مشرب من بار نيست
کز دل واکرده دارم پيشگاهي
در
قفس
دامگاه تازه اي پرواز را منظور بود
اين که مي کردم نفس را راست گاهي
در
قفس
چشم وا کردن به روي بيوفايان مشکل است
کاش مي بود از حريم بيضه راهي
در
قفس
شد ز خط لعل تو ايمن ز شبيخون هوس
در
شب تار بود شهد مسلم ز مگس
خضر
در
چشمه حيوان ز سياهي ره برد
خال و خط رهبر آن کنج دهان ما را بس
غير از سپند خال که رو سخت کرده است
در
آتش اين چنين ننشسته است هيچ کس
در
هيچ ذره نيست که شوري ز عشق نيست
صائب ز قيد عشق نجسته است هيچ کس
زان پيش که
در
خاک رود، قطره خود را
حيف است که پيوسته به دريا نکند کس
در
چشم کند خانه، مگس را چو دهي روي
با سفله همان به که مدارا نکند کس
مي پرد گوش اجابت
در
هواي ناله ات
هايهايي سر کن اي بيدرد، هي هي زود باش
نشأه زنداني بود
در
شيشه هاي سر به مهر
گرسري داري به شور عشق،بي دستار باش
تا بخندد بر رخت پيشاني منزل چو صبح
هم به همت، هم به دست و پاي
در
شبگير باش
از گرفتاري مشو غافل
در
ايام نشاط
گر به گلشن مي روي چون آب با زنجير باش
در
حريم عشق و بزم حسن تا راهت دهند
سينه بي کينه و آيينه بي زنگ باش
گاه
در
پاي خم و گه بر سر سجاده باش
باسفال و جام زريکرنگ همچون باده باش
ازکمان توست هر تيري که
در
دل مي خلد
راست شو، از تير طعن کج نظر آسوده باش
دست تا از توست، دست از دامن ريزش مدار
تا نمي
در
شيشه داري تشنه پيمانه باش
در
حضور اهل دل چون گل سراپا گوش شو
پيش اهل حال چون سوسن زبان يکسر مباش
صبح نزديک است، نور شمع مي گيرد هوا
بيش ازين اي بيخبر
در
بند بال و پر مباش
طي عرض راه، طول راه را سازد زياد
در
ره حق همچو مستان هر طرف مايل مباش
سيم وزر را نيست چون سيماب دريک جا قرار
چون صدف
در
فکر جمع گوهر غلطان مباش
سرمه کن از برق بينش پرده هاي خواب را
بيش ازين
در
زير ابر اي ديده روشن مباش
چون حباب اين عقده کز کسب هوا
در
کار توست
از نسيمي عين دريا مي شود غمگين مباش
داغ
در
دل هست، اگر بر سر نباشد گو مباش
حلقه بيرون درگر زر نباشد گو مباش
از تپيدن مي توان کوتاه کرد اين راه را
قوت پرواز اگر
در
پر نباشد گو مباش
دل چو شد بي عشق،لرزيدن بر او بي حاصل است
در
بغل اين فرد باطل گر نباشد گو مباش
من که صائب لعل سازم سنگ را ازخون دل
در
زمين چون تنگ چشمان گنج گوهر گو مباش
دل نمي لرزد به صيد رام اين صياد را
در
قفس زنهار بي بال و پر افشاني مباش
دل به دست آور که مي
در
ساغرش خون مي شود
باده پيمايي که برآتش کبابي نيستش
سرو ازان
در
چار موسم تازه روي و خرم است
کز تهيدستي به دل بيم حسابي نيستش
خون گل
در
باغ بي ديوار مي باشد هدر
واي بر حسني که بر سر ديده باني نيستش
چون نمکدان
در
نمک پاشي است سر تا پا دهان
آن که وقت بوسه دادنها دهاني نيستش
هرکه دارد خرده خود از نواسنجان دريغ
همچو گل
در
هفته اي مي ريزد از هم دفترش
شمع من
در
هر که آتش مي زند پروانه وار
رنگ عشق تازه اي مي ريزد ازخاکسترش
آن پرپر و همچو حسن خود غريب افتاده است
من سفر ناکرده
در
خاک وطن مي جويمش
تن به سختي ده اگر از اهل ايماني، که هست
سبحه را
در
دل گره از رشته زنار بيش
خواب امني را که مي جستم به صد چشم از جهان
بعد عمري يافتم
در
سايه ديوار خويش
آهوان ناز سگ ليلي به مجنون مي کنند
عشق
در
هر جا که باشد مي کند تأثير خويش
نامه اش چون نامه صبح است
در
محشر سفيد
هر که از اشک ندامت دادشست و شوي خويش
ز بس خون گريه کرد از رشک روي آتشين او
چو رنگ لعل پنهان
در
دل خوناب شد آتش
گره چون گريه گرديده است شبنم درگلوي گل
ننوشد آب خوش هرکس که دارد
در
کمين آتش
فرو خور خشم راگر زنده مي خواهي دل خودرا
که کارآب حيوان مي کند
در
خوردن اين آتش
خطش زان درنظر چون موي آتش ديده مي آيد
که ياقوت لب او راست
در
زير نگين آتش
زبس از زلف او
در
شانه کردن مشک مي ريزد
چوپاي شمع تاريک است پاي سرو آزادش
عرق را روي آتشناک او
در
پرده مي سوزد
ز استغنا نمي جوشد به شبنم خون گلزارش
اگر چون بوسه حرف تلخ او شيرين بود، شايد
که
در
تنگ شکر شبها به روز آورده گفتارش
نظر چون از گل بي خار اين گلزار بردارم؟
که چون مژگان دواند ريشه
در
دل خار ديوارش
به هرجاسرو او
در
جلوه آيد، کبک مي سازد
به تيغ کوه خون خود حلال از شرم رفتارش
صفحه قبل
1
...
3024
3025
3026
3027
3028
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن