167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • کار ما چون زلف خوبان در گره افتاده است
    مي کني سر رشته گم صائب ز کار ما مپرس
  • شور بحر از لوح کشتي مي توان چون آب خواند
    در دل صد پاره ما بنگر از طوفان مپرس
  • بند و زندان بر دل خوش مشرب من بار نيست
    کز دل واکرده دارم پيشگاهي در قفس
  • دامگاه تازه اي پرواز را منظور بود
    اين که مي کردم نفس را راست گاهي در قفس
  • چشم وا کردن به روي بيوفايان مشکل است
    کاش مي بود از حريم بيضه راهي در قفس
  • شد ز خط لعل تو ايمن ز شبيخون هوس
    در شب تار بود شهد مسلم ز مگس
  • خضر در چشمه حيوان ز سياهي ره برد
    خال و خط رهبر آن کنج دهان ما را بس
  • غير از سپند خال که رو سخت کرده است
    در آتش اين چنين ننشسته است هيچ کس
  • در هيچ ذره نيست که شوري ز عشق نيست
    صائب ز قيد عشق نجسته است هيچ کس
  • زان پيش که در خاک رود، قطره خود را
    حيف است که پيوسته به دريا نکند کس
  • در چشم کند خانه، مگس را چو دهي روي
    با سفله همان به که مدارا نکند کس
  • مي پرد گوش اجابت در هواي ناله ات
    هايهايي سر کن اي بيدرد، هي هي زود باش
  • نشأه زنداني بود در شيشه هاي سر به مهر
    گرسري داري به شور عشق،بي دستار باش
  • تا بخندد بر رخت پيشاني منزل چو صبح
    هم به همت، هم به دست و پاي در شبگير باش
  • از گرفتاري مشو غافل در ايام نشاط
    گر به گلشن مي روي چون آب با زنجير باش
  • در حريم عشق و بزم حسن تا راهت دهند
    سينه بي کينه و آيينه بي زنگ باش
  • گاه در پاي خم و گه بر سر سجاده باش
    باسفال و جام زريکرنگ همچون باده باش
  • ازکمان توست هر تيري که در دل مي خلد
    راست شو، از تير طعن کج نظر آسوده باش
  • دست تا از توست، دست از دامن ريزش مدار
    تا نمي در شيشه داري تشنه پيمانه باش
  • در حضور اهل دل چون گل سراپا گوش شو
    پيش اهل حال چون سوسن زبان يکسر مباش
  • صبح نزديک است، نور شمع مي گيرد هوا
    بيش ازين اي بيخبر در بند بال و پر مباش
  • طي عرض راه، طول راه را سازد زياد
    در ره حق همچو مستان هر طرف مايل مباش
  • سيم وزر را نيست چون سيماب دريک جا قرار
    چون صدف در فکر جمع گوهر غلطان مباش
  • سرمه کن از برق بينش پرده هاي خواب را
    بيش ازين در زير ابر اي ديده روشن مباش
  • چون حباب اين عقده کز کسب هوا در کار توست
    از نسيمي عين دريا مي شود غمگين مباش
  • داغ در دل هست، اگر بر سر نباشد گو مباش
    حلقه بيرون درگر زر نباشد گو مباش
  • از تپيدن مي توان کوتاه کرد اين راه را
    قوت پرواز اگر در پر نباشد گو مباش
  • دل چو شد بي عشق،لرزيدن بر او بي حاصل است
    در بغل اين فرد باطل گر نباشد گو مباش
  • من که صائب لعل سازم سنگ را ازخون دل
    در زمين چون تنگ چشمان گنج گوهر گو مباش
  • دل نمي لرزد به صيد رام اين صياد را
    در قفس زنهار بي بال و پر افشاني مباش
  • دل به دست آور که مي در ساغرش خون مي شود
    باده پيمايي که برآتش کبابي نيستش
  • سرو ازان در چار موسم تازه روي و خرم است
    کز تهيدستي به دل بيم حسابي نيستش
  • خون گل در باغ بي ديوار مي باشد هدر
    واي بر حسني که بر سر ديده باني نيستش
  • چون نمکدان در نمک پاشي است سر تا پا دهان
    آن که وقت بوسه دادنها دهاني نيستش
  • هرکه دارد خرده خود از نواسنجان دريغ
    همچو گل در هفته اي مي ريزد از هم دفترش
  • شمع من در هر که آتش مي زند پروانه وار
    رنگ عشق تازه اي مي ريزد ازخاکسترش
  • آن پرپر و همچو حسن خود غريب افتاده است
    من سفر ناکرده در خاک وطن مي جويمش
  • تن به سختي ده اگر از اهل ايماني، که هست
    سبحه را در دل گره از رشته زنار بيش
  • خواب امني را که مي جستم به صد چشم از جهان
    بعد عمري يافتم در سايه ديوار خويش
  • آهوان ناز سگ ليلي به مجنون مي کنند
    عشق در هر جا که باشد مي کند تأثير خويش
  • نامه اش چون نامه صبح است در محشر سفيد
    هر که از اشک ندامت دادشست و شوي خويش
  • ز بس خون گريه کرد از رشک روي آتشين او
    چو رنگ لعل پنهان در دل خوناب شد آتش
  • گره چون گريه گرديده است شبنم درگلوي گل
    ننوشد آب خوش هرکس که دارد در کمين آتش
  • فرو خور خشم راگر زنده مي خواهي دل خودرا
    که کارآب حيوان مي کند در خوردن اين آتش
  • خطش زان درنظر چون موي آتش ديده مي آيد
    که ياقوت لب او راست در زير نگين آتش
  • زبس از زلف او در شانه کردن مشک مي ريزد
    چوپاي شمع تاريک است پاي سرو آزادش
  • عرق را روي آتشناک او در پرده مي سوزد
    ز استغنا نمي جوشد به شبنم خون گلزارش
  • اگر چون بوسه حرف تلخ او شيرين بود، شايد
    که در تنگ شکر شبها به روز آورده گفتارش
  • نظر چون از گل بي خار اين گلزار بردارم؟
    که چون مژگان دواند ريشه در دل خار ديوارش
  • به هرجاسرو او در جلوه آيد، کبک مي سازد
    به تيغ کوه خون خود حلال از شرم رفتارش