167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • صائب نيازمندي من گشت بيشتر
    چندان که يار در دل من خون زناز کرد
  • در پرده بود راز حقيقت گشاده روي
    منصور از براي چه افشاي راز کرد
  • در روزگار حسن تو از خجلتي که داشت
    گل آب ورنگ خود عرق انفعال کرد
  • تااقتدا به کارگزاران عشق کرد
    در هيچ کار فکرت صائب خطا نکرد
  • مانند نخل موم نهال اميد ما
    در مغز خاک ريشه به ذوق ثمر نکرد
  • شد همچو تخم سوخته در خاک ناپديد
    دلمرده اي که تربيت بال وپر نکرد
  • صائب بساز از رخ او بانگاه دور
    با آفتاب دست کسي در کمر نکرد
  • با دل گذار کار زبان را که در مصاف
    صد تيغ کار حمله مردانه اي است
  • در موسم چنين دل نادردمندما
    صائب هواي گوشه ميخانه اي نکرد
  • پيکان قرار در تن مردم نمي کند
    دل هر زمان ز جاي دگر سربرآورد
  • با عشق حسن در ته يک پيرهن بود
    آتش ز بال خويش سمندر برآورد
  • نگذاشت خط در آن لب شيرين حلاوتي
    مور حريص گرد ز شکر برآورد
  • در جلوه گاه حسن تو انگشت زينهار
    از قامت علم صف محشربرآورد
  • آسوده تر ز ديده قربانيان شود
    بر روي آرزو دل اگر در برآورد
  • از گرمخوني دل مشتاق زخم من
    در بيضه تيغ بال ز جوهر برآورد
  • پا در رکاب برق بود فصل نوبهار
    صائب ز زير بال چرا سر برآورد
  • آن را که هست در رگ جان پيچ وتاب عشق
    چون رشته عاقبت ز گهر سربرآورد
  • خودبين مشو کز آب روان بخش زندگي
    آيينه در به روي سکندر برآورد
  • قانع چو کهربا به پرکاه اگر شوم
    صد چشم در گرفتن آن پربرآورد
  • پا در رکاب برق بود فصل نوبهار
    صائب ز زير بال چرا سربرآورد
  • در زير تيغ حادثه ابرو گشاده باش
    کاين زخمها ز چين جبين بر سپر خورد
  • تلخي نمي رسد به قناعت رسيدگان
    در خاک مور غوطه به تنگ شکر خورد
  • هر قطره آب در جگرش مي شود گهر
    هر کس شمرده همچو صدف آب مي خورد
  • در نور کي رسد يد بيضا به نخل طور
    پروانه خون خويش به مهتاب مي خورد
  • چشم سياه مست تو در مجلس شراب
    جام هلال را به سر آفتاب زد