نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان صائب
اختلافي نيست
در
شست و کمان وتير، ليک
مي کند پرواز هر تير از کمان رنگ دگر
گر چه غير ازيک نوا
در
پرده خورشيد نيست
مي شود هر ذره دست افشان به آهنگ دگر
در
چنين وقتي که شد چون شيشه نازک پاي من
مي شود درراه من هرنقش پا، سنگ دگر
موجه ريگ روان را نعل
در
آتش بود
ساده لوح آن کس که مي پيچد به کف دامان عمر
نيست جز خون روزي اطفال صائب
در
رحم
مي توان بردن به پايان راه از عنوان عمر
وقت آن گل پيرهن خوش کز نسيم مرحمت
کرد
در
پيرانه سر يعقوب ما را ديده ور
نيست ممکن از رواني اشگ رامانع شدن
دارد از بي دست وپايي
در
گره صد پا گهر
از لب خامش صدف دندانه سازد تيغ را
بس که شد
در
عهد ما قحط خريدار گهر
روزي که ما بي زبانان بي طلب خواهد رساند
آنکه پيش از طفل
در
پستان کند انشاي شير
آنکه مي آيد زطفلي از دهانش بوي شير
مي گدازد عاشقان را چون شکر
در
جوي شير
نيست
در
مصر قناعت تشنه چشمي حرص را
خشک مي آيد برون اينجا شکر از جوي شير
در
حريم صبح صائب پاک کن دل از خودي
کز غباري از صفا بيمايه گردد روي شير
نداري چون ز معني بهره اي باري مکن دعوي
که
در
پرواز گردد مرغ کوته بال رسواتر
اگر
در
آتش افتد پاک طينت فيض مي بخشد
که گل گردد براي رفع درد سر گلاب آخر
چه آتش بود عشق انداخت
در
دامان اين صحرا
که شد هر دانه زنجير مجنون دانه اخگر
کاش
در
زندکي از خاک مرا بر مي داشت
آن که بر تربت من سايه فکند آخر کار
گر چه
در
شرم و حيا چهره مريم مثل است
هست رخسار تو صد پرده ازو شرمين تر
يکي است نسبت خارو حرير
در
ره من
مرا که از سر خود فارغم ز پا چه خبر؟
عاشق چگونه
در
نظر آرد ترا، که هست
سر تا به پاي حسن تو از هم رميده تر
گر بنگري به ديده عبرت، اشاره اي است
هر ماه نو به جلوه پا
در
رکاب عمر
تا نشويي دست از دنيا مياور رو به حق
نيست جايز
در
شريعت بي وضو کردن نماز
از دل خوش مشرب ما دست آفت کوته است
در
دل آتش شود اين دانه بيباک سبز
کي به درد آيد دلش از رنگ زرد سايلان؟
رو سياهي را که نان شد
در
بغل ز امساک سبز
بيغبار غم نخيزد آه سرد از سينه ها
در
سفال خشک ريحان کي شود بي خاک سبز
در
پي طوطي نهان شد گر چه تنگ شکرش
خانه ها از خنده اش پر نوش ميگردد هنوز
زان خط ظالم مشو غافل که
در
هر حلقه اي
فتنه ها آماده چون دور قمر دارد هنوز
گر چه زلف کافرش را خط مسلمان کرده است
سبحه
در
دل صد گره دارد ز زنارش هنوز
نرگسش از دود تلخ خط اگر پژمرده شد
چين ابرو
در
زبان بازي است چون سوسن هنوز
گر چه از بادخزان زير وزبر شد گلشنش
مي پرد چشم و دل صائب
در
آن گلشن هنوز
عشق با عقل محال است شود
در
دل جمع
اين دو تيغ است که همخانه نگردد هرگز
خوشا سري که ز شور جنون بود
در
گرد
خوشا دلي که به بال تپش کند پرواز
شد آفتاب تو
در
ابر خط نهان هر چند
ز عارض تو شود ديده ها پر آب هنوز
منت مکش ز سرمه که آن چشم خوش نگاه
در
بردن دل است ز دنباله بي نياز
دل خون شد و همان ستم آسمان بجاست
گل کرد شمع (و)باد صبا
در
بدر هنوز
ماتم و سور جهان با يکدگر آميخته است
خنده ها چون برق دارد ابر گريان
در
لباس
شرم همت يادگير از يوسف مصري که داد
نور بينش را به چشم پير کنعان
در
لباس
تا نگردد عيش شيرينش ز چشم شور تلخ
از سر پر مغز گردد پسته خندان
در
لباس
راز عشق از پرده پوشي مي شود رسوا که هست
باوجود نافه، بوي مشک عريان
در
لباس
درد پيري را جواني مي کند درمان و بس
آه کاين درمان نباشد
در
دکان هيچ کس
در
بيابان طلب چون گردباد از ضعف تن
گرد مي خيزد زمن تا راست مي سازم نفس
مي شود شمع اميدش روشن از باد صبا
هرکه
در
راه طلب چون لاله مي سوزد نفس
اي که مي پرسي که
در
ملک محبت باب چيست
اشک گرم وچهره خونين همين باب است وبس
موج
در
هرجنبش از حالي به حالي مي رود
بحر لنگردار يکتايي به يک حال است وبس
همچو مجنون هيچ کس از رفتن ما داغ نيست
چشم آهو
در
قفاي ما به دنيا است وبس
از دل آگاه
در
عالم همين نام است و بس
چشم بيداري که ديدم حلقه دام است وبس
پي به کنه خويش نتوان برد بي ترک خودي
راه اين ويرانه
در
بسته از بام است وبس
هرکه را ديدم صائب پخته مي گويد سخن
در
ميان اهل معني فکر ما خام است وبس
تا مگر بر چون خودي
در
گفتگو غالب شوند
مطلب ارباب علم از قيل و قال اين است و بس
در
تنور سينه خم جوش اين مي را ببين
نشأه اين باده رااز ساغر و مينا مپرس
چون شرر انجام ما
در
نقطه آغاز بود
ديگر از آغاز و از انجام کار ما مپرس
صفحه قبل
1
...
3023
3024
3025
3026
3027
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن