167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • اختلافي نيست در شست و کمان وتير، ليک
    مي کند پرواز هر تير از کمان رنگ دگر
  • گر چه غير ازيک نوا در پرده خورشيد نيست
    مي شود هر ذره دست افشان به آهنگ دگر
  • در چنين وقتي که شد چون شيشه نازک پاي من
    مي شود درراه من هرنقش پا، سنگ دگر
  • موجه ريگ روان را نعل در آتش بود
    ساده لوح آن کس که مي پيچد به کف دامان عمر
  • نيست جز خون روزي اطفال صائب در رحم
    مي توان بردن به پايان راه از عنوان عمر
  • وقت آن گل پيرهن خوش کز نسيم مرحمت
    کرد در پيرانه سر يعقوب ما را ديده ور
  • نيست ممکن از رواني اشگ رامانع شدن
    دارد از بي دست وپايي در گره صد پا گهر
  • از لب خامش صدف دندانه سازد تيغ را
    بس که شد در عهد ما قحط خريدار گهر
  • روزي که ما بي زبانان بي طلب خواهد رساند
    آنکه پيش از طفل در پستان کند انشاي شير
  • آنکه مي آيد زطفلي از دهانش بوي شير
    مي گدازد عاشقان را چون شکر در جوي شير
  • نيست در مصر قناعت تشنه چشمي حرص را
    خشک مي آيد برون اينجا شکر از جوي شير
  • در حريم صبح صائب پاک کن دل از خودي
    کز غباري از صفا بيمايه گردد روي شير
  • نداري چون ز معني بهره اي باري مکن دعوي
    که در پرواز گردد مرغ کوته بال رسواتر
  • اگر در آتش افتد پاک طينت فيض مي بخشد
    که گل گردد براي رفع درد سر گلاب آخر
  • چه آتش بود عشق انداخت در دامان اين صحرا
    که شد هر دانه زنجير مجنون دانه اخگر
  • کاش در زندکي از خاک مرا بر مي داشت
    آن که بر تربت من سايه فکند آخر کار
  • گر چه در شرم و حيا چهره مريم مثل است
    هست رخسار تو صد پرده ازو شرمين تر
  • يکي است نسبت خارو حرير در ره من
    مرا که از سر خود فارغم ز پا چه خبر؟
  • عاشق چگونه در نظر آرد ترا، که هست
    سر تا به پاي حسن تو از هم رميده تر
  • گر بنگري به ديده عبرت، اشاره اي است
    هر ماه نو به جلوه پا در رکاب عمر
  • تا نشويي دست از دنيا مياور رو به حق
    نيست جايز در شريعت بي وضو کردن نماز
  • از دل خوش مشرب ما دست آفت کوته است
    در دل آتش شود اين دانه بيباک سبز
  • کي به درد آيد دلش از رنگ زرد سايلان؟
    رو سياهي را که نان شد در بغل ز امساک سبز
  • بيغبار غم نخيزد آه سرد از سينه ها
    در سفال خشک ريحان کي شود بي خاک سبز
  • در پي طوطي نهان شد گر چه تنگ شکرش
    خانه ها از خنده اش پر نوش ميگردد هنوز
  • زان خط ظالم مشو غافل که در هر حلقه اي
    فتنه ها آماده چون دور قمر دارد هنوز
  • گر چه زلف کافرش را خط مسلمان کرده است
    سبحه در دل صد گره دارد ز زنارش هنوز
  • نرگسش از دود تلخ خط اگر پژمرده شد
    چين ابرو در زبان بازي است چون سوسن هنوز
  • گر چه از بادخزان زير وزبر شد گلشنش
    مي پرد چشم و دل صائب در آن گلشن هنوز
  • عشق با عقل محال است شود در دل جمع
    اين دو تيغ است که همخانه نگردد هرگز
  • خوشا سري که ز شور جنون بود در گرد
    خوشا دلي که به بال تپش کند پرواز
  • شد آفتاب تو در ابر خط نهان هر چند
    ز عارض تو شود ديده ها پر آب هنوز
  • منت مکش ز سرمه که آن چشم خوش نگاه
    در بردن دل است ز دنباله بي نياز
  • دل خون شد و همان ستم آسمان بجاست
    گل کرد شمع (و)باد صبا در بدر هنوز
  • ماتم و سور جهان با يکدگر آميخته است
    خنده ها چون برق دارد ابر گريان در لباس
  • شرم همت يادگير از يوسف مصري که داد
    نور بينش را به چشم پير کنعان در لباس
  • تا نگردد عيش شيرينش ز چشم شور تلخ
    از سر پر مغز گردد پسته خندان در لباس
  • راز عشق از پرده پوشي مي شود رسوا که هست
    باوجود نافه، بوي مشک عريان در لباس
  • درد پيري را جواني مي کند درمان و بس
    آه کاين درمان نباشد در دکان هيچ کس
  • در بيابان طلب چون گردباد از ضعف تن
    گرد مي خيزد زمن تا راست مي سازم نفس
  • مي شود شمع اميدش روشن از باد صبا
    هرکه در راه طلب چون لاله مي سوزد نفس
  • اي که مي پرسي که در ملک محبت باب چيست
    اشک گرم وچهره خونين همين باب است وبس
  • موج در هرجنبش از حالي به حالي مي رود
    بحر لنگردار يکتايي به يک حال است وبس
  • همچو مجنون هيچ کس از رفتن ما داغ نيست
    چشم آهو در قفاي ما به دنيا است وبس
  • از دل آگاه در عالم همين نام است و بس
    چشم بيداري که ديدم حلقه دام است وبس
  • پي به کنه خويش نتوان برد بي ترک خودي
    راه اين ويرانه در بسته از بام است وبس
  • هرکه را ديدم صائب پخته مي گويد سخن
    در ميان اهل معني فکر ما خام است وبس
  • تا مگر بر چون خودي در گفتگو غالب شوند
    مطلب ارباب علم از قيل و قال اين است و بس
  • در تنور سينه خم جوش اين مي را ببين
    نشأه اين باده رااز ساغر و مينا مپرس
  • چون شرر انجام ما در نقطه آغاز بود
    ديگر از آغاز و از انجام کار ما مپرس