167906 مورد در 0.18 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • جايي که زلف حلقه بيرون در بود
    نام دل شکسته ما را که مي برد
  • هر مشکلي که هست گرفتم گشود عقل
    ره در حقيقت دل انسان که مي برد
  • در هيچ جا غريب نباشد خداشناس
    عارف حضور کعبه ز بتخانه مي برد
  • مرغي که شد ز دام تو آزاد در بهشت
    سر زير بال خويش غريبانه مي برد
  • در حشر از صراط سبکبار بگذرد
    هر کس مرا به دوش به ميخانه مي برد
  • همکاسه هر که با فلک سفله مي شود
    در کام شير دست دليرانه مي برد
  • در سنگ خون لعل ز شرم تو آب شد
    گوهر عبث پناه به گنجينه مي برد
  • در حشر سر ز خانه زنبور برکند
    هرکس به خاک سينه پرکينه مي برد
  • صائب غم لباس به تن پروران گذار
    در زير يک نمد بسر آيينه مي برد
  • گر در گلوي خامه بريزند آب خضر
    مکتوب اشتياق به پايان نمي برد
  • آن را که ذوق تنگدلي در بغل گرفت
    لذت ز سير چاک گريبان نمي برد
  • تا در بغل کشد کمر نازک ترا
    از شوق چشم حلقه زنار مي پرد
  • راهي که مرغ عقل به يک سال مي پرد
    در يک نفس جنون سبکبال مي پرد
  • چشم گرسنه را نکند سير جمع مال
    در خرمن است وديده غربال مي پرد
  • زين آتشي که در جگر تشنه من است
    همچو سپند عقده تبخال مي پرد
  • در مطلب بلند به همت توان رسيد
    عنقا به کوه قاف به اين بال مي پرد
  • در سينه هاي صاف نگيرد قرار دل
    زود از بساط آينه سيماب بگذرد
  • در جوي شير کاسه به خون جگر زند
    از مي کسي که شب مهتاب بگذرد
  • بر قرب دل مبند که با ربط آفتاب
    در کان مدار لعل به خوناب بگذرد
  • چو موسم شباب دم صبح شيب را
    صائب روا مدار که در خواب بگذرد
  • در سينه من است ازان کبک خوشخرام
    کوهي کز آن عقاب به پرواز نگذرد
  • در کام شير بستر راحت فکنده است
    هرکس که خواب امن درين روزگار کرد
  • گرديد از شکنجه بيچارگي خلاص
    از چاره هر که رو به در چاره ساز کرد
  • شد طشت آتش افسر زر در نظر مرا
    تا عشق او به داغ مرا سرفراز کرد
  • کوتاه ساخت دست دراز کريم را
    در عرض حاجت آن سخن را دراز کرد