167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • پله اي کز عشق و رسوايي مرا قسمت شده است
    هست طفل ني سوارم در نظر منصورودار
  • نور و ظلمت راکه از سحر آفرينان کرده است
    جمع در يک کاسه،غير از مردمک درچشم يار؟
  • مي شود نرگس به هر رنگي که باشد آب او
    سرخ ازان شد مردمک در نرگس خونخواريار
  • گر چه دارد مهر خاموشي به لب از مردمک
    چشم مست او بود در گفتگو بي اختيار
  • در بياض چشم او تا مردمک را ديده است
    بر عذار خود نقاب افکنده عنبر از بهار
  • خضر اگر تيري به تاريکي فکند از ره مرو
    در سواد چشم او بين آب حيوان آشکار
  • نيست حيرت چشم او گر لاله رنگ از درد شد
    جوش مستي مي زند ميخانه در فصل بهار
  • مي برد خواهي نخواهي دل زمردم خط يار
    چشم بندي مي کند در بردن دل اين غبار
  • بر دلها چه مي گردي براي حبه اي؟
    دست کن در جيب خود چون غنچه گل زر بر آر
  • پيش نيسان چون صدف تا کي دهن خواهي گشود؟
    دم چو غواصان گره کن در جگر،گوهر برآر
  • آن سيه روزم که از هر جا که خيزد سيل غم
    در مصيبت خانه ام افشاند از دامن غبار
  • بس که راه عشق راافتان وخيزان مي روم
    مي رود در هر قدم سبقت کند بر من غبار
  • گر چه صائب چون صدف گوهر فشاني از دهن
    مهر خاموشي ز لب در پيش دريا برمدار
  • زان دهنها چون صدف بازست از حيرت، که هست
    از عرق آن چهره را پيوسته گوهر در گذار
  • پاي من دست حمايت بود بر سر مور را
    ازچه پامال حوادث شد مرا سر در گذار؟
  • شکوه کردن از شتاب عمر، کافر نعمتي است
    عمر چون آب است وباشد آب خوشتر در گذار
  • هر که خواهد از تو سر، چون گل در اين بستانسرا
    بي تأمل با لب خندان به دامانش گذار
  • من نمي آيم به هوش از پند، بيهوشم گذار
    بحر من ساحل نخواهد گشت، در جوشم گذار
  • حسن هر جايي به يک آغوش کي تن در دهد؟
    درحصار هاله اين مهتاب چون گيرد قرار؟
  • هر که چون دل کوچه گرد زلف وکاکل گشته است
    در فضاي جنة المأوي نمي گيرد قرار
  • جان چو کامل شد تن خاکي بود زندان او
    در صدف غلطان چوشد گوهر نمي گيرد قرار
  • تا به خارا کوهکن تمثال شيرين نقش بست
    چشمه ها رامي رود آب از دهن در کوهسار
  • مي شود رنگين تر آن لعل سخنگودر خمار
    مي توان گل چيد از خميازه او در خمار
  • ابر چون بي آب شد بر قلب دريامي زند
    مي شود خونخوارتر آن چشم جادو در خمار
  • جام چون خالي شد ازمي ،خشک مي آيد به چشم
    مي چکد صائب مي ازلعل لب او در خمار
  • گر چه گوهر مي فشاند در کنار خار و خس
    جبهه اي دايم تر از شرم سخا دارد بهار
  • از فروغ لاله آتش زير پا دارد بهار
    چون گل رعنا خزان را در قفا دارد بهار
  • چشم تا وا کرده اي چون شبنم گل رفته است
    در رکاب زرنگار برق، پا دارد بهار
  • مي شود در جلوه اي کوتاه چون مد شهاب
    دل منه چون غافلان بر طول ايام بهار
  • ابرهاي تيره بي مي مي کند دل را سياه
    باده روشن به دست آور در ايام بهار
  • خار و گل در پله ميزان تردستان يکي است
    چون کنم قطع اميد از رحمت عام بهار؟
  • اي بر روي تو از آينه گل صافتر
    فتنه روي زمين زلف تو را در زير سر
  • بوسه اي در کار من کن زان لب همچون شکر
    تا به چشم شاه شيرين باشي اي صوفي پسر
  • در گره بسته است دريا آب خود راچون گهر
    خشک مي آيد برون از بحر چون قلاب ابر
  • مي کند دلهاي شب در گريه طوفان، ديده ام
    مي شود گويا به چشمم پرده هاي خواب ابر
  • در زمان تنگدستي دل به حق روي آورد
    روبه دريا مي رود چون مي شود بي آب ابر
  • بر چراغ صبح مي لرزد دل پروانه بيش
    حسن دل را کرد در دوران خط بيتاب تر
  • هر قدر در موج سنبل چشمه طوفان مي کند
    نيست از چشم تر عاشق پريشان خواب تر
  • پا ز چشم خويش کن در کوچه باغ زلف يار
    کاين ره خوابيده ازمخمل بود خوش خواب تر
  • چون شمارم در قناعت خويش را ثابت قدم؟
    من که از خرمن دلم بر دانه لرزد بيشتر
  • مي دهد مهلت بدان را خاک بيش از نيکوان
    در سفال تشنه، درد از صاف ماند بيشتر
  • خار خار دلبري از خط فزون شد حسن را
    حرص گل در جمع زر گردد زدامان بيشتر
  • پرده پوشي مي کند بي پرده راز عشق را
    مي کشد اين شمع قد در زير دامان بيشتر
  • تا که زلف افشاند بر صحرا که از موج سراب
    روي صحرا سنبلستان مي نمايد در نظر
  • شوخ چشمي را که شوخي سر به صحرا مي دهد
    خلوت آيينه زندان مي نمايد در نظر
  • از سبک مغزي نمي پيچد به خود چون گردباد
    نيست هر کس را که اوج اعتباري در نظر
  • گرچه در ظاهر ز دنيا چشم خود پوشيده ام
    مي تراود هر نفس زين زخم خوناب دگر
  • شسته ايم از عالم اسباب ما هرچند دست
    حلقه بر در مي زند هر لحظه سيلاب دگر
  • مي رسيدش ،بنده شايسته گر مي کرد ناز
    جز تو گر مي بود در عالم خداوند دگر
  • چون نباشد خواب من شيرين در آغوش لحد؟
    من که نشکستم به دل جز آرزو قند دگر