نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان صائب
چون مور
در
خرابه دنيا چه سر کنم
جايم چو نقطه بر سر خود قاف مي دهد
در
طبع ما چو آب گهر نيست بستگي
گوهر به نرخ آب ز ما مي توان خريد
باور که مي کند که به معراج اهل فکر
پاي به خواب رفته ما
در
حنا رسيد
هر نشأه اي که
در
جگر خم ذخيره داشت
يک کاسه کرد عشق چو ساغر به من رسيد
جان
در
تن شکار کند شست پاک من
فربه شد آن شکار که لاغر به من رسيد
در
حيرتم که از چه به گل ماند پاي سرو
زين نغمه هاي تر که ز آب روان شنيد
در
مشرب من صبح چه گويم چه اثر داد
اين شير مرا غوطه به درياي شکر داد
در
خون دل خود ز شفق غوطه زند صبح
تا يک دو نفس از جگر چاک برآرد
خون مي چکد از شعله آواز جرس را
تا چشم که سر
در
پي اين قافله دارد
در
کعبه مقصد رسد آن کس که درين راه
غير از دل صد پاره خود زاد ندارد
در
رشته جان تاب فتاده است ز غيرت
تا دست تصور که به آن موي ميان برد
در
خواب زد از دولت بيدار جهان دست
از ساده دلي هر که تفاخر به نسب کرد
خونم چو مي از لعل مي آشام تو گل کرد
در
شيشه من جوش زد از جام تو گل کرد
در
لعل بتان آب شد از شرم شکر خند
زين نوش که از تلخي دشنام تو گل کرد
در
پرده هر آن جرعه که چون ابر کشيدي
يک يک ز عذار عرق افشان توگل کرد
در
پاي خزان ريخت گل و لاله اين باغ
رنگي که به رخساره به خون جگر آورد
در
کام تو زهر از کجي توست وگرنه
هر کس که چوني راست شد اينجا شکر آورد
در
عشق تو شد محو هر آن نقش که ايام
با خون دل از پرده نيرنگ برآورد
هر جا نبود شرم به تاراج رود حسن
ويران شود آن باغ که بي
در
شده باشد
صائب چه خيال است که
در
دست من افتد
از دور گلي را که به ديدن نگذارند
تا يافته بلبل که
در
آن بزم رهم نيست
گل را به من از دور به منقار نمايد
از خواب غفلت ما
در
سنگ چون شرر ماند
شوقي که کوهها را ابر سبک عنان کرد
شيرين کلامي ما کاري که کرد با ما
چون خواب صبح ما را
در
ديده ها گران کرد
در
چشم خرده بينان هر نقطه صد کتاب است
آن خال را به صد وجه تفسير مي توان کرد
از درد عشق اگر هست صائب ترا نصيبي
از ناله
در
دل سنگ تأثير مي توان کرد
هر چند ره
در
آن زلف پيدا نمي توان کرد
قطع اميد ازان زلف قطعا نمي توان کرد
اميد يافتن هست گم گشته جهان را
در
خويش هر که گم گشت پيدا نمي توان کرد
شيريني شکر خواب
در
خانه اش زند موج
از فقر هر که قانع با فرش بوريا شد
صائب چو مي توان شد از يک دو جام گلزار
در
پيش چشم ما را گلزارگو نباشد
بي آه نيست ممکن رستن ز قيد هستي
هر کس که
در
چه افتاد با اين رسن برآيد
نمي توان به وطن ناله اي به درد کشيدن
نواي مرغ چمن
در
چمن من غريب نگردد
به هر طرف که روي گل نظربه روي تو دارد
مرو ز باغ که گل
در
چمن غريب نگردد
کدام راهرو اينجا دم از ثبات قدم زد
که هم ز نقش قدم پاي
در
رکاب ندارد
دلي که نيست
در
او گوشه اي ز وسعت مشرب
چوخانه اي است که ايوان وپيشگاه ندارد
ز خشت خم
در
حکمت گشاده گشت به رويم
به حق مي که فلاطون چنين رساله ندارد
زمانه اي است که بندند بر رخش
در
کنعان
اگر به دست تهي ماه مصر از سفر آيد
به جنگ دشمن عاجز مرو که
در
ره مردي
اگر به سنگ خورد تيغ به که بر سپر آيد
بر آيد اختر من صائب از وبال زماني
که تخم سوخته از خاک
در
بهار بر آيد
از بيم خط آن لب شد باريک وچنين باشد
آن را که چنين زهري
در
زير نگين باشد
هر گز نشود سر سبز
در
کان نمک ريحان
مشکل که بر آرد خط لب چون نمکين باشد
ازبيم خط آن لب شد باريک و چنين باشد
آن را که چنين زهري
در
زير نگين باشد
نيست ز تشنگان خبر
در
ظلمات خضر را
دل به حريم زلف او ياد ز من نمي کند
همه شب
در
انتظارم که چو شمع صبحگاهي
نفسي بر آرم از دل که نفس به من نماند
گر چه
در
شيريني و لذت مثل آمد نبات
حاش لله کان بود همچون لب جانان لذيذ
ز خط به خوردن خون چشم يار مايل شد
که
در
بهار به مستان بود شراب لذيذ
در
کام قانع آب حيات است نان خشک
بي نان خورش به منعم اگر نيست نان لذيذ
زخم تير راست از کج بيش
در
دل مي خلد
سخت مي ترسم شود بامن مساعد روزگار
در
تلافي کوه غم بردارمش صائب ز دل
چون سبوي باده هر دوشي که آرم زير بار
نيست گر صبح قيامت گردنش،چون ديده ها
مي پرد چون نامه
در
نظاره اش بي اختيار؟
جاي خود را تا به چشم فتنه جوي او سپرد
در
شکر خواب فراغت رفت چشم روزگار
صفحه قبل
1
...
3021
3022
3023
3024
3025
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن