نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.
ديوان صائب
بيهوده حلقه بر
در
دل مي زند نسيم
اين غنچه ره به خنده چو پيکان نمي برد
اي غنچه لب ز پرده برون آ که
در
چمن
گل چشم انتظار ز شبنم چهار کرد
در
بسته باغ را به ته بال خود درآر
قانع مشو به بوي گلي کز چمن رسد
فردوس هر گلي که رساند به خون دل
در
رنگ و بو به آن گل خودرو نمي رسد
از شرم زلف وروي تو
در
ناف آهوان
صد بار مشک خون شد وخون مشک ناب شد
فرش است نور زنده دلي
در
سراي من
تا لوح من چو آينه از نقش ساده شد
بي چشم ز خم
در
قدمش هست خار عشق
آن را که دل به سير گلستان نمي کشد
در
کاروان بيخودي ما شتاب نيست
خود را به يک دو جام به ما مي توان رساند
حق را ز غير دل طلب انها که مي کنند
در
عين کعبه پشت به محراب داده اند
پر سر کشي مکن که ز آغوش فاخته است
هر سرو را که
در
چمن اندام داده اند
از ملک بي نشان به فلاخن نهد ترا
سنگي که
در
ره تو ز منزل نهاده اند
جمعي که بسته اند کمر
در
شکست ما
غير از صفا ز آينه ما چه ديده اند
روحي که شد لطيف چو شبنم
در
اين چمن
با صد کمند مهر به افلاک مي برند
ديگر چو تير قد نکند راست
در
مصاف
آن را که ابروي تو به پشت کمان زند
صائب به روي خود
در
غم باز مي کند
هر کس که خنده بر من ناشاد مي زند
چون شانه هر که پا ز سر خويش کرده است
در
کوچه باغ زلف دو تا سير مي کند
بي شور عشق
در
تن ما نيست دره اي
هر قطره زين محيط جدا رقص مي کند
هر کس گره کند به دل ازدوست شکوه را
تخم عداوتي است که
در
خاک مي کند
ما از نگاه دور دل از دست داده ايم
يارب سخن
در
آن لب ميگون چه مي کند
احول مشو که سرو قبا پوش او يکي است
هر چند
در
هزار قبا جلوه مي کند
نامحرم است بال ملک
در
حريم دل
اين خانه را به آه مگر رفت و رو کنند
بخل از کرم به است که بي حاصلان بخل
در
هر جواب بنده اي آزاد مي کنند
جمعي که پا به صدق درين راه مي نهند
در
يک نفس چو صبح جهانگير مي شوند
در
راه او نثار کن اين خرده حيات
وان گه نظاره کن که چه زرها همي دهند
هر کس که
در
نماز به روي و ريا رود
بر پشت بام کعبه به کسب هوا رود
هر شاخ گل خدنگ به خون آب داده اي است
خونش به گردن است که
در
بوستان رود
در
کاهش وجود به جان سعي مي کند
چون خامه هر که از پي گفتار مي رود
مي
در
پياله کن که گل و لاله مي رود
اين کاروان چو شعله جواله مي رود
از دل مجو قرار که آن خوش خرام را
پاي
در
خواب رفته ز دنباله مي رود
صائب چو هيچ کس به سخن دل نمي دهد
در
شوره زار کس گهر افشان چرا شود
آيينه خانه اي است خموشي که هر چه هست
بي گفتگو تمام
در
او جلوه گر شود
اين بيغمي که
در
دل سنگين توست فرش
از زور خنده چشم تو مشکل که تر شود
تلخي نمي کشد چو صدف
در
ميان بحر
قانع ز ابر هر که به آب گهر شود
در
وجه کيميا زر خود خرج کردن است
هر خرده اي که صرف مي ناب مي شود
غفلت ز بس که
در
جگرم ريشه کرده است
صائب نمک به ديده من خواب مي شود
از مي چو آن غزال، سيه مست مي شود
در
جلوه هر که بيندش از دست مي شود
هر کس که ديد سرو ترا
در
خرام ناز
از پا اگر نمي فتد از دست مي شود
لعل تو چون به خنده گهربار مي شود
اين نه صدف پر از
در
شهوار مي شود
در
چشم بلبلي که کشد سر به زير بال
عالم تمام يک گل بي خار مي شود
شيرين نشد ز بخت سيه عيش تلخ من
در
خاک هند اگر چه شکر سبز مي شود
تلخي که نوش جان کني آن را، شود شکر
نيشي که
در
جگر شکني نوش مي شود
چون شاخ گل ز خانه زين شعله مي کشد
خوني که
در
رکاب تو پامال مي شود
بعد از هزار سال که يک وعده کرده اي
در
عذر لنگ پا نفشاري چه مي شود
نتوان به پاي سعي به کنه جهان رسيد
در
خويش هر که گشت جهان ديده مي شود
در
عشق شو چو سرو و صنوبر تمام دل
کاين کار دلخوري است، به يک دل نمي شود
اين تنگيي که
در
دل من خانه کرده است
قانع ز من به چاک گريبان نمي شود
در
زير تيغ هر که سري باز کرده است
مشکل که تن به سايه بال هما دهد
يک عمر
در
فراق تو خون خورده ايم ما
يک روز وصل داد دل ما کجا دهد
در
عهد ما که قحط نسيم مروت است
جز آه کيست خانه دل ما را صفا دهد
از جسم نيست ذوق سفر جان خسته را
چون مرغ پر شکسته که تن
در
قفس دهد
صفحه قبل
1
...
3020
3021
3022
3023
3024
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن