نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان صائب
اثر مجو ز دعا تا دلت درست بود
که
در
شکستگي اين بيضه بال و پر دارد
چه حکمت است که آسوده تر بود
در
راه
ز دوش راهروان هر که بار بر دارد
به جانبي رود از شوق هر نفس دل ما
در
آشيانه ما بيضه بال و پر دارد
يکي است نقش چپ و راست
در
نگين صائب
کجا خبر دل حيران ز کفر و دين دارد؟
همين نه گردن شيطان ز کبر دارد طوق
به هر که بنگري اين طوق
در
گلو دارد
کسي که سر به دو عالم فرو نمي آرد
يقين شناس که
در
سر هواي او دارد
ز چشم ما که کند اشک پاک،
در
جايي
که آب روي گهر قدر آب جو دارد
مرا به حلقه دامي است هر نفس سر و کار
خوش آن اسير که يک طوق
در
گلو دارد
به صدق هرکه نهد سر به پاي خم صائب
هميشه
در
ته سر دست چون سبو دارد
کسي که دل به خيال تو
در
گرو دارد
به هر نفس که برآرد حيات نو دارد
يکي است
در
دل ما سوز داغ کهنه و نو
درين چمن رگ خامي ثمر نمي دارد
عجب که رخنه کند عيش
در
دل صائب
که داغ بر سر داغ است و درد بر سر درد
چگونه جان ز تنم هجر سينه تاب برد؟
من آن نيم که مرا
در
فراق خواب برد
ز شاخ خشک تو آن روز گل تواني چيد
که
در
بهار سري زير پر تواني برد
به سرعتي که کند سير، ماه
در
ته ابر
ز پيش چشم من آن آفتاب رو گذرد
ازين چه سود که
در
گلستان وطن دارم؟
مرا که عمر چو نرگس به خواب مي گذرد
ترا چه غم که شب ما دراز مي گذرد؟
که روزگار تو
در
خواب ناز مي گذرد
نرفت زنگ غم از دل به باده، حيرانم
که
در
چه ساعت سنگين مرا به دل جا کرد
مباد روز خوش آن خط بي مروت را!
که
در
ميان من و او غبار پيدا کرد
کسي که
در
دل ما جاي خويش وا نکند
دگر به هيچ دلي جا نمي تواند کرد
ميان شبنم و گل نيست پرده اي
در
کار
چرا ز چشم تر ما حجاب بايد کرد؟
شده است رشته گلدسته جاده ها يکسر
ز بس که لاله و گل جوش
در
بيابان کرد
به بلبلان چمن اي گل آنچنان سر کن
که
در
بهار سر از خاک بر تواني کرد
به خاک پاي تو خون مي خورد به رغبت مي
همان حريف که
در
پاي گل شراب نخورد
در
آن چمن که سبيل است خون گل چون آب
به آب ديده خواري کشان که پردازد؟
بغير زنده دلي
در
جهان چراغي نيست
که روز تا به شب و شام تا سحر سوزد
ازان زمان که لب از خون گرم من تر کرد
هنوز
در
جگر تيغ آب مي سوزد
کند چه نشو و نما نخل ما
در
آن گلشن
که العطش ز لب جويبار مي خيزد
ز آه کام دو عالم مرا مهيا شد
ازين کليد دو صد
در
به روي من وا شد
عنان سير تو چون موج
در
کف درياست
گمان مبر که ترا با تو وا گذاشته اند
فروغ حسن نفس سرمه مي کند
در
کام
چه دل تهي کند از ناله پيش يار سپند
ز حيرت تو شرر پاي
در
حنا دارد
به مجلس تو چه شوخي برد به کار سپند
در
آن مقام که شاهي به هر گدا بخشند
چه دولتي است که مارا همان به ما بخشند
چه فتنه ها کند آن چشم شوخ
در
مستي
که کار رطل گران وقت خواب ناز کند
شده است عام چنان حرص
در
غني وفقير
که بحر با همه گوهر به کف سؤال کند
درين جهان چو ندارد رواج اين زر قلب
در
آن جهان چه سخن را رواج خواهد بود
خوش آن که ز آتش تب شعله اثر برود
رخ تو
در
عرق سرد و گرم وتر برود
توان به بوي گل از خار خشک گل چيدن
ز باغ بلبل ما
در
خزان برون نرود
ز آتش رخ ساقي که مي جهد سالم
به محفلي که بط مي
در
او کباب شود
کسي به کعبه مقصد رسد که
در
هر گام
به خار از آبله پاي خويش آب دهد
در
آن چمن که من از گل گلاب مي گيرم
ز دور باد صبا پشت دست مي خايد
به بر چگونه کشم آن ميان نازک را
که
در
خيال به صد پيچ وتاب مي آيد
جز اين که از ته دل
در
دعا برآرم دست
دگر ز دست و دل من چه کار مي آيد
ازين چه سود که درياست
در
گره او را
چو دفع تشنه لبي از گهر نمي آيد
بشوي دست ز جان
در
حريم عشق درآي
که کس به طوف حرم بي وضو نمي آيد
چو ماه عيد کند جلوه
در
نظر صائب
ز بار عشق قد هر که چون کمان گرديد
ترا گمان که تو
در
خواب آنچه مي بيني
به ما تپيدن دل يک به يک نمي گويد
چه ماتم است ندانم نهفته
در
دل خاک
که رخ به خون جگر شسته لاله مي رويد
عرق ز شرم تو بر روي آفتاب دويد
ز شوق لعل تو خون
در
رگ شراب دويد
جز من که باغ خويشتن از خانه کرده ام
در
نوبهار سر به گريبان که مي برد
صفحه قبل
1
...
3019
3020
3021
3022
3023
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن