167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • اثر مجو ز دعا تا دلت درست بود
    که در شکستگي اين بيضه بال و پر دارد
  • چه حکمت است که آسوده تر بود در راه
    ز دوش راهروان هر که بار بر دارد
  • به جانبي رود از شوق هر نفس دل ما
    در آشيانه ما بيضه بال و پر دارد
  • يکي است نقش چپ و راست در نگين صائب
    کجا خبر دل حيران ز کفر و دين دارد؟
  • همين نه گردن شيطان ز کبر دارد طوق
    به هر که بنگري اين طوق در گلو دارد
  • کسي که سر به دو عالم فرو نمي آرد
    يقين شناس که در سر هواي او دارد
  • ز چشم ما که کند اشک پاک، در جايي
    که آب روي گهر قدر آب جو دارد
  • مرا به حلقه دامي است هر نفس سر و کار
    خوش آن اسير که يک طوق در گلو دارد
  • به صدق هرکه نهد سر به پاي خم صائب
    هميشه در ته سر دست چون سبو دارد
  • کسي که دل به خيال تو در گرو دارد
    به هر نفس که برآرد حيات نو دارد
  • يکي است در دل ما سوز داغ کهنه و نو
    درين چمن رگ خامي ثمر نمي دارد
  • عجب که رخنه کند عيش در دل صائب
    که داغ بر سر داغ است و درد بر سر درد
  • چگونه جان ز تنم هجر سينه تاب برد؟
    من آن نيم که مرا در فراق خواب برد
  • ز شاخ خشک تو آن روز گل تواني چيد
    که در بهار سري زير پر تواني برد
  • به سرعتي که کند سير، ماه در ته ابر
    ز پيش چشم من آن آفتاب رو گذرد
  • ازين چه سود که در گلستان وطن دارم؟
    مرا که عمر چو نرگس به خواب مي گذرد
  • ترا چه غم که شب ما دراز مي گذرد؟
    که روزگار تو در خواب ناز مي گذرد
  • نرفت زنگ غم از دل به باده، حيرانم
    که در چه ساعت سنگين مرا به دل جا کرد
  • مباد روز خوش آن خط بي مروت را!
    که در ميان من و او غبار پيدا کرد
  • کسي که در دل ما جاي خويش وا نکند
    دگر به هيچ دلي جا نمي تواند کرد
  • ميان شبنم و گل نيست پرده اي در کار
    چرا ز چشم تر ما حجاب بايد کرد؟
  • شده است رشته گلدسته جاده ها يکسر
    ز بس که لاله و گل جوش در بيابان کرد
  • به بلبلان چمن اي گل آنچنان سر کن
    که در بهار سر از خاک بر تواني کرد
  • به خاک پاي تو خون مي خورد به رغبت مي
    همان حريف که در پاي گل شراب نخورد
  • در آن چمن که سبيل است خون گل چون آب
    به آب ديده خواري کشان که پردازد؟
  • بغير زنده دلي در جهان چراغي نيست
    که روز تا به شب و شام تا سحر سوزد
  • ازان زمان که لب از خون گرم من تر کرد
    هنوز در جگر تيغ آب مي سوزد
  • کند چه نشو و نما نخل ما در آن گلشن
    که العطش ز لب جويبار مي خيزد
  • ز آه کام دو عالم مرا مهيا شد
    ازين کليد دو صد در به روي من وا شد
  • عنان سير تو چون موج در کف درياست
    گمان مبر که ترا با تو وا گذاشته اند
  • فروغ حسن نفس سرمه مي کند در کام
    چه دل تهي کند از ناله پيش يار سپند
  • ز حيرت تو شرر پاي در حنا دارد
    به مجلس تو چه شوخي برد به کار سپند
  • در آن مقام که شاهي به هر گدا بخشند
    چه دولتي است که مارا همان به ما بخشند
  • چه فتنه ها کند آن چشم شوخ در مستي
    که کار رطل گران وقت خواب ناز کند
  • شده است عام چنان حرص در غني وفقير
    که بحر با همه گوهر به کف سؤال کند
  • درين جهان چو ندارد رواج اين زر قلب
    در آن جهان چه سخن را رواج خواهد بود
  • خوش آن که ز آتش تب شعله اثر برود
    رخ تو در عرق سرد و گرم وتر برود
  • توان به بوي گل از خار خشک گل چيدن
    ز باغ بلبل ما در خزان برون نرود
  • ز آتش رخ ساقي که مي جهد سالم
    به محفلي که بط مي در او کباب شود
  • کسي به کعبه مقصد رسد که در هر گام
    به خار از آبله پاي خويش آب دهد
  • در آن چمن که من از گل گلاب مي گيرم
    ز دور باد صبا پشت دست مي خايد
  • به بر چگونه کشم آن ميان نازک را
    که در خيال به صد پيچ وتاب مي آيد
  • جز اين که از ته دل در دعا برآرم دست
    دگر ز دست و دل من چه کار مي آيد
  • ازين چه سود که درياست در گره او را
    چو دفع تشنه لبي از گهر نمي آيد
  • بشوي دست ز جان در حريم عشق درآي
    که کس به طوف حرم بي وضو نمي آيد
  • چو ماه عيد کند جلوه در نظر صائب
    ز بار عشق قد هر که چون کمان گرديد
  • ترا گمان که تو در خواب آنچه مي بيني
    به ما تپيدن دل يک به يک نمي گويد
  • چه ماتم است ندانم نهفته در دل خاک
    که رخ به خون جگر شسته لاله مي رويد
  • عرق ز شرم تو بر روي آفتاب دويد
    ز شوق لعل تو خون در رگ شراب دويد
  • جز من که باغ خويشتن از خانه کرده ام
    در نوبهار سر به گريبان که مي برد