نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.
ديوان صائب
ياد آن عهد که دل
در
خم گيسوي تو بود
شب من موي تو و روز خوشم روي تو بود
خار
در
پيرهن شبنم گل بود از رشک
تا مرا تکيه گه از خاک سر کوي تو بود
عشرت روي زمين بود سراسر از من
تا سرم
در
خم چوگان تو چون گوي تو بود
از وصول آن که زند دم، خبر از راهش نيست
آن بود واصل اين راه که
در
راه بود
جز دل من که ز عزلت گرهش باز شود
نيست قفلي که کليدش ز
در
بسته بود
غنچه خسبي است به گل راهنما بلبل را
فتح ما
در
گره بال و پر بسته بود
لب لعل تو همان تلخ زبان است که بود
در
نگين تو همان زهر نهان است که بود
شب که روي تو ز مي
در
عرق افشاني بود
دل سراسيمه تر از کشتي طوفاني بود
حيف و صد حيف که
در
عالم امکان صائب
گوشه اي نيست که کس با دل غمناک رود
غرض اهل دل از سير و سفر آزارست
مي کشم دامن ازان خار که
در
پا نرود
رفت
در
خلوت مينا گل و بلبل آسود
بلبل از ناله فرو بست لب و گل آسود
گل بي خار درين غمکده کم سبز شود
دست
در
گردن هم شادي و غم سبز شود
دل
در
اخفاي غم عشق عبث مي کوشد
اين نه آن شعله شوخ است که خس پوش شود
اشک
در
ديده من بيش شد از سوز جگر
آب دريا، چه خيال است کم از جوش شود؟
چند
در
خانه زين سير توان کرد ترا؟
تا کي اين خرمن گل خرج يک آغوش شود؟
بوي گل
در
گره غنچه کند خود را جمع
غم محال است که بيرون ز دل تنگ شود
تا
در
آن زلف توان رفت سراسر صائب
دل رم کرده چه افتاده به من رام شود؟
مرده ام تا ز دل سنگ برون آمده ام
در
دل سوخته اي چون شرر افتم چه شود؟
هرکه
در
مغز رسد، پوست بر او زندان است
اگر از هر دو جهان بيخبر افتم چه شود؟
من که چون آب دلم با همه عالم صاف است
در
ته پاي گل و خار اگر افتم چه شود؟
پر پروانه شد از سوختگي سرمه شمع
در
فروغ تو گر از بال و پر افتم چه شود؟
اين که
در
جستن عيب دگران صد چشمم
به عيوب خود اگر ديده ور افتم چه شود؟
يوسف جان نه عزيزي است که ماند
در
بند
گر به زندان تن مختصر افتم چه شود؟
در
گره مي فتد از بند قبا رشته شوق
يک ته پيرهن آيي به کنارم چه شود؟
پيچ و تاب از رگ جان
در
حرم وصل نرفت
موج ساکن به بغل گيري دريا نشود
بس که
در
سينه من تير پي تير آيد
نفس از دل چو کشم ناله زنجير آيد
بي خبر از
در
من يار مگر باز آيد
ور نه آن صبر که دارد که خبر باز آيد؟
در
تماشاي تو از کار دل خونشده ام
نه چنان رفت که ديگر ز سفر باز آيد
زان خوشم با دل صد چاک که آن سرو روان
هر نفس
در
دلم از راه دگر باز آيد
چه بهشتي است که تا پاي
در
آن کوي نهم
يارم از خانه برون دست و گريبان آيد
غفلت از تشنه لبي سوخت مرا
در
جايي
که به ناخن ز زمين آب برون مي آيد
ماه
در
زير سپر مي شود از هاله نهان
هر شبي کان مه شبگرد برون مي آيد
سنگ
در
دامن اطفال به رقص آمده است
مي توان يافت که ديوانه به حي مي آيد
خشم ماري است که سر کوفته مي بايد داشت
حرص موري است که
در
زير زمين مي بايد
سنگ را گريه به جان سختي فرهاد آيد
آن نه چشمه است که
در
کوه و کمر مي گريد
جاي رحم است بر آن مغز که
در
بزم وجود
از دل سوخته اي بوي کبابي نکشيد
جمع کن خاطر از آيينه که آن روشندل
آنچه
در
روي تو گويد ز قفا مي گويد
دل بي عشق چه
در
سينه نگه داشته ايد؟
بر سرش جان بگذاريد و به قصاب دهيد
ز بيم هجر شب وصل من به ناله گذشت
که
در
بهار کند بلبل از خزان فرياد
اگر چو غنچه مرا صد زبان بود
در
کام
حجاب عشق تو بر هم گه بيان تابد
چنين که شرم گرفته است
در
ميان او را
کجا رهش به غلط بر مقام ما افتد؟
به تلخ و شور چو زمزم کسي که قانع شد
چو کعبه
در
نظر خلق محترم گردد
چه فکرهاي لطيف است اين دگر صائب
که گل ز شرم تو
در
غنچه آب مي گردد
ازان نگاه تو چون تير مي خلد
در
دل
که گرد آن مژه هاي بلند مي گردد
سري که
در
ره او بي کلاه مي گردد
فلک سوار چو خورشيد و ماه مي گردد
ز بس که شکوه خونين به روي هم فرش است
چو غنچه
در
دهن من زبان نمي گردد
ازين چه سود که ديوار باغ افتاده است؟
که شرم عشق همان
در
به روي من بندد
ز رشک آبله پا دلم پر از خون است
که آب
در
گره از بهر خار مي بندد
ترحم است درين بوستان بر آن طاوس
که چشم بد ز پر و بال
در
قفا دارد
ز بس که محو شدم
در
نظاره قاتل
نشد که زخم من از تيغ آب بر دارد
صفحه قبل
1
...
3018
3019
3020
3021
3022
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن