167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • ياد آن عهد که دل در خم گيسوي تو بود
    شب من موي تو و روز خوشم روي تو بود
  • خار در پيرهن شبنم گل بود از رشک
    تا مرا تکيه گه از خاک سر کوي تو بود
  • عشرت روي زمين بود سراسر از من
    تا سرم در خم چوگان تو چون گوي تو بود
  • از وصول آن که زند دم، خبر از راهش نيست
    آن بود واصل اين راه که در راه بود
  • جز دل من که ز عزلت گرهش باز شود
    نيست قفلي که کليدش ز در بسته بود
  • غنچه خسبي است به گل راهنما بلبل را
    فتح ما در گره بال و پر بسته بود
  • لب لعل تو همان تلخ زبان است که بود
    در نگين تو همان زهر نهان است که بود
  • شب که روي تو ز مي در عرق افشاني بود
    دل سراسيمه تر از کشتي طوفاني بود
  • حيف و صد حيف که در عالم امکان صائب
    گوشه اي نيست که کس با دل غمناک رود
  • غرض اهل دل از سير و سفر آزارست
    مي کشم دامن ازان خار که در پا نرود
  • رفت در خلوت مينا گل و بلبل آسود
    بلبل از ناله فرو بست لب و گل آسود
  • گل بي خار درين غمکده کم سبز شود
    دست در گردن هم شادي و غم سبز شود
  • دل در اخفاي غم عشق عبث مي کوشد
    اين نه آن شعله شوخ است که خس پوش شود
  • اشک در ديده من بيش شد از سوز جگر
    آب دريا، چه خيال است کم از جوش شود؟
  • چند در خانه زين سير توان کرد ترا؟
    تا کي اين خرمن گل خرج يک آغوش شود؟
  • بوي گل در گره غنچه کند خود را جمع
    غم محال است که بيرون ز دل تنگ شود
  • تا در آن زلف توان رفت سراسر صائب
    دل رم کرده چه افتاده به من رام شود؟
  • مرده ام تا ز دل سنگ برون آمده ام
    در دل سوخته اي چون شرر افتم چه شود؟
  • هرکه در مغز رسد، پوست بر او زندان است
    اگر از هر دو جهان بيخبر افتم چه شود؟
  • من که چون آب دلم با همه عالم صاف است
    در ته پاي گل و خار اگر افتم چه شود؟
  • پر پروانه شد از سوختگي سرمه شمع
    در فروغ تو گر از بال و پر افتم چه شود؟
  • اين که در جستن عيب دگران صد چشمم
    به عيوب خود اگر ديده ور افتم چه شود؟
  • يوسف جان نه عزيزي است که ماند در بند
    گر به زندان تن مختصر افتم چه شود؟
  • در گره مي فتد از بند قبا رشته شوق
    يک ته پيرهن آيي به کنارم چه شود؟
  • پيچ و تاب از رگ جان در حرم وصل نرفت
    موج ساکن به بغل گيري دريا نشود
  • بس که در سينه من تير پي تير آيد
    نفس از دل چو کشم ناله زنجير آيد
  • بي خبر از در من يار مگر باز آيد
    ور نه آن صبر که دارد که خبر باز آيد؟
  • در تماشاي تو از کار دل خونشده ام
    نه چنان رفت که ديگر ز سفر باز آيد
  • زان خوشم با دل صد چاک که آن سرو روان
    هر نفس در دلم از راه دگر باز آيد
  • چه بهشتي است که تا پاي در آن کوي نهم
    يارم از خانه برون دست و گريبان آيد
  • غفلت از تشنه لبي سوخت مرا در جايي
    که به ناخن ز زمين آب برون مي آيد
  • ماه در زير سپر مي شود از هاله نهان
    هر شبي کان مه شبگرد برون مي آيد
  • سنگ در دامن اطفال به رقص آمده است
    مي توان يافت که ديوانه به حي مي آيد
  • خشم ماري است که سر کوفته مي بايد داشت
    حرص موري است که در زير زمين مي بايد
  • سنگ را گريه به جان سختي فرهاد آيد
    آن نه چشمه است که در کوه و کمر مي گريد
  • جاي رحم است بر آن مغز که در بزم وجود
    از دل سوخته اي بوي کبابي نکشيد
  • جمع کن خاطر از آيينه که آن روشندل
    آنچه در روي تو گويد ز قفا مي گويد
  • دل بي عشق چه در سينه نگه داشته ايد؟
    بر سرش جان بگذاريد و به قصاب دهيد
  • ز بيم هجر شب وصل من به ناله گذشت
    که در بهار کند بلبل از خزان فرياد
  • اگر چو غنچه مرا صد زبان بود در کام
    حجاب عشق تو بر هم گه بيان تابد
  • چنين که شرم گرفته است در ميان او را
    کجا رهش به غلط بر مقام ما افتد؟
  • به تلخ و شور چو زمزم کسي که قانع شد
    چو کعبه در نظر خلق محترم گردد
  • چه فکرهاي لطيف است اين دگر صائب
    که گل ز شرم تو در غنچه آب مي گردد
  • ازان نگاه تو چون تير مي خلد در دل
    که گرد آن مژه هاي بلند مي گردد
  • سري که در ره او بي کلاه مي گردد
    فلک سوار چو خورشيد و ماه مي گردد
  • ز بس که شکوه خونين به روي هم فرش است
    چو غنچه در دهن من زبان نمي گردد
  • ازين چه سود که ديوار باغ افتاده است؟
    که شرم عشق همان در به روي من بندد
  • ز رشک آبله پا دلم پر از خون است
    که آب در گره از بهر خار مي بندد
  • ترحم است درين بوستان بر آن طاوس
    که چشم بد ز پر و بال در قفا دارد
  • ز بس که محو شدم در نظاره قاتل
    نشد که زخم من از تيغ آب بر دارد