167906 مورد در 0.11 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • عاقبت خال لب لعل تو از خط شد سبز
    ريشه در سنگ کند تخم چو قابل باشد
  • حرف باطل ز دل آن به که نيايد به زبان
    سحر خوب است نهان در چه بابل باشد
  • مهر زن بر دهن خنده که در بزم جهان
    سر خود مي خورد آن پسته که خندان باشد
  • گل مستور اگر از خار دو صد نيش خورد
    به ازان است که در دامن گلچين باشد
  • بلبلان خود سر و گلها همه بي شرم شوند
    گلستاني که در او يک گل خودرو باشد
  • گرچه آن سرو روان در همه جا مي باشد
    نيست ممکن که توان يافت کجا مي باشد
  • خلق را داروي بيهوشي حيرت برده است
    ورنه او با همه کس در همه جا مي باشد
  • هر غمي هست به انجام رسد در دو سه روز
    غم روزي است که سي روز به جا مي باشد
  • از خودي در ته سنگ است ترا پا، ورنه
    هرکه از خويش برآمد همه جا مي باشد
  • هرکه در قيد خودي ماند زمين گير بود
    هرکه بيرون رود از خود همه جا مي باشد
  • نخوت از مغز برون کن که حباب از دريا
    تا بود در سرش اين باد، جدا مي باشد
  • شکوه اهل دل از خلق نهان مي باشد
    اين عقيقي است که در زير زبان مي باشد
  • دارد از نقش قدم قافله ها در دنبال
    هرکه را شوق پر و بال سفر مي بخشد
  • کي ز تن کار دل خسته به آرام کشد؟
    مرغ وحشي چه نفس در قفس و دم کشد؟
  • خامه صائب اگر دست فشان شد چه عجب
    اين مقامي است که در وي همه کس مي رقصد
  • سالم از باديه اي برد مرا بيخبري
    که ز هر خار در او کار عسس مي آمد
  • گاه در خواب و گهي مست و گهي مخمورست
    چشم پرکار تو کي حال مرا مي داند؟
  • نه زر و سيم و نه لعل و نه گهر خواهد ماند
    در بساط تو همين گرد سفر خواهد ماند
  • کام بي برگ و نوايان به ثمر شيرين کن
    در رياضي که نه برگ و نه ثمر خواهد ماند
  • اين جهان آينه و هستي ما نقش و نگار
    نقش در آينه آخر چه قدر خواهد ماند؟
  • تيشه بر پاي خود آن کس که درين ره نزند
    در دل سنگ نهان همچو شرر خواهد ماند
  • دل به نظاره او شد که دگر باز آيد
    آب گرديد و در آن لعل گهر بماند
  • اشک بر چهره پر گرد و غباري که مراست
    تخم در خاک پريشان شده را مي ماند
  • خار خاري که ز رفتار تو در دلها هست
    خس و خاري است که از آب روان مي ماند
  • بس که در غارت دل جلوه او سرگرم است
    سايه هر گام ازان سرو روان مي ماند
  • گر به معمار ز غفلت نتواني پي برد
    در کف خاک تو بنگر که چها ساخته اند
  • نکته هايي که نهان بود در آن نقطه خال
    مو بمو زان خط شبرنگ عيان ساخته اند
  • در دل ما نگذشته است، خدا مي داند
    سخني چند که ما را ز زبان ساخته اند
  • سالها غوطه چو شب در دل ظلمت زده اند
    تا ز چاک جگر خود سحري يافته اند
  • چه خيال است که در روز جزا سبز شوند؟
    دانه هايي که درين شوره زمين پا بستند
  • پيشتر زان که کند لاله به خون چشم سياه
    چشم را پنجه خونين به در خانه زدند
  • اي بسا خيره نگاهان که به يک چشم زدن
    چون شرر محو در آن شعله ديدار شدند
  • آنچه از مايده فيض بر اين نه طبق است
    رزق جمعي است که در پرده شب بيدارند
  • صائب اين دامن پر گل که بهار آورده است
    مزد خاري است که اين طايفه در پا دارند
  • صبر بر زخم زبان کن اگر از اهل دلي
    غنچه را در بغل خار نهان مي دارند
  • صائب اين صاف ضميران چو دهن باز کنند
    چون صدف دامني از در و گهر مي گيرند
  • عاشقاني که به تسليم و رضا مي باشند
    تا به گردن همه در آب بقا مي باشند
  • نيک چون در نگري رو به قفا مي تازند
    ساده لوحان که گريزان ز قضا مي باشند
  • چشم خفته است غزالي که ندارد شوخي
    من و آن صيد که خون در دل صياد کند
  • زنگ در سينه من ريشه رسانده است به آب
    سعي صيقل چه به اين آينه تار کند؟
  • به لب خشک مکن عيب من تشنه جگر
    کاين سفالي است که خون در دل فغفور کند
  • چه خيال است دل آزاد شود زير فلک؟
    مرغ در بيضه محال است که پر باز کند
  • در گرفت از نفس گرم تو صائب دل سنگ
    اين شرر تا به دل سوخته جانان چه کند؟
  • همه شب ناخن من با دل من در جنگ است
    چه کند صيقل اگر آينه روشن نکند؟
  • بس که غم قفل به دلهاي پريشان زده است
    غنچه اي در دل شب ياد شکفتن نکند
  • کار صد رطل گران مي کند از شادابي
    گوهري را که ز گفتار تو در گوش کنند
  • داغ رشک است که در خون جگر غوطه زده است
    اين نه لاله است که بر تربت فرهاد بود
  • تخم قارون ز دل خاک به صحرا آمد
    تا به کي دانه ما در جگر خاک بود؟
  • دانه خال تو روزي که مرا در دل بود
    حاصل روي زمين از من بي حاصل بود
  • گرچه در ساغر خوبان دگر درد مي است
    خط به گرد لب او، خط لب جام بود