نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.11 ثانیه یافت شد.
ديوان صائب
عاقبت خال لب لعل تو از خط شد سبز
ريشه
در
سنگ کند تخم چو قابل باشد
حرف باطل ز دل آن به که نيايد به زبان
سحر خوب است نهان
در
چه بابل باشد
مهر زن بر دهن خنده که
در
بزم جهان
سر خود مي خورد آن پسته که خندان باشد
گل مستور اگر از خار دو صد نيش خورد
به ازان است که
در
دامن گلچين باشد
بلبلان خود سر و گلها همه بي شرم شوند
گلستاني که
در
او يک گل خودرو باشد
گرچه آن سرو روان
در
همه جا مي باشد
نيست ممکن که توان يافت کجا مي باشد
خلق را داروي بيهوشي حيرت برده است
ورنه او با همه کس
در
همه جا مي باشد
هر غمي هست به انجام رسد
در
دو سه روز
غم روزي است که سي روز به جا مي باشد
از خودي
در
ته سنگ است ترا پا، ورنه
هرکه از خويش برآمد همه جا مي باشد
هرکه
در
قيد خودي ماند زمين گير بود
هرکه بيرون رود از خود همه جا مي باشد
نخوت از مغز برون کن که حباب از دريا
تا بود
در
سرش اين باد، جدا مي باشد
شکوه اهل دل از خلق نهان مي باشد
اين عقيقي است که
در
زير زبان مي باشد
دارد از نقش قدم قافله ها
در
دنبال
هرکه را شوق پر و بال سفر مي بخشد
کي ز تن کار دل خسته به آرام کشد؟
مرغ وحشي چه نفس
در
قفس و دم کشد؟
خامه صائب اگر دست فشان شد چه عجب
اين مقامي است که
در
وي همه کس مي رقصد
سالم از باديه اي برد مرا بيخبري
که ز هر خار
در
او کار عسس مي آمد
گاه
در
خواب و گهي مست و گهي مخمورست
چشم پرکار تو کي حال مرا مي داند؟
نه زر و سيم و نه لعل و نه گهر خواهد ماند
در
بساط تو همين گرد سفر خواهد ماند
کام بي برگ و نوايان به ثمر شيرين کن
در
رياضي که نه برگ و نه ثمر خواهد ماند
اين جهان آينه و هستي ما نقش و نگار
نقش
در
آينه آخر چه قدر خواهد ماند؟
تيشه بر پاي خود آن کس که درين ره نزند
در
دل سنگ نهان همچو شرر خواهد ماند
دل به نظاره او شد که دگر باز آيد
آب گرديد و
در
آن لعل گهر بماند
اشک بر چهره پر گرد و غباري که مراست
تخم
در
خاک پريشان شده را مي ماند
خار خاري که ز رفتار تو
در
دلها هست
خس و خاري است که از آب روان مي ماند
بس که
در
غارت دل جلوه او سرگرم است
سايه هر گام ازان سرو روان مي ماند
گر به معمار ز غفلت نتواني پي برد
در
کف خاک تو بنگر که چها ساخته اند
نکته هايي که نهان بود
در
آن نقطه خال
مو بمو زان خط شبرنگ عيان ساخته اند
در
دل ما نگذشته است، خدا مي داند
سخني چند که ما را ز زبان ساخته اند
سالها غوطه چو شب
در
دل ظلمت زده اند
تا ز چاک جگر خود سحري يافته اند
چه خيال است که
در
روز جزا سبز شوند؟
دانه هايي که درين شوره زمين پا بستند
پيشتر زان که کند لاله به خون چشم سياه
چشم را پنجه خونين به
در
خانه زدند
اي بسا خيره نگاهان که به يک چشم زدن
چون شرر محو
در
آن شعله ديدار شدند
آنچه از مايده فيض بر اين نه طبق است
رزق جمعي است که
در
پرده شب بيدارند
صائب اين دامن پر گل که بهار آورده است
مزد خاري است که اين طايفه
در
پا دارند
صبر بر زخم زبان کن اگر از اهل دلي
غنچه را
در
بغل خار نهان مي دارند
صائب اين صاف ضميران چو دهن باز کنند
چون صدف دامني از
در
و گهر مي گيرند
عاشقاني که به تسليم و رضا مي باشند
تا به گردن همه
در
آب بقا مي باشند
نيک چون
در
نگري رو به قفا مي تازند
ساده لوحان که گريزان ز قضا مي باشند
چشم خفته است غزالي که ندارد شوخي
من و آن صيد که خون
در
دل صياد کند
زنگ
در
سينه من ريشه رسانده است به آب
سعي صيقل چه به اين آينه تار کند؟
به لب خشک مکن عيب من تشنه جگر
کاين سفالي است که خون
در
دل فغفور کند
چه خيال است دل آزاد شود زير فلک؟
مرغ
در
بيضه محال است که پر باز کند
در
گرفت از نفس گرم تو صائب دل سنگ
اين شرر تا به دل سوخته جانان چه کند؟
همه شب ناخن من با دل من
در
جنگ است
چه کند صيقل اگر آينه روشن نکند؟
بس که غم قفل به دلهاي پريشان زده است
غنچه اي
در
دل شب ياد شکفتن نکند
کار صد رطل گران مي کند از شادابي
گوهري را که ز گفتار تو
در
گوش کنند
داغ رشک است که
در
خون جگر غوطه زده است
اين نه لاله است که بر تربت فرهاد بود
تخم قارون ز دل خاک به صحرا آمد
تا به کي دانه ما
در
جگر خاک بود؟
دانه خال تو روزي که مرا
در
دل بود
حاصل روي زمين از من بي حاصل بود
گرچه
در
ساغر خوبان دگر درد مي است
خط به گرد لب او، خط لب جام بود
صفحه قبل
1
...
3017
3018
3019
3020
3021
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن