نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان صائب
مي رسد نامه سر بسته
در
اينجا به جواب
درد دل پيش حق اظهار نمي بايد کرد
رخنه هايي که مرا
در
جگر آن مژگان کرد
زرهي نيست که بتوان به قبا پنهان کرد
غوطه
در
خون شفق زد ز ندامت صائب
هر که چون صبح لبي زير فلک خندان کرد
پيش ازين گر به شکر پسته نهان مي کردند
لب نو خط تو
در
پسته شکر پنهان کرد
هر که با ابر کرم کرد چو دريا صائب
در
حقيقت به همه روي زمين احسان کرد
با گهر از صدف پوچ گذشتن سهل است
دو جهان چيست که
در
عشق فدا نتوان کرد؟
تن چه باشد که دريغ از سگ آن کو دارند؟
استخوان چيست که
در
کار هما نتوان کرد؟
صبح
در
خون شفق مي تپد و مي گويد
که نفس راست درين تنگ فضا نتوان کرد
صائب از طول امل دست هوس کوته دار
که
در
اين دام بجز صيد مگس نتوان کرد
برق را
در
نظر آور به خس و خار چه کرد
تا بداني که به من شعله ديدار چه کرد
مشتي از خار فراهم کن و
در
آتش ريز
چند پرسي به تو گردون ستمکار چه کرد؟
سيل را
در
نظر آور که به ويرانه چه کرد
تا بداني به من آن جلوه مستانه چه کرد
در
و ديوار ز شوق تو ندارد آرام
يارب اين زلزله با کعبه و بتخانه چه کرد
بود بر شوخي او نه صدف گردون تنگ
در
دل تنگ من آن گوهر يکدانه چه کرد
سير حسن خود اگر
در
دل ما خواهي کرد
سفر آينه را رو به قفا خواهي کرد
از خط سبز چو موم است کنون نقش پذير
دل سخت تو که خون
در
دل خارا مي کرد
ياد آن عهد که خون
در
قدحم گر مي ريخت
به نگه کردن دزديده گوارا مي کرد
آن که مي گفت که
در
پرده کفر ايمان نيست
روي نو خط ترا کاش تماشا مي کرد
سالک از دوري اين راه خبر گر مي يافت
توشه
در
گام نخستين ز کمر وا مي کرد
منت جان مکش از خلق که
در
شب خفاش
جلوه از خجلت جان بخشي عيسي مي کرد
در
چمن جلوه گر آن قامت رعنا مي کرد
ناله فاخته را سرو دو بالا مي کرد
دل به سررشته عيش دو جهان مي پيوست
سر اگر
در
سر آن زلف چليپا مي کرد
داشت تا گوهر من
در
دل اين دريا جاي
ساحل از آب گهر جلوه دريا مي کرد
اين که
در
کوي تو دل رنگ اقامت مي ريخت
کاش بر ريگ روان طرح عمارت مي کرد
گرد غربت ز رخش بحر کند پاک آخر
هر که
در
راه طلب گرد چو سيلاب خورد
نرود حسرت شمشير تو از دل به هلاک
گر چه
در
خواب بود تشنه همان آب خورد
تا به کي چون سگ ديوانه ز بي توفيقي
در
دم صبح ترا خواب ز غفلت گيرد؟
مي نهد سنگ نشان
در
ره آمد شد خلق
هر که از بي بصري گوشه عزلت گيرد
به ادب باش که سر
در
قدم تيغ افشاند
چون حباب آن که درين بحر دم بيجا زد
در
دل و جان ملک شور قيامت افتاد
زان نمک کز لب خود بر جگر آدم زد
هر که خواهد که کند مشکل عالم را حل
دفتر عقل همان به که
در
آب اندازد
نکند صبر به زندان فلک، جان چه کند؟
مرغ
در
بيضه به بي بال و پري مي سازد
در
ته آب بقا پاس نفس مي دارد
زير شمشير تو هرکس که به جان مي لرزد
گل چراغي است که روشن شود از باد سحر
لاله شمعي است که
در
دامن صحرا سوزد
آتشين شکوه اي از لعل تو
در
دل دارم
که اگر لب بگشايم دو جهان مي سوزد
هر که را سير مقامات بود
در
خاطر
به که چون ني ز زمين بسته ميان برخيزد
عيش
در
کوي مغان بر سر هم ريخته است
پير ازين خاک طرب خيز جوان مي خيزد
سينه چاکان ترا از دل بي صبر و قرار
چون جرس از
در
و ديوار فغان مي خيزد
زان سفر کرده بستان خبري هست که گل
زر خود را همه
در
پاي صبا مي ريزد
خار صحراي جنون مي بردش دست بدست
هر که را آبله گل
در
ته پا مي ريزد
ديده از اشک و لب از آه و دل از داغ پرست
عشق
در
هر گذري رنگ دگر مي ريزد
در
سبب کوش که بي ابر بهار از دريا
نيست ممکن به لب خشک صدف آب رسد
حيف و صد حيف که
در
دايره امکان نيست
اهل دردي که به درد سخن ما برسد
هر که از پشت ورق روي ورق را خوانده است
در
بهاران نتواند ز خزان غافل شد
جوي شهدي است ز هر نيش روان
در
رگ من
تا دلم خانه زنبور ز مژگان تو شد
غوطه زد
در
عرق خون ز شفق پيرهنش
صبح از بس خجل از چاک گريبان تو شد
در
قيامت که شود آب ز گرمي دل سنگ
چه خلل دارد اگر دامان ما تر باشد؟
نيست
در
دست مرا غير دعا، خوش باشد
گر خوشي با من بي برگ و نوا خوش باشد
اشک و آهي است من غم زده را
در
دل و چشم
سازگارست اگر اين آب و هوا خوش باشد
پاس دل دار، چه
در
خوبي جا مي کوشي؟
که چو خوشوقت شود دل، همه جا خوش باشد
صفحه قبل
1
...
3016
3017
3018
3019
3020
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن