نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.
ديوان صائب
مقام بوسه لب زان عارض سيراب مي جويد
فغان کاين بي بصيرت
در
حرم محراب مي جويد
وصال از عهده بيتابي دل برنمي آيد
که
در
دريا به چندين بال ماهي آب مي جويد
زشوق تيغش از خاک شهيدان العطش خيزد
که هر کس تشنه خوابد آب را
در
خواب مي جويد
در
آن گلشن به خون رخسار مي شويم که جوش گل
به شبنم بلبلان را سرخي از منقار مي شويد
که مي شويد غبار کلفت از دل عندليبان را؟
در
آن گلشن که گل از خون خود رخسار مي شويد
دل خود را به صد اميد کردم آب، ازين غافل
که رو
در
چشمه مهرآن سمن سيما نمي شويد
نفس بيهوده سوزد صبح
در
شبهاي تار من
که از فرعون ظلمت را يد بيضا نمي شويد
به اميد چه دل را آب سازد عاشق مسکين؟
که رو
در
چشمه خورشيد آن کافر نمي شويد
بيا بي پرده
در
گلزار تا دفتر بهم پيچد
که بلبل وصف گل مي گويد و بسيار مي گويد
زند بر شيشه خود سنگ از بي دانشي صائب
سبک عقلي که حرف سخت
در
کهسار مي گويد
هر تنک حوصله ره يافت
در
آن خلوت خاص
شيشه ماست که از طاق دل يار افتاد
حرص بي شرم به آداب نمي پردازد
همه چيز از همه کس
در
همه جا مي طلبد
صائب از عمر همين کام تمنا دارد
که ز هند آيد و
در
خاک نجف وا افتد
در
حريمي که گل و شمع گريبان چاکند
که به فکر دل صد پاره ما مي افتد؟
دايم از عيش دو بالاست چراغش روشن
دل هرکس که
در
آن زلف دو تا مي افتد
سنبلي از ته هر سنگ برون مي آيد
آه فرهاد چو
در
کوه و کمر مي پيچد
در
حريمي که کشد خط به زمين جبهه عقل
کلک صائب ز فضولي است که گويا گردد
روز
در
سينه تاريک تو شب مي گردد
نفس از لب به چه اميد به دل وا گردد؟
نفس آن روز برآرم به خوشي از ته دل
که دل سوخته
در
بزم تو مجمر گردد
در
غبار دل ما آه عبث پيچيده است
اين نه ابري است که از باد پريشان گردد
در
کف آه بود بست و گشاد دل من
ابر از باد شود جمع و پريشان گردد
کيست هم پله شود با تو که از شرم، گهر
مي شود آب که
در
چشم ترازو گردد
عاقبت چون همه را خاک شدن
در
پيش است
اي خوش آن خاک که جامي و سبويي گردد
گرد کلفت ز دل صاف کشان مي چيند
هر که
در
ميکده از درد کشان مي گردد
صائب از دور محال است که افتد جامش
هر که
در
ميکده از درد کشان مي گردد
غوطه
در
خون زند آن کس که کند غمازي
صبح خونين جگر از پرده دري مي گردد
هر که
در
پرده خورد خون جگر همچو غزال
اي بسا نافه سربسته که از ناف آرد
گر چه چشم تو نبيند به تو پا از ناز
خم ابروي تو خم
در
خم دلها دارد
صائب اين ذوق که از نشأه مي يافته است
جان اگر
در
گرو باده کند جا دارد
نيست خالي سر مويي به تن از جان لطيف
هر که را جا نبود،
در
همه جا جا دارد
از دل سنگ تو بر کوه بود پشت بلا
فتنه از زلف تو
در
دست عنانها دارد
تيغ ناز تو ز خط زنگ برآورد و هنوز
غمزه شوخ تو سر
در
پي جانها دارد
گريه و آه، گل و سبزه باغ هنرست
تيغ
در
آتش و آب است که جوهر دارد
نيست آيينه ما صاف چو شبنم، ورنه
مي توان يافت که هر غنچه چه
در
دل دارد
چمن آرا چه خيال است که بيند
در
خواب
غنچه آن گوشه چشمي که به بلبل دارد
مي کشد چون جگر صبح، نفس را به حساب
هر که
در
مد نظر روز حسابي دارد
چون دم تيغ ز هر موج دلش مي لرزد
هر که
در
دل چو صدف گوهر رازي دارد
کعبه هر چند که
در
مد نظر افتاده است
هر که را مي نگري چشم به راهي دارد
غرض اين است که غيري نکند
در
دل جاي
آن که ما را به دل تنگ نگه مي دارد
هوس داغ تو سر داد به صحرا ما را
طلب درد تو ما را به
در
دلها برد
حيف و صد حيف که
در
مجمع خوبان صائب
نيست امروز حريفي که دل از ما ببرد
تو که
در
مکر و حيل دست ز شيطان بردي
چه خيال است که ايمان ز تو شيطان نبرد؟
نافه را کاکل مشکين تو
در
هم پيچيد
تا چه از نکهت زلف تو به عنبر گذرد
تا به کي
در
تن خاکي، که شود زير و زبر
روز ما همچو شب گور به تلخي گذرد؟
غنچه زنده دلي
در
دل شب مي خندد
فيض، آبي است که از جوي سحر مي گذرد
اگر اين است فلک، روز و شب عشرت ما
در
شب جمعه و روز رمضان مي گذرد
شعله حسن، جگر سوخته اي مي طلبيد
عشق
در
هر دو جهان گشت و مرا پيدا کرد
يک جهت گر شده اي
در
سفر يکتايي
صائب از هر دو جهان قطع نظر بايد کرد
عارفي را که پر و بال فلک جولان نيست
سير
در
کوچه و بازار نمي بايد کرد
تا توان بود خمش، چون قلم از بي مغزي
سر خود
در
سر گفتار نمي بايد کرد
صفحه قبل
1
...
3015
3016
3017
3018
3019
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن