167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • دل سخت تو سنگ سرمه مي گردد فغانها را
    وگرنه کوه از يک ناله در فرياد مي آيد
  • در آن وادي که قطع ره به همت مي توان کردن
    زپاي خفته کار تيغ لنگردار مي آيد
  • دل از مژگان خواب آلود در زنهار مي آيد
    بلاي جان بود تيغي که لنگردار مي آيد
  • تو چون طفلان زوصل گل به ديدن نيستي قانع
    وگرنه کار در از رخنه ديوار مي آيد
  • محال است اين که داغ لاله رويان در جگر ماند
    گل رنگين به سير گوشه دستار مي آيد
  • نواسنجي که در دل زخم خاري دارد از غيرت
    به جاي ناله خون گرمش از منقار مي آيد
  • درين صحرا که يارب از پي نخجير مي آيد؟
    که آهو بي محابا در پناه شير مي آيد
  • زدلگيري به خون خود به نوعي تشنه ام صائب
    که آبم در دهان از ديدن شمشير مي آيد
  • به چشم کم مبين در قامت خم گشته پيران
    کز اين پشت کمان کار دم شمشير مي آيد
  • مدان از سخت جاني گر نمردم در فراق تو
    که جان از ناتواني بر لب من دير مي آيد
  • به اين آتش زباني عاجزم در شکر بيدادش
    دل من کي برون از عهده الطاف مي آيد؟
  • در آن کشور که از زنگار نشناسد طوطي را
    چه کار از جوهر آيينه ادراک مي آيد؟
  • دهان خويش صائب چون صدف پاک از شکايت کن
    که جاي لقمه گوهر در دهان پاک مي آيد
  • تپيدنهاي دل در گوش من آهسته مي گويد
    که از تمهيد صلح يار بوي جنگ مي آيد
  • اگر سيل سبکرفتار در دنبال من باشد
    همان از خواب سنگين، پاي من بر سنگ مي آيد
  • ز اشک و آه مگسل گردل روشن طمع داري
    که نبض آن گهر در کف ازين سررشته مي آيد
  • چرا آزاده در وحشت سرايي لنگر اندازد
    که سرو از خاک بيرون ساق بر ماليده مي آيد
  • مگر در آتش افکنده است مکتوب مرا جانان؟
    که مرغ نامه بر چون موي آتش ديده مي آيد
  • بلا در آستين بسيار دارد گوشه عزلت
    که گل از شاخ بيرون با دل صد پاره مي آيد
  • نوازش در مقام معذرت کم نيست از ريزش
    که گاهي کار شير از جنبش گهواره مي آيد
  • کدامين آتشين سيما به اين ويرانه مي آيد؟
    که از ديوار و در بوي پر پروانه مي آيد
  • زگفت و گوي ناصح پنبه چون در گوش نگذارم؟
    به مغزم بوي خواب مرگ ازين افسانه مي آيد
  • صداي شير بود آواز ني زين پيش در گوشم
    کنون از ني به گوشم نعره شيرانه مي آيد
  • کدامين عنبرين مو مي کند در سينه ام جولان؟
    که از درياي دل يک موج بي عنبر نمي آيد
  • به گردون جنگ دارد چشم کوته بين، نمي داند
    که بي تحريک ساقي باده در ساغر نمي آيد
  • نه بيدردي است گر اشکم به چشم تر نمي آيد
    مرا از سيرچشمي در نظر گوهر نمي آيد
  • در افتادگي زن تا ز منزل سر برون آري
    که قطع اين ره از مقراض بال و پر نمي آيد
  • به تمکيني به آغوش من بيتاب مي آيي
    که مي از شيشه سربسته در ساغر نمي آيد
  • اگر نه سرمه دارد در گلو صائب زآه ما
    چه پيش آمد که از صبح جزا دم برنمي آيد؟
  • حيا چندان که خود را مي کشد در پرده پوشيها
    به شوخيهاي آن چاک گريبان برنمي آيد
  • مکن اي عقل در اصلاح من اوقات خود باطل
    که غير از عشق کار ديگر از من برنمي آيد
  • گذشتم از فلکها تا کشيدم پاي در دامن
    که مي گويد که کاري از نشستن برنمي آيد؟
  • مرا از ميکشان بر لاله صائب رشک مي آيد
    که تا مي در قدح دارد زگلشن برنمي آيد
  • اگر خواهي سلامت از جهان، سر در گريبان کش
    کز اين دريا برون کس بي فرو رفتن نمي آيد
  • سرافرازي اگر داري طمع سر در گريبان کش
    کز اين دريا برون کس بي فرو رفتن نمي آيد
  • فرو رو در سخن تا دامن معني به دست آري
    که بي غواصي از دريا گهر بيرون نمي آيد
  • زگير و دار عقل آسوده گردد دل چو روشن شد
    که در مهتاب از منزل عسس بيرون نمي آيد
  • در آن محفل که من صائب تلاش گفتگو دارم
    صدا غير از سپند از هيچ کس بيرون نمي آيد
  • در آن وادي که من چون نقش پا از کاروان ماندم
    زبيم راهزن بانگ جرس بيرون نمي آيد
  • در آن محفل که من بردارم از لب مهر خاموشي
    صدا غير از سپند از هيچ کس بيرون نمي آيد
  • به خود کرده است روي هر دو عالم چون صف مژگان
    تصرف در خم محراب ابرو اين چنين بايد
  • هواي صيد معني هست اگر در سرترا صائب
    کمندي پيش دست خود زپيچ و تاب مي بايد
  • متاع من همه گفتار بي کردار و در محشر
    پي سودا همه کردار بي گفتار مي بايد
  • مدام از عشق جوشي در دل بي کينه مي بايد
    چو دريا مطرب عاشق درون سينه مي بايد
  • ترقي در شناسايي بود ارباب دولت را
    که از حفظ مراتب اين بنا را زينه مي بايد
  • مرا از پاي نافرمان چها بر سر نمي آيد
    خوشا پايي که همچون سرو در دامان بياسايد
  • در آن وادي که محمل پرده سازست از افغان
    جرس کي ظرف آن دارد که از افغان بياسايد؟
  • هوادار سر زلف صنم چون شمع مي بايد
    که گر در آتش افتد از ميان زنار نگشايد
  • همان در ناله طوفان مي کنم با آن که مي دانم
    جرس را عقده از دل ناله هاي زار نگشايد
  • تلاش خاکساري مي کنم در عشق، تا ديدم
    که تيغ موج را دريا به ساحل کار فرمايد