167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • نه تنها مي کند رقص رواني آب روشندل
    که سر و پاي در گل هم درين گلزار مي رقصد
  • جوان گردد کهنسال از وصال نازک اندامان
    کشد در بر چو ناوک را کمان بر خويش مي بالد
  • به سير گل مگر آن سرو سيم اندام مي آيد؟
    که گل صد پيرهن در گلستان بر خويش مي بالد
  • سراسر قمريان را حلقه بيرون در سازد
    به عنواني که آن سرو روان بر خويش مي بالد
  • نباشد در دل آزاد مردان ره تمنا را
    زخاک نرم اين نخل جوان بر خويش مي بالد
  • مي از بزم تهي مغزان از ان بيرون نمي آيد
    که آتش بيشتر در نيستان بر خويش مي بالد
  • ترا عضو زجا رفته است تيغ از بيدلي در کف
    وگرنه بر تن شيران سلاح جنگ مي بالد
  • مکن تقصير در ريزش که از تردستي همت
    کلاه سروري قد مي کشد، او رنگ مي بالد
  • به روشن گوهران بر کاسه در يوزه خود را
    که ماه لاغر از خورشيد زرين چنگ مي بالد
  • خوشم با آب باريک قناعت با دل روشن
    که در هر جا طراوت بيش باشد زنگ مي بالد
  • مجو نشو و نما از جان روشن در تن خاکي
    که چون آيد شرر بيرون زصلب سنگ مي بالد
  • سپهر گرم جولان چشم قرباني شد از حيرت
    زمين چون آسمان در جنبش از نشو و نما آمد
  • ندانم چيست مضمون خط ساغر، همين دانم
    که تا از زير چشمش ديد مينا در سجود آمد
  • سبکسر در فناي خويش بيش از خصم مي کوشد
    زبي مغزي به پاي خود کدو بالاي دار آمد
  • ستمکاري که در آيينه از تمکين نمي بيند
    چه غم دارد که جان بر لب مرا از انتظار آمد؟
  • نمک در مي فکندن شور و شر بسيار مي دارد
    نمي بايد به بزم مي پرستان هوشيار آمد
  • ز زخم خمر چندين دوزخ سوزان فرو خوردم
    که گلزار بهشت از در مرا بي انتظار آمد
  • اگرچه کشتي دل بود در گل تا کمر پنهان
    به رقص از جنبش باد مراد نوبهار آمد
  • که باور مي کند کان نقشبند بي نشان صائب
    زروي مرحمت در پرده نقش و نگار آمد
  • زمين و آسمان از ناله من در خروش آمد
    نشست از جوش دريا، سينه من تا به جوش آمد
  • نشاط دايمي خواهي، به درد از صاف قانع شو
    که در دورست دايم جام هر کس درد نوش آمد
  • به اندک روزگاري جامه بر تن مي درد صائب
    به رنگ غنچه هر کس در گلستان دست تنگ آمد
  • خمار زردرويي داشت در پي چون گل رعنا
    اگر رنگي به رويم از شراب لاله گون آمد
  • گشايش در جهات عالم امکان نمي باشد
    دوشش زد مهره هر کس از اين ششدر برون آمد
  • زخط عالم سيه شد در نظر آن خال موزون را
    سرآيد عمر موري را که بال و پر برون آمد
  • چنان کز شيشه سربسته آيد باده در ساغر
    به آن تمکين به آغوش من آن طناز مي آمد
  • از ان هر لحظه باشد جانبي روي نياز من
    که در هر جنبشي ابروي او محراب گرداند
  • نمي دانم چه سازم تا فناي مطلقم داند
    که در خود گم شدن را خودنمايي عشق مي داند
  • چنان بي پرده شد سوداي عالمگير ما صائب
    که مجنون را کسي در عهد ما رسوا نمي داند
  • در اقليم تصور نيست از شه تا گدا فرقي
    جنون موي سر خود را کم از افسر نمي داند
  • خدا داند چها در پيرهن دارد نگار من
    ره باغ ارم را جز سليمان کس نمي داند
  • تماشاي تو دارد بي نياز از سير عالم را
    در ايام تو راه باغ و بستان کس نمي داند
  • چه جاي لاله رخساران، که در عهد حجاب تو
    گل نشکفته را هم پاکدامان کس نمي داند
  • دل خون گشته خود را سراغ از عشق مي گيرم
    که جز خورشيد جاي لعل در کان کس نمي داند
  • زکافر نعمتي دل شکوه از داغ و جنون دارد
    که بلبل قدر گل تا هست در گلشن نمي داند
  • سرآدم گشته ام چون سرمه در علم نظر بازي
    زبان چشم خوبان را کسي چون من نمي داند
  • زآتش دور مي گردد از ان دايم سپند من
    که آيين نشست و خاست در گلخن نمي داند
  • نگردد زهر سبز آنجا که ترياق از زمين رويد
    در آن کشور که باشد غمگساري غم کجا ماند؟
  • خدنگ راست رو زود از کمان دلگير مي گردد
    دل آگاه در زير فلک يک دم کجا ماند؟
  • هجوم بوالهوس نگذاشت در کوي تو يک عاشق
    درين هنگامه پر ديو و دد آدم کجا ماند؟
  • اگر سنجي به ميزان وفا کوه غم ما را
    ترا در پله انصاف، سنگ کم کجا ماند؟
  • زخود بيرون شدن را همتي چون سيل مي بايد
    که در ريگ روان آن تنک از کار مي ماند
  • ندارد خودنمايي عاقبت، در گوشه اي بنشين
    که گل پژمرده مي گردد چو بر دستار مي ماند
  • مده از دست دامان نکويان چون به دست افتد
    که رزق گل شود آبي که در گلزار مي ماند
  • فراغت دارد از بيتابي ما چرخ سنگين دل
    اثر از نقش پاي مور در خارا نمي ماند
  • حديث پوچ گويان بي تأمل بر زبان آيد
    کف بي مغز هرگز در دل دريا نمي ماند
  • حذر کن چون عقاب از سايه بال هما صائب
    که در يک جا دو ساعت دولت دنيا نمي ماند
  • اثر رفت از سر شکم تا شکستم آه را در دل
    علم چون سرنگون شد جرأت لشکر نمي ماند
  • برون آمد چو خورشيد از نقاب صبح، روشن شد
    که حسن شوخ پنهان در ته چادر نمي ماند
  • تو چندان سعي کن کز دل نيايد بر زبان رازت
    زمينا چون برآيد باده در ساغر نمي ماند