167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • قيامت مي کند در خنده دندان نما آن لب
    شراب لعل وقت صبح جان را تازه مي سازد
  • اگر دلگيري از وضع مکرر، باده پيش آور
    که در هر جام اوضاع جهان را تازه مي سازد
  • در آن گلشن که گل دامان خود را بر کمر بندد
    زغفلت بلبل ما آشيان را تازه مي سازد
  • مرو در باغ ايام خزان با آن رخ گلگون
    که رخسار تو داغ بلبلان را تازه مي سازد
  • فرنگي طلعتي کز دين مرا بيگانه مي سازد
    اگر در کعبه رو مي آورد بتخانه مي سازد
  • گهر بخشند مردان در عوض سنگ ملامت را
    به پيري مي رسد طفلي که با ديوانه مي سازد
  • زحيراني بجا مانده است دل در سينه ام، ورنه
    کجا با دانه تفسيده هرگز دانه مي سازد؟
  • به نسبت آشنايي کن که با ناجنس پيوستن
    ترا با خوش قماشي در نظرها پينه مي سازد
  • نمي دانم به خونريز که شد آلوده مژگانش
    که شوق زخم، خون را در جگر نشتر نمي سازد
  • ندارد خنده اي در چاشني حسن گلو سوزش
    که شهد زندگي را تلخ بر شکر نمي سازد
  • زخواب آلودگي روح تو در جسم است پا برجا
    که چون بيدار گردد پاي با دامن نمي سازد
  • ترا دل مانده در قيد تن از آلوده داماني
    وگرنه دانه چون شد پاک با خرمن نمي سازد
  • به تن جان گرامي در قيامت مي کند رجعت
    گسستن رشته را غافل ازين سوزن نمي سازد
  • زبان در کام کش صائب اگر آسودگي خواهي
    که دايم شمع بر جان از زبان آتشين لرزد
  • نلرزد هيچ کس بر دولت بيدار در عالم
    به عنواني که دل بر ديده بيخواب مي لرزد
  • مباد از تنگ چشمان عقده در کار کسي افتد
    زطوفان بيش بر خود کشتي از گرداب مي لرزد
  • سراپا دست شو چون سرو در تسکين ما ناصح
    که هر عضوي زعاشق چون دل بيتاب مي لرزد
  • مکن در بزم وصل از بيقراري منع من صائب
    که از برق تجلي کوه چون سيماب مي لرزد
  • چه مي آيد زصبر و طاقت ما در خطر گاهي
    که کوه قاف بر خود بيشتر از کاه مي لرزد
  • گرامي گوهران را مي کند بي وزن، سنجيدن
    که يوسف در ترازو بيشتر از چاه مي لرزد
  • مرا چون دل تپد در بر، دل جانانه مي لرزد
    که شمع از بال و پر افشاني پروانه مي لرزد
  • بود در ملک هستي حکم سيلاب فناجاري
    که بر خود کوه و کاه اينجا به يک دندانه مي لرزد
  • دل آگاه چون از رگ غافل مي تواند شد؟
    زبيم آسيا در خوشه دايم دانه مي لرزد
  • نريزد چون دل از بيگانگان در دامنم صائب؟
    که از آواز پاي آشنا اين خانه مي لرزد
  • دل ما بر سيه روزان فقر از خود فزون سوزد
    چراغ خانه ما در برون بيش از درون سوزد
  • به چشم روشنم از اشک خواهد شد سيه عالم
    به اين عنوان اگر در دل مرا چون لاله خون سوزد
  • اگر نعلش در آتش نيست از خورشيد رخساري
    چرا هر شب ز انجم داغ چرخ نيلگون سوزد؟
  • برآرد سر چو دود از خيمه گستاخانه ليلي را
    نفس چون گردباد آن را که در دشت جنون سوزد
  • نشويد خواب اگر از چشم شيران گريه مجنون
    که در شبها چراغي بر سر اهل جنون سوزد؟
  • سرشک گرم در چشم تر من خواب مي سوزد
    به آب خود چراغ گوهر شب تاب مي سوزد
  • اگرچه شمع کافوري خرد در خانه مي سوزد
    چراغ از چشم شيران بر سر ديوانه مي سوزد
  • کند تأثير سوز عشق در شاه و گدا يکسان
    که بيد و عود را آتش به يک دندانه مي سوزد
  • به فکر کلبه تاريک ما صائب نمي افتد
    چراغ آشنا رويي که در هر خانه مي سوزد
  • کدامين روز اشک من به دريا روي مي آرد؟
    که همچون شمع، ماهي در دل دريا نمي سوزد
  • من گريان سراپا سوختم از داغ تنهايي
    که مي گويد در آتش چوب تر تنها نمي سوزد؟
  • نمي گردد به گردش فيض چون پروانه هر ساعت
    کسي چون شمع تا در پرده شبها نمي سوزد
  • دليل صافي عشق است خاموشي و حيراني
    که در روغن نمک تا هست بي غوغا نمي سوزد
  • نهال طور در آب و عرق غرق است از خجلت
    زرشک کلک صائب نيشکر تنها نمي سوزد
  • نظر بر صبح دارد گريه شبخيز من صائب
    که انجم تخم خود را در زمين پاک مي ريزد
  • نظر بر صبح دارد گريه شبخيز من صائب
    که انجم تخم خود را در زمين پاک مي ريزد
  • مگو تأثير در افغان سنگين دل نمي باشد
    که دل را آب سازد ناله اي کز آسيا خيزد
  • ز اشک ديده بيدرد زنگ از دل کجا خيزد؟
    اثر در دل ندارد گريه اي کز توتيا خيزد
  • حواس جمع من چون دود از روزن رود بيرون
    چو از بيرون در آواز پاي آشنا خيزد
  • نه از صيقل گشادي شد نه از روشنگر امدادي
    مگر در آب گشتن زنگ ازين آيينه برخيزد
  • چنان ترسيده است از آشنايان جهان چشمم
    که بيرون مي روم از خويش چون آواز در خيزد
  • به سختي هر که تن در داد شيرين کار مي گردد
    که از دامان کوه بيستون فرهاد برخيزد
  • خوشا افتاده اي کز خاک ره چالاک برخيزد
    کند در خاک دشمن را و خود از خاک برخيزد
  • مباد از نشأه مي سرخ رويي مي پرستي را
    که در ايام بي برگي زپاي تاک برخيزد
  • در آن محفل که آن آيينه رو شکرفشان گردد
    سبک چون طوطي رم کرده از دل زنگ برخيزد
  • سرايت مي کند در ظالمان آزار مظلومان
    که فرياد از دل سخت کمان پيش از نشان خيزد