167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • درازدستي در کاروان احسان نيست
    وگرنه چندين يوسف هنر به چه دارد
  • کسي که فکر سر خود نمي کند صائب
    هميشه باد به کف، خاک در کله دارد
  • منم که نيست پناهي درين محيط مرا
    وگرنه در ز صدف گاهواره اي دارد
  • سخن به خوش نمکي شور در جهان فکند
    به قدر اگر نمک استعاره اي دارد
  • شکفتگي ز مي ناب تازگي دارد
    نشاط در ره سيلاب تازگي دارد
  • عزيمت تو فتاده است در توکل سست
    وگرنه بحر ز هر موجه اي پلي دارد
  • کدام مطلب عالي است در نظر دل را؟
    که بر مراد دو عالم تغافلي دارد
  • بجز فتادگي ما که برقرار بود
    ترقي همه در پي تنزلي دارد
  • هزار جان مقدس فداي تيغ تو باد
    که در گشايش دلها عجب دمي دارد!
  • مباد پنجه جرأت در آستين دزدي
    کمان چرخ مقوس همين دمي دارد
  • اميد فرش بود در دل هوسناکان
    زمين شور فراوان سراب مي دارد
  • اگر چه در دل سنگ است لعل زنداني
    اميد تربيت از آفتاب مي دارد
  • مرا به گوهر شب تاب رشک مي آيد
    که در چراغ خود از آب روغني دارد
  • ز بيم خار خورد در لباس دايم خون
    چو گل کسي که درين باغ دامني دارد
  • شکوه عشق به زنجير بسته است مرا
    خوش آن که رخصت در خون تپيدني دارد
  • توقعي که مرا از سپهر هست اين است
    که آرزوي مرا در کنار نگذارد
  • چه حاجت است به شمشير، تيزدستان را؟
    که هست در کف دشمن مرا سلاح نبرد
  • ز مور خط تو در حيرتم که از لب تو
    چگونه چاشني خنده هاي پنهان برد
  • ترا ستيزه به گردون خوش است در وقتي
    که التجا به سپهر دگر تواني برد
  • به داغ عشق اگر آشنا شوي امروز
    در آفتاب قيامت بسر تواني برد
  • عجب که صورت ديوار جان نمي يابد
    به محفلي که در او حرف يار مي گذرد
  • اگرچه وعده خوبان وفا نمي دارد
    خوش آن حيات که در انتظار مي گذرد
  • در آن چمن که تو لنگر فکنده اي صائب
    گل پياده سبک چون سوار مي گذرد
  • به دامن افق آن صبح شوربختم من
    که عمر خنده من در خمار مي گذرد
  • حيات زنده دلان در گداز خويشتن است
    نمرده شمع کج از گداز مي گذرد؟