167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • شکست از سرکشيهاي نهال او پر و بالم
    خوشا قمري که يار خويش را در زير پر دارد
  • مجو آسايش از دل تا مرادي در نظر دارد
    که نخل ايمن نباشد از تزلزل تا ثمر دارد
  • مده ره در حريم مغز خود زنهار نخوت را
    کز اين باد مخالف کشتي دولت خطر دارد
  • چه باشد عالم فاني و عرض و طول آن صائب؟
    همايي دولت روي زمين در زير پا دارد
  • به دل خوردن قناعت کرده ام از نعمت الوان
    شکار خويش را شهباز من در زير پر دارد
  • فتد از گرد هر جا گردبادي هست در هامون
    زمشت خاک ما روزي که صرصر دست بردارد
  • نگردد جمع در آيينه جوهر با صفا صائب
    صفا هر دل که مي خواهد زجوهر دست بردارد
  • دل پرخون کجا از جسم پا در گل خبر دارد؟
    کجا اين دل به دريا کرده از ساحل خبر دارد؟
  • از سير عالم بالا نگردد تن حجاب جان
    که از نشو و نما اين سرو پا در گل خبر دارد
  • تو اي خضر از زلال زندگي بردار کام خود
    که اين لب تشنه لعل آبداري در نظر دارد
  • زخال عيب از ان ساده است روي گل درين گلشن
    که از هر شبنمي آيينه داري در نظر دارد
  • نمي لرزد به نقد جان شيرين دل چو فرهادش
    کسي کز کارفرما مزد کاري در نظر دارد
  • به قصد سينه دراي نفس را راست مي سازد
    زدريا موجه ما گر کناري در نظر دارد
  • ندارم هيچ جا آرام از ان سرو سبک جولان
    خوشا قمري که سرو پايداري در نظر دارد
  • در اين صحراي پروحشت نفس را راست چون سازد؟
    که صيد وحشي من رو به صحراي دگر دارد
  • به سنگ کودکان مجنون از ان تن مي دهد صائب
    که در کهسار سيل تند غوغاي دگر دارد
  • چو نرگس کاسه در يوزه بر کف هر نظر بازي
    ازين دارالشفا يک چشم بيماري طمع دارد
  • سبکسيري که چون تيرش زبان و دل يکي باشد
    به هر جانب که رو آرد گشايش در قدم دارد
  • به ذوقي تکيه بر شمشير جسم لاغرم دارد
    که شبنم در کنار گل حسد بر بسترم دارد
  • فروغ عشق خورشيدي است در ابر وجود من
    که نيل چشم زخم از بخت چون نيلوفرم دارد
  • دل موري نشد مجروح از تيغ زبان من
    چرا در پيچ و خم گردون چو زلف جوهرم دارد؟
  • نظر در دامن درياي خم وا کرده ام صائب
    کي از دست سبو چشم نوازش ساغرم دارد؟
  • شکوه خامشي در ظرف گفت وگو نمي گنجد
    سخن هر چند سنجيده است هيبت را زيان دارد
  • چه افتاده است بلبل سر ز زير پر برون آرد؟
    در آن گلشن که هر برگي زشبنم ديده بان دارد
  • چه باشد يارب از درد طلب حال تهيدستان
    در آن دريا که گوهر پيچ و تاب ريسمان دارد
  • سليمان مور را در دست خود جا داد چون خاتم
    که مي گويد بزرگان را سبکروحي زيان دارد؟
  • کدامين غنچه لب در صحن اين گلزار مي خندد؟
    که از شرمندگي گل رو به ديوار چمن دارد
  • تو ظاهر بين کف از بحر و صدف مي بيني از گوهر
    وگرنه هر حبابي يوسفي در پيرهن دارد
  • لب لعلي که مي دارد دريغ از من تبسم را
    زخط در چاشني صد طوطي شکرشکن دارد
  • درين محفل چراغي بر نسيم صبح مي خندد
    که از فانوس با خود خلوتي در انجمن دارد
  • دهان مي کند خوش از خمار آن لب ميگون
    عقيقي کز شفق خورشيد تابان در دهن دارد
  • به شمعي مي برم غيرت درين هنگامه کثرت
    که از فانوس با خود خلوتي در انجمن دارد
  • خلد چون تير خاکي در جگر کوتاه بينان را
    زبس بر چهره کلکم گرد جولان سخن دارد
  • نفس يک پا درون خانه، يک پا در برون دارد
    کسي محکم عنان بادپاي عمر چون دارد؟
  • کجا از شادماني بهره عقل ذوفنون دارد؟
    که در زير نگين اين ملک را داغ جنون دارد
  • اگر بر زندگاني اعتمادي هست، چون صائب
    نفس يک پا درون خانه، يک پا در برون دارد؟
  • کجا پرواي ما سرگشتگان آن مه جبين دارد؟
    که خون صد چراغ مهر را در آستين دارد
  • چه شيريني است يارب با زمين پاک خرسندي
    که هر ني را که مي کاوي شکر در آستين دارد
  • به گرد او رسيدن نيست کار هر سبک جولان
    زتوسنها که عذر لنگ او در زير زين دارد
  • غم و شادي درين ميخانه مي جوشد به يکديگر
    صراحي خنده را با گريه در يک آستين دارد
  • سر شوريده من هر نفس صد آرزو دارد
    زهي ساقي که چندين رنگ مي در يک کدو دارد
  • بغير از گرم رفتاري من بيکس که را دارم؟
    که در شبها چراغم پيش پاي جستجو دارد
  • گوارا باد ذوق گريه پنهان بر آن بلبل
    که گل را در لباس اشک شبنم تازه رو دارد
  • زچشم بد خدا آن پاک دامن را نگه دارد
    که اين پروانه گستاخ در فانوس ره دارد
  • نشاط از غم، غم از شادي طلب گر بينشي داري
    که برق خنده رو در ابر گريان جايگه دارد
  • نباشد رحم در دل لشکر بيگانه را صائب
    زگرد خط خدا آن ماه سيما را نگه دارد!
  • درين موسم که صد فرياد دارد هر سر خاري
    چرا کس در قفس مرغ خوش الحان را نگه دارد؟
  • کند در هر قدم زير و زبر گر هر دو عالم را
    زجولان کيست آن سرو خرامان را نگه دارد؟
  • گرفتم در گره بستم ز زلفش خرده جان را
    زچشم کافر او کيست ايمان را نگه دارد؟
  • کسي را مي رسد لاف زبردستي درين ميدان
    که در وقت خرامش دامن جان را نگه دارد