167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • به صد اميد دل را صيقلي کردم، ندانستم
    که در آيينه آن آيينه رو پيدا نمي گردد
  • دل عاشق به جور از يار ديرين برنمي گردد
    که در سفتن زآب و رنگ خود گوهر نمي گردد
  • ندارد حاصلي منصور را از دار ترساندن
    به چوب منع اين سايل از ان در بر نمي گردد
  • طلبکار تو از شوق آتشي در زير پا دارد
    که چون سيلاب از هر سنگ راهي بر نمي گردد
  • تو از شوريدگي بر خود جهان شوريده مي بيني
    کدامين موج در بحر رضا ساحل نمي گردد؟
  • شود خرج زمين هر سر که سودايي نمي گردد
    نشيند در گل آن کشتي که دريايي نمي گردد
  • قضا را دست پيچ خود کند در کجروي نادان
    گناه خويشتن را کور دايم بر عصا بندد
  • بجز چشمش که چشم از ديدن من از حيا بندد
    کدامين آشنا ديدي که در بر آشنا بندد؟
  • به روي تازه چون گل تازه رو داريم گلشن را
    نمي بندد کمر هر کس کمر در خون ما بندد
  • زدم در بحر وحدت غوطه ها از چشم پوشيدن
    يکي گردد به دريا چون حباب از خود نظر بندد
  • تو کز سر طريقت غافلي از شرع در مگذر
    که بر عارف شود احرام اگر زنار مي بندد
  • دل سرگشته ما چرخ را بر کار مي بندد
    کمر در خدمت اين نقطه نه پرگار مي بندد
  • چه پروا دارد از سنگ ملامت هر که مجنون شد؟
    که کبک مست در کهسارها مستانه مي خندد
  • نشاط خواجه غافل بود از جمع سيم و زر
    که از بالاي گنج اين جغد در ويرانه مي خندد
  • زبيدردي نمک را زخم ما خون مي کند در دل
    به مرهم چون فتد کارش نمکدان را به ياد آرد
  • شود افسرده خون در پيکرش از سردي عالم
    اگر نه شعله فطرت سخنور را به جوش آرد
  • چنان افسردگي شد عام صائب در زمان ما
    که شير گرم نتوانست شکر را به جوش آرد
  • شهيد مي چو از خاک لحد سرمست برخيزد
    به جاي نامه برگ تاک در محشر برون آرد
  • زگردون عاقبت جان مصفا سر برون آرد
    که مي چون صاف شد در خم زمينا سر برون آرد
  • فرو خور آتش خشم سبکسر را که هر خاري
    که در دل بشکني، از چشم اعدا سر برون آرد
  • درين عبرت سرا هر کس که دستي در کرم دارد
    گليم خويش را چون ابر از دريا برون آرد
  • گل خورشيد چون صبح از گريباني شود طالع
    که دست از آستين در دامن شبها برون آرد
  • ز گرد و دود نتوان زير گردوي دم بر آوردن
    مگر عيسي نفس در عالم بالا برون آرد
  • بود چون صبح هر کس در طريق عاشقي صادق
    زچاک سينه اش خورشيد تابان سر برون آرد
  • همان از شرم باشد حلقه بيرون در صائب
    به قمر سرو اگر از يک گريبان سر برون آرد
  • عبث باد مراد افتاده در پي زورق ما را
    زطوفان کشتي ما را نفس تا کي برون آرد
  • چوني هر کس در اين وادي به صدق دل کمر بندد
    نهال آرزويش تنگ شکربار مي آرد
  • چه افسون کرد در کار چمن اين بوستان پيرا؟
    که هر جا بيد مجنوني است ليلي بار مي آرد
  • نفس چون راست سازم در حريم وصل آن بدخو؟
    که دود عود آنجا سر زمجمر بر نمي آرد
  • ز زلف ماتمي آورد صائب شانه سر بيرون
    زکار در هم ما هيچ کس سر بر نمي آرد
  • که امشب مي شود ساقي، که در بزم شراب ما
    به جاي پسته و بادام، چشم شور مي بارد
  • ثمر در پاي خود افشاندن از هر نخل مي آيد
    خوشانخلي که فيض خود به جاي دور مي بارد
  • زمژگان که ناخن در فضاي سينه مي بارد؟
    که خون چون نافه ام از خرقه پشمينه مي بارد
  • بود يک شمه از ناسازي گردون به ميخواران
    که ابر بي مروت در شب آدينه مي بارد
  • اگر لب تشنه فيضي اثر بگذار در عالم
    که بر خاک سکندر نور از آيينه مي بارد
  • در آن وادي که من از تشنگي بر خاک مي غلطم
    سراب نااميدي جلوه آن بقا دارد
  • به اندک روزگاري تاک شد از سرو رعناتر
    نگردد زير دست آن کس که دستي در سخا دارد
  • نديدم يک نفس راحت زحس ظاهر و باطن
    چه آسايش در آن کشور که ده فرمانروا دارد؟
  • من آن آتش نو امر غم که چون از يکدگر ريزم
    زگرمي استخوانم شمع در راه هما دارد
  • مغيلان پاي نازک طينتان را در حنا دارد
    چه غم دارد زخار آن کس که آتش زير پا دارد؟
  • درخت رز به صد رعنايي اول برون آمد
    زپا هرگز نيفتد هر که دستي در سخا دارد
  • کجا رخسار او تاب نگاه آشنا دارد؟
    که آن گل خار در پيراهن از نشو و نما دارد
  • به تيري اي کمان ابرو نشان کن استخوانم را
    که از هر گوشه اي در چاشني چندين هما دارد
  • از ان روزي که چون گل ديد آن چاک گريبان را
    زبوي پيرهن در پيرهن اخگر صبا دارد
  • مشو غافل زدوران خط پا در رکاب او
    که آن ريحان سيراب از گل آتش زير پا دارد
  • مکن در راه او انديشه از تاريکي سودا
    که از هر لاله اي مجنون چراغي زير پا دارد
  • چه حرف است اين که مي باشد سبکباري در آزادي؟
    که سرو از تنگدستي بر دل خود بارها دارد
  • به فکر شربت بيمار من آن لب کجا افتد؟
    که در هر گوشه اي چون چشم خود بيمارها دارد
  • صدف از تنگدستي شکوه ها دارد گره در دل
    نمي داند که دريا چشم بر آب گهر دارد
  • گهي بر دل شبيخون مي زند گاهي بر ايمانم
    هميشه کاکل او فتنه اي در زير سر دارد