167906 مورد در 0.10 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • نهد احسان ساقي تاج لعل از باده اش بر سر
    سر هر کس که در ميخانه بي دستار مي گردد
  • نباشد در جگر آب مروت بحر را، ورنه
    چو گوهر جام ما از قطره اي سرشار مي گردد
  • در ايام کهنسالي زدنيا رو به عقبي کن
    که مي افتد به هر سو مايل اين ديوار مي گردد
  • سخن سنجي سرآمد در فن گفتار مي گردد
    که چون پرگار گرد نقطه اي صدبار مي گردد
  • ندارد در جگر آب مروت ابر دريا دل
    وگرنه ظرف ما از قطره اي سرشار مي گردد
  • نماند از درد و داغ عشق آهم در جگر صائب
    نسيم از جوش گل بيرون اين گلزار مي گردد
  • جدا از پرتو رخسار او آيينه اي دارم
    که صيقل تا کمر در سبزه زنگار مي گردد
  • در آن محفل که صائب مي کند ميخانه پردازي
    سر خورشيد از يک ساغر سرشار مي گردد
  • عنان اختيار از دست بيرون مي برد خست
    عصاکش بر در دلها به پاي کور مي گردد
  • زروي پرده سوز يار در سر آتشي دارم
    که از سرگرمي من دار نخل طور مي گردد
  • مباش اي شاخ گل در بر گريز از دوستان ايمن
    که شبنم چون ورق برگشت چشم شور مي گردد
  • بهشتي از خيال روي ليلي در نظر دارم
    که بر من دامن صحرا کنار حور مي گردد
  • به نوميدي گره از کار سالک باز مي گردد
    نفس چون سوخت در دل شهپر پرواز مي گردد
  • چه نقصان در وفاي عاشق از پرواز مي گردد؟
    نگه هر جا رود آخر به مژگان باز مي گردد
  • اگر شمشير بارد بر سرش بالا نمي بيند
    به روي هر که چون منصور اين در باز مي گردد
  • چو طوطي هر که دارد در نظر آيينه رويي را
    به اندک فرصتي صائب سخن پرداز مي گردد
  • ندارد در کمند جذبه بحر لطف کوتاهي
    که هر موجي که مي بيني به دريا باز مي گردد
  • چو انجم تا سحر مژگان به يکديگر نخواهي زد
    اگر داني چه درها در دل شب باز مي گردد
  • دل ما را نواي مطربان در وجد مي آرد
    کباب ما به بال شعله آواز مي گردد
  • زباغ افزون گل از منع تماشا مي توان چيدن
    تماشايي عبث محروم ازين در باز مي گردد
  • در آن وادي که دود از دانه اميد من خيزد
    زباران دانه زنجير مجنون سبز مي گردد
  • در آن محفل گل از کيفيت مي مي توان چيدن
    که ساقي پيشتر از ديگران مدهوش مي گردد
  • از ان ماه از تمامي مي گذارد روي در نقصان
    که دايم خرمن او صرف يک آغوش مي گردد
  • مرا زان گوشه ميخانه افتاده است خوش صائب
    که هر کس پاي خود در وي نهد بيخويش مي گردد
  • مرا از آن گوشه ميخانه افتاده است خوش صائب
    که هر کس مي گذارد پا در او بيخويش مي گردد
  • اميد فتح باب از چشم بينا داشتم، غافل
    که از در بستن اين غمخانه روشن بيش مي گردد
  • مباد هيچ کس را روز سختي در کمين يارب
    که گندم را زبيم آسيا دل چاک مي گردد
  • مخوان بر زاهدان خشک طينت شعر تر صائب
    که آب چشم نيسان در صدفها سنگ مي گردد
  • مگر شد کاروانسالار، شوق آتشين پايم؟
    که برق و و باد در دنبال عذر لنگ مي گردد
  • گذارد رو به صحرا چون دل ديوانه از شهري
    که در جيب و بغل اطفال را گل سنگ مي گردد؟
  • مخوان بر زاهدان خشک هرگز شعر تر صائب
    که آب چشم نيسان در صدفها سنگ مي گردد
  • زشورم رخنه ها چون کهکشان افتاد در گردون
    که مي پرزور چون افتاد مينا تنگ مي گردد
  • وطن زندان شود بر هر که گردد در هنر کامل
    که بر گوهر چو غلطان گشت دريا تنگ مي گردد
  • به ريزش هر که عادت کرد در ميخانه همت
    به افشردن گلويش کي چو مينا تنگ مي گردد؟
  • از ان در خلوت معشوق بر من حال مي گردد
    که از چشم سخنگو صحبت من قال مي گردد
  • زرشک زلف گستاخ تو در دل داغها دارم
    که چون پرگار گرد مرکز آن خال مي گردد
  • سبک شد دوش خاک از سياه جسم ضعيف من
    همان دشمن مرا چون سايه در دنبال مي گردد
  • زفضل حق نماند در گره کار کسي صائب
    هر انگشتي زبان گردد، زبان چون لال مي گردد
  • مه تابان کجا مستور از ابر تنک گردد؟
    نهان در جامه کي آن سروسيم اندام مي گردد؟
  • کدامين مرغ زيرک را قضا در دام مي آرد؟
    که اشک شاديي برگرد چشم دام مي گردد
  • نگردد اشک در چشمي که حيران تو مي گردد
    که آب استاده از سرو خرامان تو مي گردد
  • چه اندام لطيف است اين که گل با آن سبکروحي
    نفس دزديده در چاک گريبان تو مي گردد
  • شود تلخ از کمند و دام بر صياد آسايش
    زجمع مال در دل بيش حب جاه مي گردد
  • منه پيش ره ارباب حاجت چوب اي غافل
    که از دربان در ارباب دولت بسته مي گردد
  • زباليدن ترا هر دم لباسي تازه مي گردد
    نگنجد در قبا حسني که بي اندازه مي گردد
  • عزيزي هر که را در مصر هستي از سفر آيد
    مرا داغ دل گم گشته از نو تازه مي گردد
  • مکن از ماندگي انديشه، پا مردانه در ره نه
    که از صدق طلب سنگ نشان جمازه مي گردد
  • سخن را هست در مشکل پسندي رغبتي صائب
    که مي باشد زمين هر چند مشکل، تازه مي گردد
  • مشو از تيغ رو گردان که چون صدچاک گردد دل
    سراسر در حريم زلف او چون شانه مي گردد
  • فلک را نقطه خاک از سکون در چرخ مي آرد
    تو تا ساکن نگردي دل جهان پيما نمي گردد