نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.10 ثانیه یافت شد.
ديوان صائب
نهد احسان ساقي تاج لعل از باده اش بر سر
سر هر کس که
در
ميخانه بي دستار مي گردد
نباشد
در
جگر آب مروت بحر را، ورنه
چو گوهر جام ما از قطره اي سرشار مي گردد
در
ايام کهنسالي زدنيا رو به عقبي کن
که مي افتد به هر سو مايل اين ديوار مي گردد
سخن سنجي سرآمد
در
فن گفتار مي گردد
که چون پرگار گرد نقطه اي صدبار مي گردد
ندارد
در
جگر آب مروت ابر دريا دل
وگرنه ظرف ما از قطره اي سرشار مي گردد
نماند از درد و داغ عشق آهم
در
جگر صائب
نسيم از جوش گل بيرون اين گلزار مي گردد
جدا از پرتو رخسار او آيينه اي دارم
که صيقل تا کمر
در
سبزه زنگار مي گردد
در
آن محفل که صائب مي کند ميخانه پردازي
سر خورشيد از يک ساغر سرشار مي گردد
عنان اختيار از دست بيرون مي برد خست
عصاکش بر
در
دلها به پاي کور مي گردد
زروي پرده سوز يار
در
سر آتشي دارم
که از سرگرمي من دار نخل طور مي گردد
مباش اي شاخ گل
در
بر گريز از دوستان ايمن
که شبنم چون ورق برگشت چشم شور مي گردد
بهشتي از خيال روي ليلي
در
نظر دارم
که بر من دامن صحرا کنار حور مي گردد
به نوميدي گره از کار سالک باز مي گردد
نفس چون سوخت
در
دل شهپر پرواز مي گردد
چه نقصان
در
وفاي عاشق از پرواز مي گردد؟
نگه هر جا رود آخر به مژگان باز مي گردد
اگر شمشير بارد بر سرش بالا نمي بيند
به روي هر که چون منصور اين
در
باز مي گردد
چو طوطي هر که دارد
در
نظر آيينه رويي را
به اندک فرصتي صائب سخن پرداز مي گردد
ندارد
در
کمند جذبه بحر لطف کوتاهي
که هر موجي که مي بيني به دريا باز مي گردد
چو انجم تا سحر مژگان به يکديگر نخواهي زد
اگر داني چه درها
در
دل شب باز مي گردد
دل ما را نواي مطربان
در
وجد مي آرد
کباب ما به بال شعله آواز مي گردد
زباغ افزون گل از منع تماشا مي توان چيدن
تماشايي عبث محروم ازين
در
باز مي گردد
در
آن وادي که دود از دانه اميد من خيزد
زباران دانه زنجير مجنون سبز مي گردد
در
آن محفل گل از کيفيت مي مي توان چيدن
که ساقي پيشتر از ديگران مدهوش مي گردد
از ان ماه از تمامي مي گذارد روي
در
نقصان
که دايم خرمن او صرف يک آغوش مي گردد
مرا زان گوشه ميخانه افتاده است خوش صائب
که هر کس پاي خود
در
وي نهد بيخويش مي گردد
مرا از آن گوشه ميخانه افتاده است خوش صائب
که هر کس مي گذارد پا
در
او بيخويش مي گردد
اميد فتح باب از چشم بينا داشتم، غافل
که از
در
بستن اين غمخانه روشن بيش مي گردد
مباد هيچ کس را روز سختي
در
کمين يارب
که گندم را زبيم آسيا دل چاک مي گردد
مخوان بر زاهدان خشک طينت شعر تر صائب
که آب چشم نيسان
در
صدفها سنگ مي گردد
مگر شد کاروانسالار، شوق آتشين پايم؟
که برق و و باد
در
دنبال عذر لنگ مي گردد
گذارد رو به صحرا چون دل ديوانه از شهري
که
در
جيب و بغل اطفال را گل سنگ مي گردد؟
مخوان بر زاهدان خشک هرگز شعر تر صائب
که آب چشم نيسان
در
صدفها سنگ مي گردد
زشورم رخنه ها چون کهکشان افتاد
در
گردون
که مي پرزور چون افتاد مينا تنگ مي گردد
وطن زندان شود بر هر که گردد
در
هنر کامل
که بر گوهر چو غلطان گشت دريا تنگ مي گردد
به ريزش هر که عادت کرد
در
ميخانه همت
به افشردن گلويش کي چو مينا تنگ مي گردد؟
از ان
در
خلوت معشوق بر من حال مي گردد
که از چشم سخنگو صحبت من قال مي گردد
زرشک زلف گستاخ تو
در
دل داغها دارم
که چون پرگار گرد مرکز آن خال مي گردد
سبک شد دوش خاک از سياه جسم ضعيف من
همان دشمن مرا چون سايه
در
دنبال مي گردد
زفضل حق نماند
در
گره کار کسي صائب
هر انگشتي زبان گردد، زبان چون لال مي گردد
مه تابان کجا مستور از ابر تنک گردد؟
نهان
در
جامه کي آن سروسيم اندام مي گردد؟
کدامين مرغ زيرک را قضا
در
دام مي آرد؟
که اشک شاديي برگرد چشم دام مي گردد
نگردد اشک
در
چشمي که حيران تو مي گردد
که آب استاده از سرو خرامان تو مي گردد
چه اندام لطيف است اين که گل با آن سبکروحي
نفس دزديده
در
چاک گريبان تو مي گردد
شود تلخ از کمند و دام بر صياد آسايش
زجمع مال
در
دل بيش حب جاه مي گردد
منه پيش ره ارباب حاجت چوب اي غافل
که از دربان
در
ارباب دولت بسته مي گردد
زباليدن ترا هر دم لباسي تازه مي گردد
نگنجد
در
قبا حسني که بي اندازه مي گردد
عزيزي هر که را
در
مصر هستي از سفر آيد
مرا داغ دل گم گشته از نو تازه مي گردد
مکن از ماندگي انديشه، پا مردانه
در
ره نه
که از صدق طلب سنگ نشان جمازه مي گردد
سخن را هست
در
مشکل پسندي رغبتي صائب
که مي باشد زمين هر چند مشکل، تازه مي گردد
مشو از تيغ رو گردان که چون صدچاک گردد دل
سراسر
در
حريم زلف او چون شانه مي گردد
فلک را نقطه خاک از سکون
در
چرخ مي آرد
تو تا ساکن نگردي دل جهان پيما نمي گردد
صفحه قبل
1
...
3003
3004
3005
3006
3007
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن