167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • کسي تا کي به دامان شب و آه سحر پيچد؟
    به تحقيق خبر تا چند در هر بيخبر پيچد؟
  • دليل تنگ طرفيهاست اظهار ملال خود
    من و آهي که از دل چون برآيد در جگر پيچد
  • کدامين بي ادب زد حلقه بر در اين گلستان را؟
    که هر شاخ گلي بر خويشتن چون مار مي پيچد
  • به اين بي ناخني چون مي خراشم سينه خود را
    صداي تيشه فرهاد در کهسار مي پيچد
  • مخور صائب فريب فضل از عمامه زاهد
    که در گنبد ز بي مغزي صدا بسيار مي پيچد
  • حنون را هست در غافل حريفي دست گيرايي
    که مجنون با کمال ضعف گوش شير مي پيچد
  • چو تار سبحه صددل گرچه در هر حلقه اي دارد
    کمند زلفش از غيرت همان بر خويش مي پيچد
  • به اين اميد کز تنگ دهانش سر برون آرد
    سخن در کام آن شيرين زبان بر خويش مي پيچد
  • نبرداز رشته جان وصل پيچ و تاب را بيرون
    در آغوش گهر اين ريسمان بر خويش مي پيچد
  • درين صحرا که دامن بر کمر بسته است کهسارش
    زهي غافل که پا در دامن آرام مي پيچد
  • سيه روزي به قدر قرب باشد عشقبازان را
    که در فانوس دود شمع بيش از خانه مي پيچد
  • زياد پيري افتد رعشه در رگهاي جان من
    چو شمعي کز نسيم صبحدم بي دست و پا گردد
  • تمناي رهايي داشتم از خط، ندانستم
    که از هر حلقه اي در صيد دل دامي جدا گردد
  • اگر دل را زتن خواهي جدا، برآه زور آور
    که روز باد، کاه از دانه در يک دم جدا گردد
  • مبادا هيچ کس را روز سختي در کمين يارب
    دل گندم دو نيم از بيم سنگ آسيا گردد
  • بهار از روي گلرنگ تو با برگ و نوا گردد
    تو چون در جلوه آيي شاخ گل دست دعا گردد
  • به جوش آورد خون بوسه را دست نگارينش
    که در ايام گل مرغ چمن رنگين نوا گردد
  • زجذب مي پرستي خالي آيد بر زمين صائب
    اگر در بي شعوري ساغر از دستم رها گردد
  • به ذوقي شويم از جان دست در سرچشمه تيغش
    که خضر از آب حيوان با دهان خشک برگردد
  • زناز و سرگراني آنقدر خون در دل من کن
    که يک ساغر تواني خورد از ان چون دور بر گردد
  • سيه گردد جهان در چشم حرص از خرده افشاني
    کند خاک سيه بر سر چو آتش بي شرر گردد
  • مصور شد مرا اين نکته در محراب از واعظ
    که هر کس رو به خلق آرد رخش از قبله برگردد
  • ندارد پيروي دل واپسي، پيشي مجو بر کس
    که در دنبال باشد چشم هر کس راهبر گردد
  • مده در بحر هستي لنگر تسليم را از کف
    که هر چيني که بر ابروزني موج خطر گردد
  • زسرو او کنار هر خس و خاري گلستان شد
    همان آغوش ما چون حلقه از بيرون در گردد
  • سخن بي پرده مي گويند صائب راست گفتاران
    که بيجو هر بود تيغي که پنهان در سپر گردد
  • در آن کشور که جنس من فشاند گرد راه از خود
    غبارآلود خجلت يوسف از بازار برگردد
  • اگر گل صائب آب روي خود در پاي او ريزد
    محال است اين که از خاصيت خود خار برگردد
  • زخار راه افزون مي شود سامان پروازش
    چو برق آن کس که در راه طلب آتش عنان گردد
  • نگه دارد خدا از چشم بد، حيرانيي دارم
    که اشک گرمرو در چشم من خواب گران گردد
  • چرا آواره او فکر خان و مان کند صائب؟
    چرا در فصل گل بلبل به گرد آشيان گردد؟
  • سبکروحي که چون پروانه بر گرد سخن گردد
    نفس در سينه اش چون سوخت شمع انجمن گردد
  • زخون تا شد تهي دل مي خلد در سينه تنگم
    گل بي خار چون شد خشک خار پيرهن گردد
  • لب ميگون او خوش حرف شد در روزگار خط
    جوانتر مي شود کيفيتش چون مي کهن گردد
  • به شيرين کاري من نيست مجنوني درين کشور
    که هر جا خردسالي هست در دنبال من گردد
  • کند معشوق عاشق را چو سوز عشق کامل شد
    که چون پروانه در گيرد چراغ انجمن گردد
  • وطن زندان شود بر هر که گردد در هنر کامل
    که خون چون مشک شد آواره از ناف ختن گردد
  • هنوز از درد و داغ ماتم فرهاد خونين دل
    صدا در خون دل آغشته باز از بيستون گردد
  • چسان صائب کنم رام خود آن آهوي وحشي را؟
    که تا در خاطرش آرم دل انديشه خون گردد
  • نگردد بار بر دل کوه غم آزاد مردان را
    خمش از خنده کبک مست در کهسار کي گردد؟
  • در جنت به روي من عبث وا مي کند رضوان
    زکوثر کم خمار تشنه ديدار کي گردد؟
  • زلال جويبار تيغ او خاصيتي دارد
    که هر کس مي گذارد سر در او سيراب مي گردد
  • منم آن ماهي حيران درين درياي بي پايان
    که از خشکي نفس در کام من قلاب مي گردد
  • مبين گستاخ در رويش چو مشک اندود مي گردد
    که خال او زخط زنبور خاک آلود مي گردد
  • مينديش از سپهر و حمله او چون شدي عاشق
    که در خورشيد عشق اين سايه ها نابود مي گردد
  • نمي دانم کدامين صيد فرصت جسته از دامش
    که دل در سينه ام چون شير خشم آلود مي گردد
  • به پيغامي مرا درياب اگر مکتوب نفرستي
    که بلبل در قفس از بوي گل خشنود مي گردد
  • سرايت مي کند در بيگناهان خشم جباران
    زمين را مي درد شيري که خشم آلود مي گردد
  • زما انديشه دارد خصم بي حاصل، نمي داند
    که چوب بيد در آتشگه ما عود مي گردد
  • به چشم کم به داغ لاله صحرانشين منگر
    که شمع ايمن اينجا در لباس دود مي گردد