167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • سخن در آينه آفتاب مي گذرد
    غبار خاطر افتادگان بلند مباد
  • ز جام صحت جاويد لاله گون باشي
    بهار عافيتت در خمار رنگ مباد!
  • برهنه در دهن تيغ بارها رفتم
    که نبض فکر، مرا چون قلم به چنگ افتاد
  • ز گرد سرمه نفس گير مي شود آواز
    چه حاصل است که در اصفهان کنم فرياد؟
  • نمي رسند به فرياد غافلان، ورنه
    در آستين بودم همچو ني نهان فرياد
  • چه جاي زر، که در انصاف بخل مي ورزند
    ز بي مروتي اهل اين زمان فرياد
  • چو نيست در همه کاروان زبان داني
    چرا کنم چو جرس با دو صد زبان فرياد؟
  • چگونه سرمه به آواز، سينه صاف شود؟
    نمي رسد به مقامي در اصفهان فرياد
  • چه گوهرست ندانم نهفته در دل من
    که مي کند همه شب همچو پاسبان فرياد
  • درين زمان چنان پست شد ترانه عشق
    که در بهار نخيزد ز بلبلان فرياد
  • اگرچه دادرسي نيست در جهان صائب
    ز تنگ حوصلگي مي کنم همان فرياد
  • به روي آب بود نعل نقش در آتش
    چسان به دست بلورين نگار مي چسبد؟
  • منم که بيخبرم در سفر ز منزل خويش
    و گرنه تير هوايي نشانه مي طلبد
  • به صد چراغ گل و لاله ره برون نبرد
    اگر نسيم در آن طره بلند افتد
  • به احتياط قدم مي نهند بينايان
    به واديي که در او کور بي عصا گردد
  • ادا به صبح بناگوش مي توان کردن
    صبوحيي که در ايام گل قضا گردد
  • ز روشنايي دل نفس گوشه گير شده است
    که دزد در شب مهتاب بيجگر گردد
  • يکي هزار شود داغ در دل غمگين
    زمين سوخته گلشن به يک شرر گردد
  • در بهشت گشايند بر رخش صائب
    مرا به ميکده هرکس که راهبر گردد
  • بود حلاوت عشاق در گرفتاري
    ز بند، حوصله ني پر از شکر گردد
  • حضور صافدلان زنگ مي برد از دل
    که آب، سبز محال است در گهر گردد
  • کلاه گوشه قدرش به خاک راه افتد
    عزيزي از در هرکس که خوار برگردد
  • گران بود به نظرها چو حلقه در مرگ
    ز بار منت احسان قدي که خم گردد
  • ز حد خويش برون هرکه پاي نگذارد
    کبوتري است که پيوسته در حرم گردد
  • اگر چه خضر ز آب حيات سيراب است
    ز ياد تيغ تواش آب در دهان گردد