167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • در مقام قهر، احسان از بزرگان خوشنماست
    بحر سيلي مي خورد از موج و عنبر مي دهد
  • داغ را در سينه من چون سپند آرام نيست
    اين زمين گرم ياد از دشت محشر مي دهد
  • هر که را شمشير غيرت در نيام زنگ نيست
    نامه را رنگيني از خون کبوتر مي دهد
  • آه ازين گردون کم فرصت که مي گيرد سحر
    در سر شب هر که را چون شمع افسر مي دهد
  • ما به دست تنگ خرسنديم، ورنه روزگار
    اين گره را در عوض صد عقد گوهر مي دهد
  • کم نگردد فيض حسن از پرده داريهاي شرم
    شمع در فانوس نور خود به محفل مي دهد
  • مي کشد ميدان که دريا را در آغوش آورد
    موج اگر دامن به دست خشک ساحل مي دهد
  • خون من از بس که با پيکان او جوشيده است
    در رگ من موج خون بانگ سلاسل مي دهد
  • در ميان جان شيرين چون الف جا مي دهم
    هر چه از سرو خرامان تو يادم مي دهد
  • نيست از سنگين دليها گر نگريم در وداع
    زخم تيغ تيز خون را دير بيرون مي دهد
  • در دل شب مي توان گل چيد از گلزار فيض
    آفتابي شد چو رنگ گل، کجا بو مي دهد؟
  • اين غزل در جلوه برقي به صائب جلوه کرد
    اينقدر توفيق، موزونان که را رو مي دهد؟
  • قهرمان عشق بيتاب است در خون ريختن
    اين محيط از موج خود سوزن به ماهي مي دهد
  • غم به قدر ظرف از ديوان قسمت مي دهند
    عقده در کار مسيح از آسمان آمد پديد
  • وحشت ديوانه ما را چه نسبت با غزال؟
    گرد ما را هيچ کس در دامن صحرا نديد
  • گو بيا زير لواي عشق عاشق را ببين
    هر که کوه قاف را در سايه عنقا نديد
  • باده منصور در جام و سبوي من رسيد
    صاف شد اين سيل خونين تا به جوي من رسيد
  • وقت مجنون خوش که پا در دامن صحرا کشيد
    خط باطل بر سواد شهر از سودا کشيد
  • صدگل بي خار دارد در قفار هر زخم خار
    پاي زد بر دولت خود هر که خار از پا کشيد
  • مي شود در ديده ها شيرين تر از آب گهر
    هر که چندي همچو عنبر تلخي دريا کشيد
  • مگذر از دريوزه دلها که از ارباب فقر
    آن توانگر شد که هويي بر در دلها کشيد
  • گر نمي آيي برون از خود به استقبال مرگ
    گردني چون شمع در راه صبا بايد کشيد
  • پا کشيدن بر تو در راه طلب گر مشکل است
    رهروان عشق را خاري ز پا بايد کشيد
  • غوطه زن در بحر حيرت، ورنه از هر موجه اي
    همچو ماهي وحشت قلاب مي بايد کشيد
  • خواري از اغيار بهر يار مي بايد کشيد
    ناز خورشيد از در و ديوار مي بايد کشيد
  • يا چو مردان گام مي بايد زدن در راه عشق
    يا ز پاي رهنوردان خار مي بايد کشيد
  • بر نخورد از وصل دريا از تنک ظرفي حباب
    دام در خورد شکار بحر مي بايد کشيد
  • شيشه و پيمانه را بر طاق مي بايد گذاشت
    مي به کشتي در کنار بحر مي بايد کشيد
  • خويش را زين خاکدان افتان و خيزان همچو سيل
    در کنار بي غبار بحر مي بايد کشيد
  • سيل را اين خاکدان هر دم به رنگي مي کند
    رخت در دارالقرار بحر مي بايد کشيد
  • نيست آسان پنجه با عشق قوي بازو زدن
    قطره را در زير بار بحر مي بايد کشيد
  • زير بار خلق چندي دست مي بايد نهاد
    بعد ازان پا در کنار حور مي بايد کشيد
  • وسعت از ملک سليمان چشم تنگ خلق برد
    خويش را در چشم تنگ مور مي بايد کشيد
  • گلشن از نازک نهالان يک تن سيمين شده است
    باغ را چون ابر در آغوش مي بايد کشيد
  • بوي خون مي آيد از جام شراب لاله گون
    در هواي تر، مي بيرنگ مي بايد کشيد
  • چون صراحي رخت در ميخانه مي بايد کشيد
    اين که گردن مي کشي پيمانه مي بايد کشيد
  • مي کند با آن قد موزون نظر بازي به شمع
    سرمه اي در ديده پروانه مي بايد کشيد
  • در بهارستان يکتايي بلند و پست نيست
    ناز خار و گل به يک دندانه مي بايد کشيد
  • درد را چون صاف در ميخانه مي بايد کشيد
    هر چه ساقي مي دهد مردانه مي بايد کشيد
  • زنگ هستي از دل ما برد ذوق نيستي
    عود ما آخر دم خوش در دل مجمر کشيد
  • جوهر از بيطاقتي چون مار مي پيچد به خود
    زخم گستاخ که شمشير ترا در بر کشيد؟
  • هر که جام مي به روي دلستان بر سر کشيد
    آب کوثر در بهشت جاودان بر سر کشيد
  • کرد هر کس خامشي در عالم آب اختيار
    مي تواند بحر را چون ماهيان بر سر کشيد
  • مهر بر لب زن درين محفل که صاف باده را
    کوزه سربسته در خم بي دهان بر سر کشيد
  • داد در ايام خامي ميوه خود را به باد
    نخل پرباري که از ديوار بستان سر کشيد
  • تا نسازي نفس سرکش را چو عيسي زير دست
    توسن افلاک را در زير ران نتوان کشيد
  • پنجه در سر پنجه شاهين اگر بايد فکند
    دست خود چون بهله زان موي ميان نتوان کشيد
  • در دل سخت تو را هم نيست، ورنه جذب من
    بارها آتش زسنگ و آب از آهن کشيد
  • روز روشن مي کند چون لاله مي دل را سياه
    در شب تاريک بايد باده روشن کشيد
  • پيش ازين مي ريختم در ريگ روغن را چو آب
    اين زمان از ريگ مي بايد مرا روغن کشيد