نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان صائب
در
مقام قهر، احسان از بزرگان خوشنماست
بحر سيلي مي خورد از موج و عنبر مي دهد
داغ را
در
سينه من چون سپند آرام نيست
اين زمين گرم ياد از دشت محشر مي دهد
هر که را شمشير غيرت
در
نيام زنگ نيست
نامه را رنگيني از خون کبوتر مي دهد
آه ازين گردون کم فرصت که مي گيرد سحر
در
سر شب هر که را چون شمع افسر مي دهد
ما به دست تنگ خرسنديم، ورنه روزگار
اين گره را
در
عوض صد عقد گوهر مي دهد
کم نگردد فيض حسن از پرده داريهاي شرم
شمع
در
فانوس نور خود به محفل مي دهد
مي کشد ميدان که دريا را
در
آغوش آورد
موج اگر دامن به دست خشک ساحل مي دهد
خون من از بس که با پيکان او جوشيده است
در
رگ من موج خون بانگ سلاسل مي دهد
در
ميان جان شيرين چون الف جا مي دهم
هر چه از سرو خرامان تو يادم مي دهد
نيست از سنگين دليها گر نگريم
در
وداع
زخم تيغ تيز خون را دير بيرون مي دهد
در
دل شب مي توان گل چيد از گلزار فيض
آفتابي شد چو رنگ گل، کجا بو مي دهد؟
اين غزل
در
جلوه برقي به صائب جلوه کرد
اينقدر توفيق، موزونان که را رو مي دهد؟
قهرمان عشق بيتاب است
در
خون ريختن
اين محيط از موج خود سوزن به ماهي مي دهد
غم به قدر ظرف از ديوان قسمت مي دهند
عقده
در
کار مسيح از آسمان آمد پديد
وحشت ديوانه ما را چه نسبت با غزال؟
گرد ما را هيچ کس
در
دامن صحرا نديد
گو بيا زير لواي عشق عاشق را ببين
هر که کوه قاف را
در
سايه عنقا نديد
باده منصور
در
جام و سبوي من رسيد
صاف شد اين سيل خونين تا به جوي من رسيد
وقت مجنون خوش که پا
در
دامن صحرا کشيد
خط باطل بر سواد شهر از سودا کشيد
صدگل بي خار دارد
در
قفار هر زخم خار
پاي زد بر دولت خود هر که خار از پا کشيد
مي شود
در
ديده ها شيرين تر از آب گهر
هر که چندي همچو عنبر تلخي دريا کشيد
مگذر از دريوزه دلها که از ارباب فقر
آن توانگر شد که هويي بر
در
دلها کشيد
گر نمي آيي برون از خود به استقبال مرگ
گردني چون شمع
در
راه صبا بايد کشيد
پا کشيدن بر تو
در
راه طلب گر مشکل است
رهروان عشق را خاري ز پا بايد کشيد
غوطه زن
در
بحر حيرت، ورنه از هر موجه اي
همچو ماهي وحشت قلاب مي بايد کشيد
خواري از اغيار بهر يار مي بايد کشيد
ناز خورشيد از
در
و ديوار مي بايد کشيد
يا چو مردان گام مي بايد زدن
در
راه عشق
يا ز پاي رهنوردان خار مي بايد کشيد
بر نخورد از وصل دريا از تنک ظرفي حباب
دام
در
خورد شکار بحر مي بايد کشيد
شيشه و پيمانه را بر طاق مي بايد گذاشت
مي به کشتي
در
کنار بحر مي بايد کشيد
خويش را زين خاکدان افتان و خيزان همچو سيل
در
کنار بي غبار بحر مي بايد کشيد
سيل را اين خاکدان هر دم به رنگي مي کند
رخت
در
دارالقرار بحر مي بايد کشيد
نيست آسان پنجه با عشق قوي بازو زدن
قطره را
در
زير بار بحر مي بايد کشيد
زير بار خلق چندي دست مي بايد نهاد
بعد ازان پا
در
کنار حور مي بايد کشيد
وسعت از ملک سليمان چشم تنگ خلق برد
خويش را
در
چشم تنگ مور مي بايد کشيد
گلشن از نازک نهالان يک تن سيمين شده است
باغ را چون ابر
در
آغوش مي بايد کشيد
بوي خون مي آيد از جام شراب لاله گون
در
هواي تر، مي بيرنگ مي بايد کشيد
چون صراحي رخت
در
ميخانه مي بايد کشيد
اين که گردن مي کشي پيمانه مي بايد کشيد
مي کند با آن قد موزون نظر بازي به شمع
سرمه اي
در
ديده پروانه مي بايد کشيد
در
بهارستان يکتايي بلند و پست نيست
ناز خار و گل به يک دندانه مي بايد کشيد
درد را چون صاف
در
ميخانه مي بايد کشيد
هر چه ساقي مي دهد مردانه مي بايد کشيد
زنگ هستي از دل ما برد ذوق نيستي
عود ما آخر دم خوش
در
دل مجمر کشيد
جوهر از بيطاقتي چون مار مي پيچد به خود
زخم گستاخ که شمشير ترا
در
بر کشيد؟
هر که جام مي به روي دلستان بر سر کشيد
آب کوثر
در
بهشت جاودان بر سر کشيد
کرد هر کس خامشي
در
عالم آب اختيار
مي تواند بحر را چون ماهيان بر سر کشيد
مهر بر لب زن درين محفل که صاف باده را
کوزه سربسته
در
خم بي دهان بر سر کشيد
داد
در
ايام خامي ميوه خود را به باد
نخل پرباري که از ديوار بستان سر کشيد
تا نسازي نفس سرکش را چو عيسي زير دست
توسن افلاک را
در
زير ران نتوان کشيد
پنجه
در
سر پنجه شاهين اگر بايد فکند
دست خود چون بهله زان موي ميان نتوان کشيد
در
دل سخت تو را هم نيست، ورنه جذب من
بارها آتش زسنگ و آب از آهن کشيد
روز روشن مي کند چون لاله مي دل را سياه
در
شب تاريک بايد باده روشن کشيد
پيش ازين مي ريختم
در
ريگ روغن را چو آب
اين زمان از ريگ مي بايد مرا روغن کشيد
صفحه قبل
1
...
3000
3001
3002
3003
3004
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن