نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.
ديوان صائب
من چه دارم درنظر تا دل به آن خرم کنم؟
پسته از ياد شکر
در
پوست خندان مي شود
تشنه چشمان را ز پيري نيست سيري از جهان
قطره
در
کام صدف از حرص دندان مي شود
در
دل اهل جهان دارد شکوه کوه قاف
هر که چون عنقا ز چشم خلق پنهان مي شود
عيب خود را مي کند پوشيده نادان
در
لباس
پرده دار پاي خواب آلود دامان مي شود
تن به تسليم و رضا دادن بود بر دل گران
طفل
در
گهواره بستن بيش گريان مي شود
سنگ طفلان است کوه قاف
در
ميزان عقل
کوه غم صائب به مجنون سنگ طفلان مي شود
عشق را گر اختياري هست
در
واقع، چرا
چون زليخا بد کند يوسف به زندان مي شود؟
هر که معراج فنا را صائب آرد
در
نظر
چون شرر از صحبت آتش گريزان مي شود
مي شود
در
لقمه اول ز جان خويش سير
بر سر خوان لئيمان هر که مهمان مي شود
نيست جان کاملان را
در
تن خاکي قرار
مي رود آسايش از گوهر چو غلطان مي شود
روزها خرج است وشبها دخل، نقد عمر را
دخل بيش از خرج
در
فصل زمستان مي شود
چون گل شب بوست
در
شب فيض صبحت بيشتر
از دم سرد سحر دلها پريشان مي شود
مغز خشکش غوطه
در
درياي عنبر مي زند
از مي ريحاني شب هر که مستان مي شود
مي زند صائب ز جامش جوش آب زندگي
در
دل شب ديده هرکس که گريان مي شود
تلخ باشد زندگي بر آه تا
در
سينه است
دود ازين مجمر چو بيرون رفت ريحان مي شود
روح چون تن پرور افتد عاقبت تن مي شود
آب
در
آهن چو لنگر کرد آهن مي شود
هر که را از پا درآوردم به تيغ انتقام
در
بيابان طلب سنگ ره من مي شود
در
حقيقت مرگ خصم آيينه دار عبرت است
غافل است آن کس که شاد از مرگ دشمن مي شود
در
چراغ ديده من آب روغن مي شود
بخت چون باشد چراغ از آب روشن مي شود
نيست غير از گوشه دل
در
جهان آب و گل
خانه اي کز بستن درگاه روشن مي شود
آتشي
در
دل نهان دارم که سنگ از پرتوش
چون کف دست کليم الله روشن مي شود
از تجرد نور حکمت
در
دل افزون مي شود
خم چون خالي شد ز مي جاي فلاطون مي شود
گر چنين خواهد ز بار حرص خم شد پشتها
خاک
در
اندک زمان منعم ز قارون مي شود
نيست
در
ميخانه تحصيل کمال ازراه درس
هر که چون خم خالي از خود شد فلاطون مي شود
پير دير از خشت خم گر لوح تعليمش کند
طفل ما
در
هفته اول فلاطون مي شود
در
ديار ما که رسم بي کلاهي کسوت است
هر که سر از تاج مي پيچد فريدون مي شود
خاک خور چون آفتاب و زر به دامن بخش کن
کانچه
در
خاکش گذاري رزق قارون مي شود
پسته اش گر
در
شکر ريزي چنين بندد کمر
خواب تلخ از ديده بادام بيرون مي شود
عاشق گنج گهر را نيست آسايش ز مرگ
پيچ و تاب مار
در
خوابيدن افزون مي شود
آب و رنگ حسن بيش از خانه زين مي شود
در
نگين دان دانه ياقوت رنگين مي شود
در
دل افسرده ما نغمه را تأثير نيست
زنده خون مرده ما کي به تلقين مي شود؟
مي کند
در
زخم نيکي را تلافي غيرتم
هر که بر دل مي نهد دستم، نگارين مي شود
هر که از درياي وحدت سر بر آرد چون حباب
در
نظر موج سرابش صورت چين مي شود
مي نمايد کاسه
در
يوزه گوش خلق را
هر که صائب قانع از احسان به تحسين مي شود
کلک صائب گر چنين خواهد سخن پرداز شد
هر که را باشد نفس،
در
کار تحسين مي شود
نفس سرکش بي رياضت رهنما کي مي شود؟
اژدها فرعون را
در
کف عصا کي مي شود؟
در
نيام کج نسازد تيغ قد خويش راست
سرفرازي جمع با پشت دو تا کي مي شود؟
نيست صائب هر که را از شوق
در
سر آتشي
خار صحرا، خواب مخمل زيرپا کي مي شود؟
هر پر کاهي بود
در
ديده اش بال هما
صاحب خرمن کسي کز خوشه چيني مي شود
زير تيغ از جبهه چين مردان مي بايد گشود
بر رخ مهمان
در
کاشانه مي بايد گشود
گرچه بر آتش زدن را مشورت
در
کار نيست
فالي از بال و پر پروانه مي بايد گشود
حسن شوخ از پرده پوشي مي شود بي پرده تر
دختر رز خويش را
در
چادر مينا نمود
خاک نيلي مي شود از سايه ديوانه ام
بس که سنگ کودکان
در
پيکر من جا نمود
نيست صائب کم ز قدرت
در
مقام خويش عجز
بر زمين نه ساز را گر ساز نتواني نمود
سدره و طوبي به چشمش نخل ماتم مي شود
هر که جان
در
پاي آن سرو سهي بالا دهد
از نگاه تلخ
در
پيمانه اش خون مي کنم
خضر آب زندگي را گر به استغنا مي دهد
صرف
در
تصوير شيرين جوهر خود کرده است
تيشه را فرهاد ازان رو بر سر خود جا دهد
بيخودي کيفيتي دارد که
در
ادراک آن
هر دو عالم را به جامي مست بي پروا دهد
هر که آب از چشمه سار بي نيازي خورده است
آب گوهر
در
مذاقش تلخي افيون دهد
صائب از دست تهي تا کي شکايت مي کني؟
تنگدستي را فلک
در
خورد همت مي دهد
صفحه قبل
1
...
2999
3000
3001
3002
3003
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن