167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • گرچه آب از سايه اش چون ابر رحمت مي چکيد
    از نگاه گرم آتش در جهان افکنده بود
  • راست بوده است اين که ريزد درد بر عضو ضعيف
    پيچ و تاب زلف در موي ميان افکنده بود
  • قامت او در نمي آيد به آغوش کسي
    ورنه هر تيري که ديدم با کمان همخانه بود
  • پيش ازين روي دو عالم در دل ديوانه بود
    کعبه اول سنگ صندل ساي اين بتخانه بود
  • راحت منزل نگردد سنگ راهش همچو سيل
    شوق هر کس را که در راه طلب هادي بود
  • شد به آزادي علم تا رفت در گل پاي سرو
    يک قدم راه از گرفتاري به آزادي بود
  • در دل عاشق ندارد راه غير از فکر دوست
    اين تنور گرم جز طوفان نمي گيرد به خود
  • خاکيان بيجا دلي در مهر گردون بسته اند
    اين تنور سرد هرگز نان نمي گيرد به خود
  • زخم من از رشته مريم نگردد بخيه گير
    تا به گردن سوزن عيسي چرا در خون رود؟
  • آه من کي عرض حال خود به گردون مي کند؟
    پست فطرت وقت حاجت بر در هر دون رود
  • عمر چون سيل و عدم دريا و ما خاروخسيم
    در رکاب سيل، خار و خس به دريا مي رود
  • مرگ را آلودگي کرده است بر ما ناگوار
    نقره بي غش در آتش بي محابا مي رود
  • در قيامت هم نمي يابد حريم سينه را
    از خرام او دل هرکس که ازجا مي رود
  • بر اميد وعده شب در ميان زلف او
    روزگاري شد که روز از کيسه ما مي رود
  • سرو مشرب در زمين هند بالا مي کشد
    آب مي آيد به اين گلزار و صهبا مي رود
  • کي نهد صائب قدم بر ديده گريان من؟
    آن که از رنگ حنايش خار در پا مي رود
  • اين سر سختي که از سنگ ملامت خورده است
    زود دل در حلقه اهل سلامت مي رود
  • در خرابات مغان بي عصمتي را راه نيست
    دختر رز با سيه مستان به خلوت مي رود
  • از دل صد پاره صائب چه مي پرسي نشان؟
    مدتي شد در رکاب اشک حسرت مي رود
  • پاي در گل ماندگان را قوت رفتار نيست
    ياد دريا مي کند سيلاب و از خود مي رود
  • بيخودي مي آورد با گلرخان همخانگي
    مي نمايد چشم او در خواب و از خود مي رود
  • گر فتد زاهد به فکر قامت او در نماز
    مي گذارد پشت بر محراب و از خود مي رود
  • هر که يابد لذت تنها روي و بيخودي
    همرهان را مي کند در خواب و از خود مي رود
  • مفلس از بزم شراب ما توانگر مي رود
    ابر اينجا تا کمر در آب گوهر مي رود
  • چشم ما در حشر خواهد داد شکر خواب داد
    تلخي بادام ما از شور محشر مي رود
  • در ته هر خاربن صياد دام افکنده اي است
    آهوي مغرور را بنگر چه غافل مي رود
  • دانه تا در خاک پنهان است رزق برق نيست
    سر به دنبالش گذارد چون به خرمن مي رود
  • رنگ رخسار چمن در فکر بال افشاندن است
    آب ده چشمي که فصل سير گلشن مي رود
  • در چمن چون حرف آن بالاي موزون مي رود
    سرو چون دزدان ز راه آب بيرون مي رود
  • دانه اي در صيدگاه عشق بي رخصت مچين
    کز بهشت آدم به يک تقصير بيرون مي رود
  • آهوانش در سواد چشم خود جا مي دهند
    هر که صائب از سواد شهر بيرون مي رود
  • گر نه از خلوت شود اسرار حکمت منکشف
    چون مي نارس چرا در خم فلاطون مي رود؟
  • مي شود شيرين به اميد گهر درياي تلخ
    جان به ذوق صحبت جانانه در خون مي رود
  • همچو داغ لاله مادر خون حصاري گشته ايم
    هر که مي آيد به اين ويرانه در خون مي رود
  • مي کند از سايه آن جامه گلگون احتراز
    گرچه از جرأت دل ديوانه در خون مي رود
  • تازه مي گردد چو داغ لاله صائب داغ من
    هر که را بينم جگردارانه در خون مي رود
  • حاجت دام و کمندي نيست در تسخير من
    چون ترا مي بينم از خونم رواني مي رود
  • مي نمايد گوهر شب تاب در شب خويش را
    از خط شبگون فروغ آن لب ميگون فزود
  • اهل دل را صحبت بي نسبتان مهر لب است
    غنچه هيهات است در دامان گلچين وا شود
  • دست و پاي باغبان بوسيدن از دون همتي است
    سعي کن تا بي کليد اين در به رويت وا شود
  • از لب شيرين او هر جا که حرفي بگذرد
    در شکر طوطي چو مغز پسته ناپيدا شود
  • حلقه بر در کوفتن چون مار دلرا مي گزد
    بسته بهتر آن دري کز سخت رويي وا شود
  • قفل دل را نيست مفتاحي بغير از دست سعي
    سنگ زن بر سينه تا اين در به رويت وا شود
  • مي شود قدر سخن سنجان پس از رفتن پديد
    جاي بلبل در چمن فصل خزان پيدا شود
  • جنبش نبض است بر بيماري و صحت دليل
    هر چه مستورست در دل، از زبان پيدا شود
  • گرچه ممکن نيست ديدن از لطافت روح را
    در تن سيمين او بي پرده جان پيدا شود
  • بيغمان را نيست ره در خلوت ارباب حال
    غنچه خسبان را کجا دل از گلستان وا شود؟
  • جان کامل را نباشد در تن خاکي قرار
    مي شود زندان صدف بر قطره چون گوهر شود
  • نيست قيل وقال را جا در دل عارف که موم
    از قبول نقش گردد ساده چون عنبر شود
  • شمع مي دزدد زبان خويش را صائب به کام
    در شبستاني که کلک من سخن گستر شود