نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان صائب
بر ضعيفان رحم کردن، رحم بر خود کردن است
واي بر شيري که آتش
در
نيستان افکند
گر نخواهي کام خود را تلخ، خوش گفتار باش
پسته را شيرين زباني
در
شکر مي افکند
هر چه با ما مي کند عقل سبکسر مي کند
کشتي ما را معلم
در
خطر مي افکند
کوچه ها
در
رود نيل آسمان پيدا شود
دست چون سازد به عزم رقص آن رعنا بلند
عشق شورانگيز
در
هر جا نمک پاشي کند
از دل صد پاره ما شور مي گردد بلند
گوشه گيراني که از دنيا نظر پوشيده اند
مي خلد
در
پاي هر کس نوک خاري سوزنند
خانه بر دوشان که دارند از توکل پشتبان
هر دو عالم گر شود زير و زبر
در
مأمنند
خام دستاني که پشت پا به دنيا مي زنند
در
حقيقت دست رد بر زاد عقبي مي زنند
نقش حق چون موج آب زندگاني
در
نظر
ساده لوحان بر دل خود نقش باطل مي زنند
پاک اگر شويند دست از چرک دنيا خاکيان
دست
در
يک کاسه با خورشيد چون عيسي کنند
آبروي خود به خاک تيره يکسان کرده اند
هر چه جز همت گدايي از
در
دلها کنند
جلوه دنيا بود
در
ديده اش موج سراب
هر که را صائب درين عبرت سرا بينا کنند
بي دل خرسند
در
فقر و غنا آرام نيست
آن زمان آسوده گردد دل که خرسندش کنند
هست اگر آسايشي، چون سرو
در
دست تهي است
واي بر نخلي که مي خواهد برومندش کنند
آب
در
روغن برآرد از دل آتش فغان
واي بر آن کس که با ناجنس دربندش کنند
چون صدف هر کس که شد افتادگان را دستگير
چون نباشد
در
ميان، نيکي به فرزندش کنند
نعمت الوان عالم را کند خون
در
جگر
هر فقيري کز قناعت چشم و دل سيرش کنند
خط آزادي بود مشق جنون
در
ملک عشق
هر که عاقل مي شود اينجا به زنجيرش کنند
کودکي کز جود بي بهره است
در
مهد زمين
خون خود را مي خورد طفلي چو هم شيرش کنند
چون الف
در
مد بسم الله پنهان مي شود
گر برابر سرو را با قد رعنايش کنند
آسمان صائب عبث خم
در
خم من کرده است
من نه آن شمعم که پنهان زير سرپوشم کنند
گرچه
در
ظاهر به زيردست و پا افتاده اند
بگذرند از نه فلک چون رخش همت زين کنند
در
هوا چون خرده جان شرر رقصان شود
گر ز روي شوق خون مرده را تلقين کنند
مي شود
در
يک دم از اوتاد، چون کوه گران
کاه برگي را که آن دريادلان تمکين کنند
پخته شو تا روز محشر ايمن از دوزخ شوي
ورنه عود خام را
در
کار مجمر مي کنند
دست من چون برگ تاک از رعشه ساغر گير نيست
باده چون مينا دگرها
در
گلويم مي کنند
گرچه مي سازم جهاني را زصهبا تر دماغ
هر کجا سنگي است
در
کار سبويم مي کنند
مي شود بر ديده من عالم روشن سياه
جاي مي گر آب حيوان
در
کدويم مي کنند
طاق ابرويي که من ديدم ازين سنگين دلان
قبله را
در
گوشه گيري طاق نسيان مي کنند
چون سر فکرت به جيب و پاي
در
دامن کشند
بي نياز از تاج و تخت پادشاهي مي شوند
آتش دوزخ زننگ ما نهان
در
سنگ شد
نامه ما را مگر فردا به دست ما دهند
بر تو از گوش گران اين وحشت آبادست خوش
زود
در
فرياد مي آيي اگر گوشت دهند
خون ما را روز محشر شاهدي
در
کار نيست
لاله رخساران به خون ما شهادت مي دهند
نيست حيف و ميل
در
ميزان عدل کردگار
هر چه زين سر بر تو افزودند زان سر کم نهند
زود باشد حشرشان
در
خاک با قارون شود
اين گرانجانان که سيم و زر به روي هم نهند
از دو عالم
در
گذشتم تا شدم فرد از جهان
زور بر راه آورد چون راهرو تنها بود
ناله اي کرديم و آتش
در
نهاد خود زديم
چون سپند آرام ما موقوف يک فرياد بود
چشم او را فرصت نظاره مي بايست داد
نرگس اين باغ را
در
خواب چيدن زود بود
تا دماغ ما به هوش آمد جهان افسرده گشت
عيد طفلان بود تا ديوانه
در
بازار بود
شب که بي روي تو
در
پيمانه مي مي ريختم
خنده مينا به گوشم ناله بيمار بود
يوسف ما
در
دل چه بر سر بازار بود
اين گل از صبح ازل شيدايي دستار بود
نيست صائب راه بر افلاک جان تيره را
قسمت خاک است هر دردي که
در
ساغر بود
از کشاکش يک زمان آسوده ام نگذاشت چرخ
فرش دايم چون کمان
در
خانه من زور بود
سرمه خواب گران
در
چشم پر خون داشتم
بستر و بالين من چون لاله تا از سنگ بود
بود
در
قيد محبت تا دلم خود را شناخت
از حلاوت اين شکر دايم اسير تنگ بود
از تهي چشمان گره
در
کار من امروز نيست
آب کشت من مدام از چشمه غربال بود
از خودآرا، دست بر دنيا فشاندن مشکل است
در
ته سنگ است هر دستي که با خاتم بود
هر که صائب نفس سرکش را نسازد زيردست
در
حقيقت کمتر از زال است اگر رستم بود
در
دل صائب ندارد عالم پر شور راه
آب گوهر را چه غم از تلخي عمان بود؟
گر ببندد محتسب ميخانه را
در
، گو ببند
ساقي و نقل و شراب ما لب ميگون بود
صفحه قبل
1
...
2996
2997
2998
2999
3000
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن