167906 مورد در 0.12 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • تنگدستي نفس سرکش را شود رهبر به حق
    ابر چون بي آب گردد روي در دريا کند
  • نيست از عرض تجمل تنگ چشمان را گزير
    دانه صد تيغ زبان در خوشه اي پيدا کند
  • در فضاي لامکان از تنگي جا شکوه داشت
    دل چه بال و پر درين دامان صحرا واکند؟
  • تيغ بردارد به انداز سرش هر موجه اي
    خودنمايي چون حباب آن کس که در دريا کند
  • هر که بال و پر چو سرو از همت والا کند
    سير با استادگي در عالم بالا کند
  • اين دم گرمي که من از چرب نرمي ديده ام
    نخل مومين مي تواند ريشه در خارا کند
  • زود عالم را کند زنگار در چشمش سياه
    هر که چون آيينه عيب خلق را پيدا کند
  • مي توان زير فلک آهي به کام دل کشيد
    بال اگر در بيضه فولاد، جوهر وا کند
  • بر شکوه دل فلک در غنچه خسبي تنگ بود
    آه ازان روزي که اين سيمرغ شهپر وا کند
  • گوهر دل تا بود در قيد تن ناسفته است
    از صدف بيرون چو آيد چشم گوهر وا کند
  • هر طرف موري کمند جذبه اي چين کرده است
    در نيستان چون ميان خويش شکر وا کند؟
  • حسن عالم سوز را دود سپندي لازم است
    چشم هيهات است در بزم تو مجمر وا کند
  • شکوه دل را به آه سرد صائب مي برم
    غنچه در پيش نسيم صبح دفتر وا کند
  • مي توان در گوشه عزلت به خود پرداختن
    يوسف ما را مگر دل چاه و زندان وا کند
  • اختر اقبال خال و خط بلند افتاده است
    جاي خود را مور در دست سليمان وا کند
  • مي شود ملک سليمان، خانه اي چون چشم مور
    گر در دل ميزبان بر روي مهمان وا کند
  • آن که مي گويد قيامت بر نمي خيزد، کجاست؟
    تا در آن مژگان تماشاي صف محشر کند
  • آتش غيرت سراسر مي رود در جان خضر
    تا مباد از چشمه حيوان کسي لب تر کند
  • خار در پيراهنش مي ريزد از زخم زبان
    عشق هر کس را که مي خواهد زبان آور کند
  • مي کند از مهرباني شير مادر را زياد
    طفل بدخو هر قدر خون در دل مادر کند
  • در رگ جان هر که را چون رشته پيچ و تاب هست
    بي کشاکش سر برون از روزن گوهر کند
  • کي غم همراه دارد هر که در منزل رسيد؟
    خضر چون سيراب شد کي ياد اسکندر کند؟
  • استخوان را کرد صائب در تن من جوي شير
    خون گرم من نمي دانم چه با نشتر کند
  • قطره اي اشک مروت نيست در چشم سحاب
    دانه اميد ما از خاک چون سر بر کند؟
  • پرده خود پيش هر ناشسته رو نتوان دريد
    بلبل ما گريه را در دامن گل سر کند
  • هر که قطع راه مطلب در رکاب دل کند
    هفتخوان چرخ را چون آه يک منزل کند
  • خاک در دستش بود، چون باد، هنگام رحيل
    هر که اوقات گرامي صرف آب و گل کند
  • هر که مي داند به سعي اين راه را نتوان بريد
    خواب در هر جا که سنگيني کند منزل کند
  • نعل در آتش گذارد هر که را درد طلب
    هفتخوان چرخ را چون آه يک منزل کند
  • خون کند کفران نعمت باده را در ساغرش
    هر که با جام سفالين ياد جام جم کند
  • آسمان از برق آهم دست و پا را گم کند
    شور اشک من نمک در ديده انجم کند
  • نيست صائب مطلب هر کس که شهرت از سلوک
    در زمين نرم چون ريگ روان پي گم کند
  • سالها شد چون شرر در سينه مي دزدم نفس
    تا مگر آن سنگدل با خويش همرازم کند
  • باد دستان را به احسان دستگيري کن که بحر
    در سخاي ابر با روي زمين احسان کند
  • ز اشتياق آن لب شکرفشان شد دل دو نيم
    پسته را در پوست اميد شکر خندان کند
  • صبر و طاقت برنمي آيد به کوه درد و غم
    قاف را عنقا چسان در زير پر پنهان کند؟
  • مي تراود گريه از رخسار اهل درد را
    آب هيهات است خود را در گهر پنهان کند
  • مي شود روشن زآتش بوي هر هيزم که هست
    نيست ممکن عيب خود کس در سفر پنهان کند
  • از فريب خال او ايمن مشو صائب که حسن
    در دل هر دانه اي دام دگر پنهان کند
  • مي کند تأثير در آهن دلان هم حرف سخت
    چشم سوزن را اگر آهن ربا روشن کند
  • سالها مي بايدش زد غوطه در درياي خون
    هر سبکدستي که خار از پاي ما بيرون کند
  • کو تهي دست درازش را بود در آستين
    هر که مي خواهد به احسان خلق را ممنون کند
  • جان کند در تن زآب خضر خون مرده را
    چشم پر خون آنچه از شب صرف بيداري کند
  • غوطه در خون شفق زد مهر از تيغ زبان
    اين سزاي آن که با عالم زبان بازي کند
  • آن که از آيينه مي پوشيد رخسار از حيا
    اين زمان در ساغر مي چهره پردازي کند
  • خاک را ته جرعه اش چون طور در رقص آورد
    عشق دريا دل چو عزم باده پيمايي کند
  • مي تواند بر کمر زد دست در ديوان حشر
    هر که امروز از بصيرت کار فردا مي کند
  • خامشي از هرزه گويان است در ديوان عشق
    دل همان از ساده لوحي نامه انشا مي کند
  • صد بهشت از عشق در هر گوشه اي آماده است
    زاهد کوته نظر جنت تمنا مي کند
  • آن که رو در خلوت آيينه تنها کرده است
    کاش مي دانست تنهايي چه با ما مي کند