نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.
ديوان صائب
مي کند عاشق دل خود را تهي
در
بزم وصل
رهرو آگاه خار از پا به منزل مي کشد
در
چنين وقتي که مي بايد به حق پرداختن
هر نفس دل را به جايي فکر باطل مي کشد
روي سختي کز دل چون آهن او ديده ام
گر شوم
در
سنگ پنهان، چون شرارم مي کشد
بر زمين از ناز زلف او چو دامان مي کشد
بوي پيراهن سر خود
در
گريبان مي کشد
ياد مژگان تو هر شب
در
حريم سينه ام
شانه از نشتر به زلف رشته جان مي کشد
کي سر از تيغ شهادت جان روشن مي کشد؟
شمع
در
راه نسيم صبح گردن مي کشد
نيست مانع حسن را مستوري از خون ريختن
گل به خون بلبلان
در
غنچه دامن مي کشد
مي فتد
در
اوج عزت طشتش از بام زوال
بر زمين چون آفتاب آن کس که دامن مي کشد
چون فلک هر سبزه شوخي که مي خيزد زخاک
گردني
در
راه آن آهوي مشکين مي کشد
زود خواهد شد نهان
در
زير دامان زمين
آن که دامن بر زمين از راه تمکين مي کشد
صائب ماه نور
در
دلبري گرچه طاق افتاد(ه)
بر زمين خط پيش آن محراب ابرو مي کشد
عيش اين گلشن به خون دل چو گل آميخته است
غوطه
در
خون مي زند هر کس که اينجا بشکفد
خنده هاي بي تأمل را ندامت
در
قفاست
زود بي گل گردد آن گلبن که يکجا بشکفد
عيش چون شد عام، گردد پرده چشم حسود
واي بر آن گل که
در
گلزار تنها بشکفد
نسبت آن طره شاداب با سنبل خطاست
آب کي
در
پيچ و تاب از زلف سنبل مي چکد؟
زود خواهد دست گلچين را گرفتن
در
نگار
لاله هاي خون که از منقار بلبل مي چکد
صائب از کلک سخن پرداز ما
در
آتش است
خون گرمي کز سر منقار بلبل مي چکد
تا که از داغ غريبي غوطه
در
خون زد، که باز
همچو زخم تازه از صبح وطن خون مي چکد
گر يمن را نيست دل خون زان عقيق آبدار
از چه از هر پاره سنگي
در
يمن خون مي چکد؟
مي شود فواره خون خامه صائب
در
کفم
بس که از گفتار دردآلود من خون مي چکد
کوهکن هر کاسه خوني که خورد از دست رشک
از مزارش
در
لباس لاله بيرون مي دمد
اتصال بحر بر بي دست و پايان مشکل است
در
گذار سيل اين خاشاک مي بايد فشاند
سرو را هر چند سرکش تر کند آب روان
نقد جان
در
پاي آن بيباک مي بايد فشاند
کاروان يوسف از کنعان به مصر آورد روي
دولت بيدار رفت و پاي ما
در
خواب ماند
زان گهرهايي که مي شد خيره چشم عقل از و
در
بساط زندگي گرد و کف و خوناب ماند
دل ز بي عشقي درون سينه ام افسرده شد
داغ اين قنديل روشن
در
دل محراب ماند
پا کشيدن مشکل است از خاک دامنگير عشق
هر که را چون سرو اينجا پاي
در
گل ماندماند
ناقص است آن کس که از فيض جنون کامل نشد
در
چنين فصل بهاري هر که عاقل ماندماند
بي سرانجامي است خضر راه بي پايان عشق
هر که
در
فکر سر و سامان منزل ماندماند
صائب از داغ عزيزان خضر روز خوش نديد
واي بر آن کس که
در
قيد جهان جاويد ماند
عاقبت
در
سينه ام دل از تپيدن بازماند
بس که پر زد درقفس اين مرغ از پرواز ماند
مرد حق را چون شناسد زاهد خودناشناس؟
چون رسد
در
ديگري هر کس که از خود بازماند؟
مال رفت از دست و چشم خواجه
در
دنبال ماند
از دو صد خرمن، تهي چشمي به اين غربال ماند
رشته طول امل کرده است مردم را مهار
خضر شد، زين کاروان هر کس که
در
دنبال ماند
از جواني نيست غير از داغ حسرت
در
دلم
نقش پايي چند از آن طاوس زرين بال ماند
گوهر دندان زپيري ريخت چون شبنم به خاک
عقده ها
در
رشته عمر از شمار سال ماند
نيست غير از گرد کلفت حاصل ملک جهان
صرف
در
تسخير دل کن آنچه از اقبال ماند
يک نشو و نماي دانه
در
افتادگي است
وقت مستي خوش که زير پاي خم غلطيده ماند
من که صد ميخانه مي کردم تهي
در
يک نفس
زان لب ميگون دهانم باز چون پيمانه ماند!
گريه ام
در
دل گره شد، ناله ام بر لب شکست
واي بر قفلي که مفتاحش درون خانه ماند
از گرفتاري به آساني بريدن مشکل است
بلبل ما
در
قفس نه بهر آب و دانه ماند
عمر رفت و راز عشق از دل نيامد بر زبان
در
حجاب لفظ کوته معني بيگانه ماند
صبح دارد فيض خود را از سحر خيزان دريغ
قطره اي شير کرم
در
هيچ پستاني نماند
در
گلستاني که غيرت باغباني مي کند
روي گل وا کرده اند و چشم بلبل بسته اند
صائب امشب
در
چمن چندان که خواهي عيش کن
روي گل وا کرده اند و چشم بلبل بسته اند
در
گره تا چند خواهي بستن از طبع لئيم؟
خرده جاني که از بهر نثارت داده اند
پا منه از راه بيرون همچو طفل ني سوار
گر به ظاهر
در
کف خواهش عنانت داده اند
گر نمي خواهند کز زير فلک بيرون روي
جا چرا چون تير
در
بحر کمانت داده اند؟
با دهان خشک قانع شو که من مانند تيغ
غوطه
در
خون خورده ام تا يک دم آبم داده اند
گر ببازم هر دو عالم را پشيمان نيستم
بوالعجب دست و دلي
در
اين قمارم داده اند
صفحه قبل
1
...
2992
2993
2994
2995
2996
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن