نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان صائب
مهر بر لب زن که از يک خنده بيجا که کرد
غوطه
در
خون شفق خورشيد عالمتاب زد
قطع شد
در
يک نفس راه هزاران ساله اش
هر که صائب پشت پا بر عالم اسباب زد
هر که پشت پاي چون شبنم به آب و رنگ زد
در
حريم مهر تابان تکيه بر اورنگ زد
چون صدف
در
دامن خود گوهر مقصد نيافت
تا به جان بي نفس غواص بر دريا نزد
خون دل شد
در
بساط سينه اش ياقوت و لعل
هر که زير تيغ چون کهسار دست و پا نزد
گرد آن وحشي به جست وجو نمي آيد به چشم
قطره بيش از من کسي
در
دامن صحرا نزد
جوش خون صائب دل تنگ مرا
در
هم شکست
هيچ کس جز زور مي سنگي بر اين مينا نزد
شد ز وصل غنچه صائب مشکبو باد سحر
واي بر آن کس که دستي بر
در
دلها نزد
در
بياباني که از گم کرده راهان است خضر
چشم آن دارم که نقش پا به فريادم رسد
بردباري پيشه خود کن که
در
راه سلوک
هر که سنگين تر بود بارش به منزل مي رسد
بي پروبالي است
در
راه طريقت بال و پر
کشتي بي بادبان اينجا به ساحل مي رسد
بيش مي خواهد ز قسمت، ورنه از خوان نصيب
آنچه
در
کارست بي زحمت به سايل مي رسد
روي او
در
دور خط دلخوش کن احباب شد
راه خود را پاک سازد خون چو مشک ناب شد
در
همين جا سر برآورد از گريبان بهشت
هر که را زخمي از آن شمشير فتح الباب شد
هيچ کس را دل به من از دوستان صائب نسوخت
گرچه عمرم صرف
در
دلسوزي احباب شد
جهل دارد همچنان خم
در
خم عصيان مرا
گر به ظاهر قامت خم گشته ام محراب شد
چون رگ سنگ است اهل درد را بر دل گران
در
ميان زخمها زخمي که بي خوناب شد
نيست
در
دل خاري از منع چمن پيرا مرا
جوش گل مانع مرا از سير اين گلزار شد
جذبه شوق تو هر کس را گريبان گير شد
هر سر مو بر تنش
در
قطع ره شمشير شد
همچو مغز پسته طوطي
در
شکر پنهان شده است
کلک شکر بار صائب تا سخن پرداز شد
داشت چون طوطي نهان
در
زنگ، خودبيني مرا
چشم پوشيدم ز خود، آيينه ام بي زنگ شد
حسن چون بي پرده گردد پخته سازد عشق را
شمع
در
فانوس شد، پروانه ما خام شد
طالع از ليلي ندارم، ورنه
در
دشت جنون
هر کجا وحشي غزالي بود با من رام شد
پاس وقت از تيغ خونريزست حصن عافيت
غوطه
در
خون مي زند مرغي که بي هنگام شد
بر نمي آيد ز فکر صيد، باز بسته چشم
مي خورد
در
خواب خون چشمي که خون آشام شد
نه زدل مانده است
در
عالم اثر، نه زاهل دل
يارب اين آيينه و آيينه داران را چه شد؟
مي کند روشن سواد مردم از نقش قدم
چون قلم پايي که
در
راه سخن فرسوده شد
خجلت لب باز کردن پيش نيسان سهل نيست
آب روي من چو گوهر
در
صدف پالوده شد
در
حريم حسن چون آيينه محرم مي شود
هر که از سيمين بران قانع به يک نظاره شد
در
جنون گر پوست پوشي کرد مجنون اختيار
پوست از زور جنون بر پيکر من پاره شد
چون کنم صائب نهان
در
سينه داغ عشق را؟
سينه صبح از شکوه مهر تابان پاره شد
بر دو بينان کار
در
درياي وحدت مشکل است
ورنه ما را هر حبابي خلوت جانانه شد
از شراب لعل شد کان بدخشان سينه اش
چون سبو با دست خالي هر که
در
ميخانه شد
گريه مستانه نگشود از رگ جانم گره
تاک را
در
گريه کردن عقده از دل وا نشد
دوزخ دربسته اي با خود به زير خاک برد
هر که
در
اينجا بهشت دلگشاي خود نشد
در
رضاي حق بود صائب بهشت جاودان
واي بر آن کس که بيرون از رضاي خود نشد
در
همه روي زمين يک گردن بي طوق نيست
حلقه اي هر چند ازان زلف پريشان کم نشد
عشق دلهاي به خاک افتاده را
در
بر کشد
زال را سيمرغ مي بايد به زير پر کشد
جز
در
دل نيست راهي کعبه مقصود را
پا به دولت مي زند هر کس که پا زين درکشد
دل چو خون گرديد نتوانش نهان
در
سينه داشت
جوش اين مي چون صراحي گردن از خم برکشد
در
قيامت سر به پيش افکنده مي خيزد زخاک
هر که اينجا گردن از بهر تماشا مي کشد
در
دل من درد را نشو و نماي ديگرست
زنگ بر آيينه ام چون سرو بالا مي کشد
مي کند
در
پرده گرد از ديده يعقوب پاک
آن که دامان خود از دست زليخا مي کشد
سهل مشمر هيچ کاري را که عقل دوربين
در
گذار مرغ بي پر دام عنقا مي کشد
پاک گوهر را زدرد و داغ عشق انديشه نيست
در
دل آتش دم خوش عود و عنبر مي کشد
سر ز جيب صبح برمي آورد چون آفتاب
هر که صائب
در
دل شب يک دو ساغر مي کشد
هر که را از خانه بيرون جذبه دل مي کشد
حلقه از نقش قدم
در
گوش منزل مي کشد
نيست
در
خاطر غبار از قطع دريا موج را
تيغ خود را بر فسان گاهي زساحل مي کشد
حسن عالمگير ليلي نيست
در
جايي که نيست
از کلوخ و سنگ مجنون ناز محمل مي کشد
تا به کي
در
پرده طاقت عنا نداري کنم؟
خون گرمي را که تيغ از دست قاتل مي کشد
صفحه قبل
1
...
2991
2992
2993
2994
2995
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن