نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان صائب
مي برم
در
بيضه فولاد بر جوهر حسد
بس که پيکان ستم بر دل نفس را تنگ کرد
در
جهان مي خواست قحط شبنم جان افکند
آن که مژگان ترا چون مهر زرين چنگ کرد
فاش شد از يک قدح رازي که
در
دل داشتم
سوز پنهان مرا بي پرده اين تبخال کرد
سبحه را
در
دست زاهد چون سپند آرام نيست
تا دم گرم که محراب دعا را گرم کرد؟
از شفق زد غوطه
در
اشک ندامت آفتاب
اين سزاي آن که زير چرخ جا را گرم کرد
باد رنگين از شراب لعل دايم ساغرش
هر که
در
قتل من آن گلگون قبا را گرم کرد
دين و دل
در
کار آن زلف دو تا خواهيم کرد
عمر اگر باشد به عهد خود وفا خواهيم کرد
رعشه بر بازوي موج افتاد
در
درياي عشق
ما به اين بي دست و پايي چون شنا خواهيم کرد؟
نيست بي ياران گوارا باده هاي چون عقيق
چون سهيل اين جرعه
در
کار يمن خواهيم کرد
هر کسي را چون قدح دوري است
در
بزم سخن
نوبت ما چون رسد صائب سخن خواهيم کرد
تا نگارين شد زمي دست سبو
در
زير سر
دست ارباب طمع را از طلب کوتاه کرد
مي شود صائب به اندک جنبشي پا
در
رکاب
هر که چون نخل خزان برگ سفر آماده کرد
هر که چون آب روان آيينه خود ساده کرد
سرو را چون بندگان
در
پيش خود استاده کرد
هر که دنبال من آيد مست گردد
در
دو گام
نقش پارا مستي رفتار من پيمانه کرد
گرچه آمد نخلش از دست دعاي ما به بار
در
برومندي به برگ سبز ياد ما نکرد
در
چنين فصلي که آتش سر برون آرد زسنگ
عندليب ما سر از کنج قفس بيرون نکرد
مي تواند با تو
در
پيري هم آغوشم کند
آن که چندين گل برون از پرده خار آورد
چون يد بيضا فروغش نور مي سوزد به چشم
در
نظر چون گوهر ما را خريدار آورد
در
خم دام فراموشي به خود درمانده ايم
دانه اي از بهر مرغ ما مگر مور آورد
موج اگر گاهي به ساحل مي کشاند خويش را
مي کشد ميدان که دريا را
در
آغوش آورد
از گلاب صبح محشر هم نمي آيد به هوش
هر که
در
آغوش يک شب آن برو دوش آورد
شد برومند از سر منصور چوب خشک دار
در
چه موسم نخل ما يارب ثمر مي آورد؟
هر که چون غواص مي سازد نفس
در
دل گره
صائب از دريا برون عقد گهر مي آورد
نخل مومين، ميوه خورشيد بار آورد و ريخت
در
چه موسم نخل ما يارب ثمر مي آورد؟
حسن
در
هر جا که باشد چشم زخمي لازم است
سوزن از جيب مسيحا سربدر مي آورد
از خجالت آب چون شبنم شود آن ساده دل
کز چمن
در
حلقه احباب گل مي آورد
کوچه زنجير بن بست است
در
ظاهر، ولي
هر که رفت آنجا سر از صحرا برون مي آورد
نامه شوق مرا هر کس گذارد
در
بغل
چون کبوتر بال و پر از پا برون مي آورد
در
رياض حسن او هر کس به گل چيدن رود
همچو نرگس ديده حيران برون مي آورد
در
طلب هر کس که چون غواص پا از سر کند
از دل دريا گهر آسان برون مي آورد
باده انگور و آب خضر از يک چشمه اند
مرد دل
در
سينه هر کس شراب گور خورد
هر که پيش تلخرويان مهر از لب بر نداشت
آب شيرين چون صدف
در
عين دريا مي خورد
يار ما
در
پرده شب باده تنها مي خورد
سازگارش باد يارب گرچه بي ما مي خورد
مي کند خون
در
دل صياد، آهوي حرم
هر که پا از حد خود بيرون نهد پا مي خورد
هر که از مهر خموشي مي تواند جام ساخت
آب شيرين چون گهر
در
قعر دريا مي خورد
لطف حق
در
سنگ روزي مي رساند بي دريغ
بهر روزي آدمي چندين چرا غم مي خورد؟
فيض اهل جود يکسان است
در
موت و حيات
کاروان روزي همان از خاک حاتم مي خورد
غوطه
در
خون شفق زد ماه نو تا رزق يافت
کيست کز گردون لب ناني مسلم مي خورد؟
ز انتظار حشر، ارباب نظر
در
آتشند
شمع مي سوزد چو صحبت دير بر هم مي خورد
من که روزي از دل خود مي خورم
در
آتشم
واي بر آن کس که نعمتهاي الوان مي خورد
پيش ازين مي ماند
در
خارا نشان پاي من
اين زمان پايم به سنگ از باد دامان مي خورد
در
گلويش آب مي گردد گره همچون صدف
هر که روي دست جود از ابر نيسان مي خورد
تا مبادا بار باشد بر تن سيمين او
خون خود را گل
در
آن چاک گريبان مي خورد
نيست دامنگير چون خون حلال ما، چرا
خون ما را
در
لباس آن جامه گلگون مي خورد
اين جواب آن غزل صائب که راقم گفته است
تيغ دايم آب
در
جو دارد و خون مي خورد
پاي ليلي را نگارين مي کند خوناب درد
گر به سنگي
در
بيابان پاي مجنون مي خورد
تا زماه نو فلک آرد لب ناني به دست
از شفق هر شام صائب غوطه
در
خون مي خورد
بي تأمل دم مزن، کز لب گهر مي ريزدش
چون صدف هر کس سخن را
در
دهن مي پرورد
چون صدف
در
دامن خود گوهر مقصود يافت
هر که گرد خويش دوري چند چون گرداب زد
خضر و سير ظلمت و آب حيات افسانه است
تازه شد هر کس شراب کهنه
در
مهتاب زد
صفحه قبل
1
...
2990
2991
2992
2993
2994
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن