167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • از سينه هاي گرم است هنگامه جهان گرم
    تا هست باده در جوش ميخانه را عروسي است
  • تا نور حسن مطلب گوهر فروز خاک است
    هر جغد بي پر و بال در چشم خود همايي است
  • هر چند قلزم عشق بر يک هواست دايم
    در هر سر حبابي از شوق او هوايي است
  • از استخوان بي مغز پوچ است لاف، صائب
    حرف از نسب مگوييد در هر کجا حسب نيست
  • اگر ز عقل ترا در سرست نخوت مستي
    مرا جنون به رگ و ريشه، شيشه شيشه شراب است
  • به سنگ عربده بشکن طلسم هستي خود را
    که در شکستن اين شيشه، شيشه شيشه شراب است
  • جواب آن غزل ميرزا سعيد حکيم است
    که عشق در دل غم پيشه، شيشه شيشه شراب است
  • از فشار قبر بر گوش حديثي خورده است
    هر که را در هم نيفشرده است درد احتياج
  • زلف کج بر چهره خوبان قيامت مي کند
    در مقام خود بود از راست به، بسيار کج
  • در نيام کج نسازد تيغ قد خويش راست
    زير گردون هر که باشد، مي شود ناچار کج
  • دل ديوانه ما بي دف و ني در رقص است
    شور ما نيست به اين سلسله چندان محتاج
  • بهشت را دل ما در نظر نمي آورد
    نمود عشق تو ما را به يک نظر محتاج
  • در آن مقام که ماييم، شوق تا حدي است
    که هيچ نامه نگردد به نامه بر محتاج
  • کار خود چون کوهکن با تيشه خود کن تمام
    بيش ازين در انتظار تيغ چون جوهر مپيچ
  • دل چو روشن شد به باد نيستي ده جسم را
    خط پاکي چون به دست افتاد در دفتر مپيچ
  • در ره دوري که نقش بال وپر باشد وبال
    رشته دام علايق را به بال وپر مپيچ
  • گر به آب خضر مي خواهي که در ظلمت رسي
    چون قلم تا ممکن است از خط فرمان سرمپيچ
  • تا تواني در رکاب شهسواران قطره زد
    بي سر و پا شو چو گوي، از زخم چوگان سرمپيچ
  • در عالم افسرده ز نيکان اثري نيست
    از لاله و گل مانده خس وخار و دگر هيچ
  • تا به کي همچون سگان گيرد ترا در خواب، صبح؟
    چون گل از شبنم بزن بر چهره خود آب، صبح
  • گر نداري زنده شب را از گرانخوابي چو شمع
    سبحه گردان شو ز اشک گرم در محراب صبح
  • مي شود در شش جهت حکمش روان چون آفتاب
    هر که را بر سر گذارد تاج زر سلطان صبح
  • مد احساني که نامش بر زبانها مانده است
    مي کشد کلک قضا هر روز در ديوان صبح
  • چون شدي محروم صائب از گل شب بوي فيض
    برگ عيشي در گريبان ريز از بستان صبح
  • سينه ام از خاکمال گرد کين بي نور نيست
    در صفا سر حلقه نيکان و پاکانم چو صبح
  • از تنور سرد آرد گرم بيرون نان خويش
    نور صدق آن را که باشد در دل و جان همچو صبح
  • مي کند احيا جهاني را ز تأثير نفس
    هر که دارد شور عشقي در نمکدان همچو صبح
  • در تو تأثير از دل تاريک نبود آه را
    ورنه مي گردد سفيد از آه سردي موي صبح
  • چون گل از جاي خود آغوش گشا مي خيزد
    قد موزون که در مد نظر دارد صبح؟
  • روزگاري است که در خون شفق مي غلطد
    از که اين زخم نمايان به جگر دارد صبح؟
  • مرا که با دل شب راز در ميان دارم
    چه دل گشاده شود صائب از سفيده صبح؟
  • دست از طلب مدار درين ره، که مي کشد
    خورشيد را ز صدق طلب در کنار صبح
  • خواهي که سرخ روي شوي در بسيط خاک
    چون گل به آب ديده خود کن وضوي صبح
  • اي خدنگ آه کوتاهي مکن در کين چرخ
    چشمه هاي خون روان کن از دل سنگين چرخ
  • بستر بيگانه مي ريزد نمک در چشم خواب
    مي شود عيش دل رم کرده، از آرام تلخ
  • در کمين فرصت از دل چشم آسايش مدار
    خواب شد از شوق صيادي به چشم دام تلخ
  • بوسه ها در چاشني دارد، مباش اي دل غمين
    گر به قاصد آن شکر لب مي دهد پيغام تلخ
  • پند ناصح چند ريزد خار در پيراهنم؟
    کرد بر من خواب را اين مرغ بي هنگام تلخ
  • کوثر چو سرو جا دهدش در کنار خود
    هر کس گذشته است درين نشأه ز آب تلخ
  • اينجا به آب توبه ز لب زنگ مي بشوي
    در حشر مشنو از لب رضوان جواب تلخ
  • دل را مسوز ز آتش عصيان که رم کند
    در پيش سگ اگر فکني اين کباب تلخ
  • خار خار شوق در دل کار بال و پر کند
    طي به يک پا مي کند چندين بيابان گردباد
  • اختياري نيست صائب اضطراب ما زعشق
    دست و پايي مي زند هر کس که در دريا فتاد
  • چشم زخمي دامگاه عشق را در کار هست
    چون قفس پهلوي ما سهل است اگر لاغر فتاد
  • صائب از حسن گلو سوز که مي گويي سخن؟
    کآتش از کلک جهانسوز تو در دفتر فتاد
  • بهر گندم از بهشت آدم اگر بيرون فتاد
    ديده ما در بهشت از روي گندم گون فتاد
  • در لباس شاخ گل گردد قيامت جلوه گر
    کشته اي کز دست و تيغ او به خاک و خون فتاد
  • چشم صيادت که آهو را نياوردي به چشم
    دام از بي حاصلي در هر گذر خواهد نهاد
  • رنگ رخسارت که با گل چهره مي شد در چمن
    داغ رنگ زرد بر رخسار زر خواهد نهاد
  • شد جهان تاريک در چشم، چو عشق تاج بخش
    از پر پروانه افسر بر سر آتش نهاد