نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.
ديوان صائب
ناشستگي من بود از سر به هوايي
چون سرو، مرا پاي به گل
در
لب آب است
يک شعله شوخ است که
در
سير مقامات
گاه از شجر طور و گه از دار بلندست
در
آب و عرق از چه نشسته است ز انجم؟
گر عشق نه بر توسن افلاک سوارست
تنها نگرفته است همين روي زمين را
چون بيضه فلک
در
ته بال و پر عشق است
چون نار کند شق دل ميناي فلک را
اين باده پر زور که
در
ساغر عشق است
در
کام نهنگ و دهن شير توان بود
رحم است بر آن روح که زنداني عقل است
راضي به قضا باش که
در
خاطر خرسند
چندان که نظر کار کند ناز و نعيم است
چون آينه هر دل که ز روشن گهران است
در
نقش بد و نيک به حيرت نگران است
اين راز که چون خرده گل
در
جگر ماست
فرياد که چون بوي گل از پرده دران است
زان شمع نسوزم که ز فانوس حصاري است
گرد سر آن شمع که
در
خانه زين است
بس خون که کند
در
دل مرغان چمن زاد
اين حسن خداداد که با آن گل خودروست
در
روز به مجلس مطلب دختر رز را
صحبت به شب انداز، که صحبت گل شب بوست
صائب چه خيال است که از سينه کند ياد؟
هر دل که گرفتار
در
آن حلقه گيسوست
هر ناله که از دل ز سر صدق برآيد
صبحي است که تسخير جهان
در
نفس اوست
از غيرت پيچ و خم آن موي ميان است
هر تاب که
در
زلف شکن بر شکن توست
هر چند که از زلف تو يک پيچ نمانده است
در
سينه من مايه صد سلسله آه است
خون مي خلدم
در
جگر از رشک چو نشتر
تيغ تو ز خون که دگر رنگ گرفته است؟
در
روي زمين يک سر پر شور نمانده است
ته جرعه اي از کاسه منصور نمانده است
بر روي زمين صائب و بر چرخ مسيحا
در
انفس و آفاق دو کس بيش نمانده است
در
دامن دشتي که تو مي مي کشي امروز
هر لاله او شمع سر خاک شهيدي است
اين نغمه ز هر پرده کند جامه مبدل
در
هر گلي اين آب سبکروح به رنگي است
در
چشم تو گل پرده نشين است، وگرنه
هر موجه اي از ريگ روان قبله نمايي است
در
هر جگري شوري ازين گرم نفس هست
چون صبح، مرا حق نفس بر همه کس هست
بر سيل سبکسير شود خار پر و بال
سهل است اگر
در
ره ما خار و خسي هست
در
هر چه کند صرف به جز آه، حرام است
چون صبح، ز آفاق کسي را که دمي هست
صائب ز گل و خار جهان دست نگه دار
در
دامن اين دشت به جز زهرگيا چيست؟
هر کس گلي از شوق تو
در
آب گرفته است
تا قامت رعناي تو سرو چمن کيست؟
در
ديده بي شرم و حيا نور ادب نيست
بي رويي از آيينه بي پشت، عجب نيست
چون آينه و آب نيم تشنه هر عکس
نقشي که ز دل محو شود
در
نظرم نيست
هر چند که با هم نشود سير و سکون جمع
در
صلب گهر، آب روان است و روان نيست
آن پير سيه دل که مقيد به خضاب است
در
چشم خود از جهل جوان است و جوان نيست
بي ديده بينا چه گل از خار توان چيد؟
رحم است به پايي که
در
او آبله اي نيست
از عکس خود آن آينه رو بس که حيا داشت
در
خلوت آيينه همان رو به قفا داشت
هر جغد
در
او خال رخ سيمبري بود
از روي تو ويرانه من بس که صفا داشت
در
ظاهر اگر پشت به من همچو کمان داشت
ليک از ته دل روي توجه به نشان داشت
در
خاک وطن چند توان ره به عصا رفت؟
کو وادي غربت که توان رو به قفا رفت
تا چند توان دست دعا داشت بر افلاک؟
اين زور
در
ايام که بر دست دعا رفت؟
بس خون که کند
در
جگر سوزن عيسي
خاري که ز راه تو به پاي دل من رفت
در
خون کشد نظر را حسني که بي حجاب است
تيغ برهنه باشد رويي که بي نقاب است
از غيرت رکابت از ديده خون روان است
اما چه مي توان کرد پاي تو
در
ميان است!
در
پله ترقي است مشرب چو عالي افتاد
از خاک زود خيزد تا کي که خوش عنان است
از غيرت رکابت از ديده خون روان است
اما چه مي توان کرد پاي تو
در
ميان است!
از شکوفه عاشقان را
در
خاک و خون کشد عشق
گردد دليل صياد زخمي که خونچکان است
از حرف راست گردد پر خون دهن چو سوفار
دايم ز تير شيون
در
خانه کمان است
ما مي زنيم از جهل هر دم به دامني دست
هر چند روزي ما
در
دست آسمان است
حسن آن بود که دايم بر يک قرار باشد
حسن مه دو هفته کي
در
حساب حسن است؟
در
هر نظر به رنگي آيد ز پرده بيرون
زير و زبر دل عشق از انقلاب حسن است
در
دور خط ز خوبان ظلم است چشم بستن
خط حلقه حلقه چون شد عين شباب حسن است
از خنده برق را نيست مانع هجوم ياران
در
عين گريه ما را دل همچنان شکفته است
در
جوش لاله و گل، ديوانه را عروسي است
چون تابه گرم گردد، اين دانه را عروسي است
صفحه قبل
1
...
2987
2988
2989
2990
2991
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن