167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • ناشستگي من بود از سر به هوايي
    چون سرو، مرا پاي به گل در لب آب است
  • يک شعله شوخ است که در سير مقامات
    گاه از شجر طور و گه از دار بلندست
  • در آب و عرق از چه نشسته است ز انجم؟
    گر عشق نه بر توسن افلاک سوارست
  • تنها نگرفته است همين روي زمين را
    چون بيضه فلک در ته بال و پر عشق است
  • چون نار کند شق دل ميناي فلک را
    اين باده پر زور که در ساغر عشق است
  • در کام نهنگ و دهن شير توان بود
    رحم است بر آن روح که زنداني عقل است
  • راضي به قضا باش که در خاطر خرسند
    چندان که نظر کار کند ناز و نعيم است
  • چون آينه هر دل که ز روشن گهران است
    در نقش بد و نيک به حيرت نگران است
  • اين راز که چون خرده گل در جگر ماست
    فرياد که چون بوي گل از پرده دران است
  • زان شمع نسوزم که ز فانوس حصاري است
    گرد سر آن شمع که در خانه زين است
  • بس خون که کند در دل مرغان چمن زاد
    اين حسن خداداد که با آن گل خودروست
  • در روز به مجلس مطلب دختر رز را
    صحبت به شب انداز، که صحبت گل شب بوست
  • صائب چه خيال است که از سينه کند ياد؟
    هر دل که گرفتار در آن حلقه گيسوست
  • هر ناله که از دل ز سر صدق برآيد
    صبحي است که تسخير جهان در نفس اوست
  • از غيرت پيچ و خم آن موي ميان است
    هر تاب که در زلف شکن بر شکن توست
  • هر چند که از زلف تو يک پيچ نمانده است
    در سينه من مايه صد سلسله آه است
  • خون مي خلدم در جگر از رشک چو نشتر
    تيغ تو ز خون که دگر رنگ گرفته است؟
  • در روي زمين يک سر پر شور نمانده است
    ته جرعه اي از کاسه منصور نمانده است
  • بر روي زمين صائب و بر چرخ مسيحا
    در انفس و آفاق دو کس بيش نمانده است
  • در دامن دشتي که تو مي مي کشي امروز
    هر لاله او شمع سر خاک شهيدي است
  • اين نغمه ز هر پرده کند جامه مبدل
    در هر گلي اين آب سبکروح به رنگي است
  • در چشم تو گل پرده نشين است، وگرنه
    هر موجه اي از ريگ روان قبله نمايي است
  • در هر جگري شوري ازين گرم نفس هست
    چون صبح، مرا حق نفس بر همه کس هست
  • بر سيل سبکسير شود خار پر و بال
    سهل است اگر در ره ما خار و خسي هست
  • در هر چه کند صرف به جز آه، حرام است
    چون صبح، ز آفاق کسي را که دمي هست
  • صائب ز گل و خار جهان دست نگه دار
    در دامن اين دشت به جز زهرگيا چيست؟
  • هر کس گلي از شوق تو در آب گرفته است
    تا قامت رعناي تو سرو چمن کيست؟
  • در ديده بي شرم و حيا نور ادب نيست
    بي رويي از آيينه بي پشت، عجب نيست
  • چون آينه و آب نيم تشنه هر عکس
    نقشي که ز دل محو شود در نظرم نيست
  • هر چند که با هم نشود سير و سکون جمع
    در صلب گهر، آب روان است و روان نيست
  • آن پير سيه دل که مقيد به خضاب است
    در چشم خود از جهل جوان است و جوان نيست
  • بي ديده بينا چه گل از خار توان چيد؟
    رحم است به پايي که در او آبله اي نيست
  • از عکس خود آن آينه رو بس که حيا داشت
    در خلوت آيينه همان رو به قفا داشت
  • هر جغد در او خال رخ سيمبري بود
    از روي تو ويرانه من بس که صفا داشت
  • در ظاهر اگر پشت به من همچو کمان داشت
    ليک از ته دل روي توجه به نشان داشت
  • در خاک وطن چند توان ره به عصا رفت؟
    کو وادي غربت که توان رو به قفا رفت
  • تا چند توان دست دعا داشت بر افلاک؟
    اين زور در ايام که بر دست دعا رفت؟
  • بس خون که کند در جگر سوزن عيسي
    خاري که ز راه تو به پاي دل من رفت
  • در خون کشد نظر را حسني که بي حجاب است
    تيغ برهنه باشد رويي که بي نقاب است
  • از غيرت رکابت از ديده خون روان است
    اما چه مي توان کرد پاي تو در ميان است!
  • در پله ترقي است مشرب چو عالي افتاد
    از خاک زود خيزد تا کي که خوش عنان است
  • از غيرت رکابت از ديده خون روان است
    اما چه مي توان کرد پاي تو در ميان است!
  • از شکوفه عاشقان را در خاک و خون کشد عشق
    گردد دليل صياد زخمي که خونچکان است
  • از حرف راست گردد پر خون دهن چو سوفار
    دايم ز تير شيون در خانه کمان است
  • ما مي زنيم از جهل هر دم به دامني دست
    هر چند روزي ما در دست آسمان است
  • حسن آن بود که دايم بر يک قرار باشد
    حسن مه دو هفته کي در حساب حسن است؟
  • در هر نظر به رنگي آيد ز پرده بيرون
    زير و زبر دل عشق از انقلاب حسن است
  • در دور خط ز خوبان ظلم است چشم بستن
    خط حلقه حلقه چون شد عين شباب حسن است
  • از خنده برق را نيست مانع هجوم ياران
    در عين گريه ما را دل همچنان شکفته است
  • در جوش لاله و گل، ديوانه را عروسي است
    چون تابه گرم گردد، اين دانه را عروسي است