167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • ريزند مي چو شيشه مگر در گلوي من
    مي لرزد اين چنين که مرا از خمار دست
  • در خون دل مرو که سيه روي مي شود
    هر اخگري که چهره به اشک کباب شست
  • از لخت دل مرا مژه در چشم تر شکست
    چون شاخ نازکي که ز جوش ثمر شکست
  • خون مي گشايد از رگ الماس سايه اش
    آن نيش غمزه اي که مرا در جگر شکست
  • بگذر ز سر، که هر که درين راه سر نباخت
    در جيب خاک ماند سرش ز انفعال دوست
  • در بزم ما به باده و جام احتياج نيست
    ما را بس است مستي ذکر مدام دوست
  • يک موي در ميان من و او نمانده است
    پيچيده ام چو تاب به موي ميان دوست
  • بر هر که دست مي زنم از دست رفته است
    در حيرتم که از که بپرسم نشان دوست؟
  • از خود رميده اي است که خود را نيافته است
    امروز در بساط جهان بيغمي که هست
  • هر چند در دهان تو خاک سيه زنند
    چون نقش، خوش برآي بر هر خاتمي که هست
  • خون در رگ تو شير ز مهر که مي شود؟
    خميازه تو بر قدح بي خمار کيست
  • هر رقعه اي که مي کنم انشا به آن نگار
    در طالعش چو برگ خزان بازگشت نيست
  • مجنون چه خون که در دل ليلي نمي کند
    از خود رميده را به وصال احتياج نيست
  • صد دل چو تار سبحه به يک رشته مي کشد
    کوتاهيي در آن مژه هاي بلند نيست
  • از مهر تا به ذره و از قطره تا محيط
    چون گوي در تردد و چوگان پديد نيست
  • در موج خيز گل چمن آرا نهان شده است
    آب از هجوم سنبل و ريحان پديد نيست
  • چون وا نمي کند گره از کار هيچ کس؟
    دست فلک اگر ز شفق در نگار نيست
  • از زنده رود زنده دلي آب خورده ايم
    در موج خيز غم دل ما بي سرور نيست
  • تا چند در ميان فکني باد و شانه را؟
    دل را نمي دهيم به زلف تو، زور نيست!
  • چشم تو چون ز مستي غفلت فراز نيست
    تهمت چه مي نهي که در فيض باز نيست
  • بزمي است بي چراغ و کدويي است بي شراب
    در هر سري که دولت بيدار عشق نيست
  • از پيچ و تاب جسم، روان را ملال نيست
    در ساز، نغمه را خبر از گوشمال نيست
  • در کيش ما که لاف تمامي بود ز نقص
    اظهار نقص هر که کند بي کمال نيست
  • در جلوه گاه حسن تو هر روز آفتاب
    چون مي تپد به خاک، اگر بسمل تو نيست؟
  • چون سرو اگر چه ريشه من در ته گل است
    پيوند من ز عالم بالا گسسته نيست
  • در زير تيغ حادثه پر دست و پا مزن
    کاين درد را به جز سر تسليم چاره نيست
  • هر ذره از جمال تو فردست و بي مثال
    در مصحف تو نام خدا جز جلاله نيست
  • زان آتشي که در دل من عشق برفروخت
    هر موي من چو موي ميان پيچ و تاب داشت
  • گل بس که شرم ازان رخ پر خط و خال داشت
    آيينه در کف از عرق انفعال داشت
  • در پيچ و تاب عمر سر آورد چون کمند
    صياد پيشه اي که مرا از نظر گذاشت
  • چون موج دست در کمر بحر مي کند
    هر کس که چون حباب تواند ز سر گذشت
  • صائب خوشا کسي که درين بحر چون حباب
    بود و نمود او همه در يک نفس گذشت
  • زان دم که دل عنان توکل ز دست داد
    در کار خويش صد گره از استخاره يافت
  • شد رشته ام گره ز خيال دهان يار
    عمر دراز در سر اين پيچ و تاب رفت
  • صائب به اين خوشم که شدم محو در محيط
    هر چند سر به باد مرا چون حباب رفت
  • صف در برابر صف محشر که مي کشد؟
    از خط سبز آن صف مژگان به گرد رفت
  • صائب که پاک مي کند از روي کف غبار؟
    در قلزمي که گوهر غلطان به گرد رفت
  • گنجي که از شکوفه برون داده بود خاک
    در يک نفس به باد چو زر نثار رفت
  • تا سايه کرد بر سر من آفتاب عشق
    بر هر زمين که سايه ام افتاد، در گرفت
  • از نوبهار روي زمين خشک و تر شکفت
    اين باغ را ببين که چه در يکدگر شکفت
  • از سنگ سخت تر سخنان در سر شراب
    چشم و دهان يار به بادام و پسته گفت!
  • روي نگه ماست به صد راه چو مژگان
    هر چند که آن پاک گهر در نظر ماست
  • سرمايه عيشي که به آن فخر توان کرد
    خشتي است که از کوي تو در زير سر ماست
  • دود از جگر طور به يک جلوه برآرد
    اين برق جهانسوز که در خار و خس ماست
  • چشم تو عجب نيست اگر مست و خراب است
    کز روي عرقناک تو در عالم آب است
  • چشمي که چو مژگان نکند هر دو جهان را
    در هر نگهي زير و زبر، پرده خواب است
  • مژگان تو از کج قلمي دست ندارد
    هر چند ز خط حسن تو در پاي حساب است
  • در عالم فاني که بقا پا به رکاب است
    گر زندگي خضر بود نقش بر آب است
  • جايي که بود عمر خضر نقش بر آبي
    اين هستي ده روزه ما در چه حساب است؟
  • حسنش شده در بردن دل گرم عنانتر
    هر چند که از حلقه خط پا به رکاب است