167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • چو رخنه در دل سنگين يار ممکن نيست
    چه خون ز ديده فشاني چه آب، هر دو يکي است
  • چو از حيا نتوان از تو کام دل برداشت
    چه در کنار درآيي چه خواب، هر دو يکي است
  • چو از حيا نتوان از تو کام دل برداشت
    چه در کنار درآيي چه خواب، هر دو يکي است
  • به غير دل که عزيز و نگاه داشتني است
    جهان و هر چه در او هست، واگذاشتني است
  • مشو ز پير خرابات دور در هر حال
    که تير تاز کمان شد جدا، به خاک نشست
  • زبان چو برگ خزان ديده است در چمنم
    به اين دماغ چه دانم که گل فشاني چيست
  • ز چاک دل بود اميد فتح باب مرا
    چو آفتاب مرا روي دل به هر در نيست
  • اگر چه جلوه او از دو عالم افزون است
    دلي کجاست که در وي غم دو عالم نيست؟
  • به هوش باش که جان سخن ز آگاهي است
    سخن که از سر غفلت بود در او جان نيست
  • به آسمان نرسد هر که خاک پاي تو نيست
    فرو رود به زمين هر که در هواي تو نيست
  • شکر به زاغ فرسني و استخوان به هما
    چه رمزها که نهان در کف عطاي تو نست
  • نه از خدا و نه از خلق شرم خواهي داشت
    ترا که در گنه از خويش انفعالي نيست
  • هنوز ازان لب نوخط توان به کام رسيد
    ز نشأه اين مي پا در رکاب خالي نيست
  • ز نقد داغ اثر در جهان نهشت دلم
    ز بس که بر سر هم چون گدا گرفت و گذاشت
  • در آتشم چون گل از برگ خود، خوشا سر دار
    که نوبهار و خزانش به يک قرار گذشت
  • چنان ز حسن تو شد کار تنگ بر خوبان
    که دور خوبي مه در حصار هاله گذشت
  • مرا ز بي پر و بالي غمي که هست اين است
    که گرد بام و در او نمي توانم گشت
  • من آن زمان ز دل چاک چاک شستم دست
    که شانه راه در آن زلف عنبرافشان يافت
  • اگر در آتش سوزان چو شمع صبر کني
    ز اشک و آه، کلاه و کمر تواني يافت
  • به نور عاريه، اي ماه نو چه مي بالي؟
    که در دو هفته به خرج گداز خواهي رفت
  • که داد در سر خود جاي، باد نخوت را؟
    که دست خالي ازين بحر چون حباب نرفت
  • ز بس که بوي تو در مغز پيچيده است
    توان ز بال و پر بلبلان گلاب گرفت
  • آبي جز آب تيغ که از چشم شور خلق
    لب تشنه را گره نشود در گلو کجاست؟
  • خود را به تلخ و شور برآورده ايم ما
    در آب اگر بود رگ تلخي، گلاب ماست
  • فتح و ظفر ز خودشکني زير دست ماست
    چون زلف و خط، درستي ما در شکست ماست
  • کي جام باده در خور کام و زبان ماست؟
    خوني که مي خوريم زياد از دهان ماست
  • زلفي که مي کشد به کمند آفتاب را
    در پيچ و خم ز جوهر تيغ زبان ماست
  • تکليف توبه هر که در ايام گل کند
    خونش به خاک ريز که از اهل بدعت است
  • در موسمي که مي ز هوا مي توان رساند
    صائب چه وقت خلوت و هنگام عزلت است
  • در کنه کفر و دين نرسيده است هيچ کس
    هنگامه گرم ساز جهان، رسم و عادت است
  • در کاسه سري که بود فکر آب و نان
    چون آسيا هميشه پر از گرد کلفت است
  • از سينه هاي چاک بود فتح باب دل
    اين در چو باز شد به گريبان چه حاجت است؟
  • چون ميوه در تو تا رگ خامي به جاي هست
    گردن مکش، که دار و رسن بي نهايت است
  • غير از تو اي نگار ز سيمين بران کراست
    در پيرهن تني که به صد جان برابرست؟
  • بيم و اميد در دل اهل جهان پرست
    هر جا که رنگ و بوست بهار و خزان پرست
  • صائب به خاک پاي وي از سرمه صلح کن
    در دودمان چشم تو اين توتيا بس است
  • چون عشق در طبيعت من انقلاب نيست
    صلح و نزاع و لطف و عتاب من آتش است
  • طول امل ز قامت خم بيش شد مرا
    شد حلقه اين کمان و همان در کشاکش است
  • بر رنگ و بوي عاريه هر کس که دل نهاد
    پيوسته از بهار و خزان در کشاکش است
  • تا موي آن کمر نکند ترک پيچ و تاب
    ما را چو زلف رشته جان در کشاکش است
  • گل روي خود به اشک ندامت ز خواب شست
    در وقت صبح، آب خمار اينچنين خوش است
  • در هر نظر به رنگ دگر جلوه مي کند
    از بس که رنگ آن گل رخسار نازک است
  • از خوشه راز دانه مستور فاش شد
    گل مي کند ز تيغ زبان هر چه در دل است
  • در پيري از حيات اقامت طمع مدار
    سيل است عمر و قامت خم گشته چون پل است
  • کام از تو هر که يافت سليمان عالم است
    دستي که در ميان تو شد حلقه خاتم است
  • لعلي که خون کند به جگر آفتاب را
    در مشت خاک بي سر و سامان آدم است
  • از پيچ و تاب درد، ملک را نصيب نيست
    اين تاب در کمند رگ جان آدم است
  • در وقت خود، چو غنچه گره باز مي شود
    ممنون شدن ز ناخن و دندان چه لازم است؟
  • زين آب زير کاه، که چرخ است و کهکشان
    ايمن مشو که موج خطرها در او گم است
  • هستي است شکري که ازو چهر مي چکد
    زهري است نيستي که شکرها در او گم است