167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • زمين ز سايه ابر بهار گلپوش است
    ز جوش لاله و گل خون خاک در جوش است
  • دهان مار شد از حرف تلخ، گوش مرا
    خوشا کسي که درين بزم پنبه در گوش است
  • چه عمر پوچ به گفتار مي کني صائب؟
    سخن که نيست در او مغز، ناشنيده خوش است
  • نمي شود ز نظر چشم شوخ او غايب
    به هر طرف که روم اين ستاره در پيش است
  • نرفت چون به گداز از فراق، دانستم
    که جان سخت من از سنگ خاره در پيش است
  • نمي رسد چو به آن زلف دست من صائب
    چه سود ازين که دل از گوشواره در پيش است؟
  • صفاي روي زمين در صفاي دل بسته است
    که آب جوي بود صاف، چشمه تا صاف است
  • به هر که بيش رسد خون، فتوح بيش رسد
    که جاي مشک ز آهو هميشه در ناف است
  • به غير موي شکافان کسي نمي داند
    که تار و پود جهان در کف سخن باف است
  • حريف ناله نه اي، در گذر ز صحبت من
    که ماجراي من و وصل، آتش و نمک است
  • دل رميده به معشوق هم نمي سازد
    که اين پلنگ به ماه و ستاره در جنگ است
  • به بوسه اي دل ما شاد کن در آخر حسن
    که وقت ما و تو اي نازنين پسر تنگ است
  • کجا در آن دل سنگين کند سرايت آه؟
    که رشته پر گره و کوچه گهر تنگ است
  • مکن به سنگ دل سخت يار را نسبت
    که در ميانه تفاوت ز شيشه تا سنگ است
  • کجا ز دانه و دام جهان فريب خورم؟
    مرا که نقش پر و بال در نظر سنگ است
  • ز خود برآ، دل بيدار اگر طمع داري
    که چشم بسته بود تا شرار در سنگ است
  • خبر کي از دل پر خون عشق دارد حسن؟
    که لعل در نظر طفل بيخبر سنگ است
  • ز کار سخت گره وا شود به آساني
    کليد باغ ز چوب است اگر چه در، سنگ است
  • ز حال سوختگان بو کجا تواني برد؟
    ترا که گل به گريبان و مشک در بغل است
  • جهان و هر چه در او هست رونماي دل است
    به هيچ جا نرود هر که آشناي دل است
  • نفس گداخته زان مي کند سفر شب و روز
    که در جهان نبود آنچه مدعاي دل است
  • مرو ز ميکده بيرون، که در جهان خراب
    ز روزني که نسيمي به دل خورد جام است
  • به سيم و زر نشود بي زبانه آتش حرص
    که شمع در لگن زر همان گدازان است
  • ز بس که مرده دل افتاده اي نمي بيني
    که چهره تو ز موي سفيد در کفن است
  • قلم به تيغ ازين راه سر نمي پيچد
    چه لذت است که در جبهه سايي سخن است
  • به خون چو لاله کشد صد هزار پرده گوش
    ترانه اي که نهان در لب خموش من است
  • ز گوشه گيري خال لب تو معلوم است
    که آن بلاي سيه در کمين هوش من است
  • هزار ناله بي پرده در جگر دارم
    ترحم است بر آن کس که پرده پوش من است
  • به اوج عرش سخن را رسانده ام صائب
    بلند نام شود هر که در زمان من است
  • ازان چو باد صبا گشته ام پريشان سير
    که دست زلف بلند تو در ميان من است
  • بگير جان و بده بوسه اي در آخر حسن
    که اين متاع درين چند روز شيرين است
  • پياله مي زند از خون گرم خود در خواب
    ز بس که ديده پرويز محو شيرين است
  • کسي است عاشق صادق چو صبح در آفاق
    که صرف آه کند يک دو دم که قسمت اوست
  • به خرج آتش سوزنده مي رود چو شرار
    چو غنچه در گره خويش هر که زر بسته است
  • مگر حجاب تو در باغ رنگ عصمت ريخت؟
    که طفل شبنم از آغوش گل جدا خفته است
  • ز شوق کوي تو خونش به جوش مي آيد
    اگر شهيد تو در خاک کربلا خفته است
  • به بال همت گردون نورد من بنگر
    به اين مبين که مرا رخت در گل افتاده است
  • هزار مرحله از کعبه است تا در دل
    دلت خوش است که بارت به منزل افتاده است
  • عجب که گريه ما در دلش اثر نکند
    که دانه پاک و زمين سخت قابل افتاده است
  • نشسته است به گل، بارها سفينه چرخ
    به کوچه اي که مرا رخت در گل افتاده است
  • به شوخي مژه يار مي توان پي برد
    ز رخنه هاي نمايان که در دل افتاده است
  • ز جوهر آينه در فکر بال پردازي است
    ز بس که روي ترا با صفا کرده است
  • نه خط ز خال لب يار سر برآورده است
    که در هواي شکر، مور پر برآورده است
  • تو چون ز خويش تواني برآمد اي زاهد؟
    که زهد خشک به روي تو در برآورده است
  • مرا به بلبل تصوير، رحم مي آيد
    که در هواي تو بال و پري بهم نزده است
  • نفس ز سينه من زنگ بسته مي آيد
    ز بس که در دل من شکوه آب گرديده است
  • نه هاله است به دور قمر، که خوبي ماه
    به دور حسن تو پا در رکاب گرديده است
  • اگر ز عشق دلت چاک شد، مشو در هم
    که دل چو چاک شود زلف يار را شانه است
  • اگر چه نقش دويي نيست در قلمرو حسن
    نظر به زلف و خط از روي يار، بي ادبي است
  • نفس گداخته خود را به گوشه اي برسان
    که حب جاه چو سگ در قفاي درويشي است