نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.
ديوان صائب
زمين ز سايه ابر بهار گلپوش است
ز جوش لاله و گل خون خاک
در
جوش است
دهان مار شد از حرف تلخ، گوش مرا
خوشا کسي که درين بزم پنبه
در
گوش است
چه عمر پوچ به گفتار مي کني صائب؟
سخن که نيست
در
او مغز، ناشنيده خوش است
نمي شود ز نظر چشم شوخ او غايب
به هر طرف که روم اين ستاره
در
پيش است
نرفت چون به گداز از فراق، دانستم
که جان سخت من از سنگ خاره
در
پيش است
نمي رسد چو به آن زلف دست من صائب
چه سود ازين که دل از گوشواره
در
پيش است؟
صفاي روي زمين
در
صفاي دل بسته است
که آب جوي بود صاف، چشمه تا صاف است
به هر که بيش رسد خون، فتوح بيش رسد
که جاي مشک ز آهو هميشه
در
ناف است
به غير موي شکافان کسي نمي داند
که تار و پود جهان
در
کف سخن باف است
حريف ناله نه اي،
در
گذر ز صحبت من
که ماجراي من و وصل، آتش و نمک است
دل رميده به معشوق هم نمي سازد
که اين پلنگ به ماه و ستاره
در
جنگ است
به بوسه اي دل ما شاد کن
در
آخر حسن
که وقت ما و تو اي نازنين پسر تنگ است
کجا
در
آن دل سنگين کند سرايت آه؟
که رشته پر گره و کوچه گهر تنگ است
مکن به سنگ دل سخت يار را نسبت
که
در
ميانه تفاوت ز شيشه تا سنگ است
کجا ز دانه و دام جهان فريب خورم؟
مرا که نقش پر و بال
در
نظر سنگ است
ز خود برآ، دل بيدار اگر طمع داري
که چشم بسته بود تا شرار
در
سنگ است
خبر کي از دل پر خون عشق دارد حسن؟
که لعل
در
نظر طفل بيخبر سنگ است
ز کار سخت گره وا شود به آساني
کليد باغ ز چوب است اگر چه
در
، سنگ است
ز حال سوختگان بو کجا تواني برد؟
ترا که گل به گريبان و مشک
در
بغل است
جهان و هر چه
در
او هست رونماي دل است
به هيچ جا نرود هر که آشناي دل است
نفس گداخته زان مي کند سفر شب و روز
که
در
جهان نبود آنچه مدعاي دل است
مرو ز ميکده بيرون، که
در
جهان خراب
ز روزني که نسيمي به دل خورد جام است
به سيم و زر نشود بي زبانه آتش حرص
که شمع
در
لگن زر همان گدازان است
ز بس که مرده دل افتاده اي نمي بيني
که چهره تو ز موي سفيد
در
کفن است
قلم به تيغ ازين راه سر نمي پيچد
چه لذت است که
در
جبهه سايي سخن است
به خون چو لاله کشد صد هزار پرده گوش
ترانه اي که نهان
در
لب خموش من است
ز گوشه گيري خال لب تو معلوم است
که آن بلاي سيه
در
کمين هوش من است
هزار ناله بي پرده
در
جگر دارم
ترحم است بر آن کس که پرده پوش من است
به اوج عرش سخن را رسانده ام صائب
بلند نام شود هر که
در
زمان من است
ازان چو باد صبا گشته ام پريشان سير
که دست زلف بلند تو
در
ميان من است
بگير جان و بده بوسه اي
در
آخر حسن
که اين متاع درين چند روز شيرين است
پياله مي زند از خون گرم خود
در
خواب
ز بس که ديده پرويز محو شيرين است
کسي است عاشق صادق چو صبح
در
آفاق
که صرف آه کند يک دو دم که قسمت اوست
به خرج آتش سوزنده مي رود چو شرار
چو غنچه
در
گره خويش هر که زر بسته است
مگر حجاب تو
در
باغ رنگ عصمت ريخت؟
که طفل شبنم از آغوش گل جدا خفته است
ز شوق کوي تو خونش به جوش مي آيد
اگر شهيد تو
در
خاک کربلا خفته است
به بال همت گردون نورد من بنگر
به اين مبين که مرا رخت
در
گل افتاده است
هزار مرحله از کعبه است تا
در
دل
دلت خوش است که بارت به منزل افتاده است
عجب که گريه ما
در
دلش اثر نکند
که دانه پاک و زمين سخت قابل افتاده است
نشسته است به گل، بارها سفينه چرخ
به کوچه اي که مرا رخت
در
گل افتاده است
به شوخي مژه يار مي توان پي برد
ز رخنه هاي نمايان که
در
دل افتاده است
ز جوهر آينه
در
فکر بال پردازي است
ز بس که روي ترا با صفا کرده است
نه خط ز خال لب يار سر برآورده است
که
در
هواي شکر، مور پر برآورده است
تو چون ز خويش تواني برآمد اي زاهد؟
که زهد خشک به روي تو
در
برآورده است
مرا به بلبل تصوير، رحم مي آيد
که
در
هواي تو بال و پري بهم نزده است
نفس ز سينه من زنگ بسته مي آيد
ز بس که
در
دل من شکوه آب گرديده است
نه هاله است به دور قمر، که خوبي ماه
به دور حسن تو پا
در
رکاب گرديده است
اگر ز عشق دلت چاک شد، مشو
در
هم
که دل چو چاک شود زلف يار را شانه است
اگر چه نقش دويي نيست
در
قلمرو حسن
نظر به زلف و خط از روي يار، بي ادبي است
نفس گداخته خود را به گوشه اي برسان
که حب جاه چو سگ
در
قفاي درويشي است
صفحه قبل
1
...
2983
2984
2985
2986
2987
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن