167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • در خزان سرو چو ايام بهاران تازه است
    دل چو آزاد شود سود و زيان هر دو يکي است
  • دل آزاد من از هر دو جهان بيخبرست
    در صدف، گوهر من بي صدف از غلطاني است
  • عقل سدي است درين راه که برداشتني است
    عشق خضري است که در مد نظر داشتني است
  • با دلي چون دل شب، مي روم از انجمني
    که گل صبح در او پنبه ميناي مي است
  • هر که صائب دل خود داد به آهو چشمي
    گر چه در کوچه و بازار بود صحرايي است
  • صحبت آينه و عکس بود پا به رکاب
    در دل و ديده خيال تو چسان صورت بست؟
  • غوطه در خون زند آن چشم که ديدن دانست
    رزق دندان شود آن لب که مکيدن دانست
  • مي توان فيض بهار از نفس گرمش يافت
    هر که را در جگر از تازه گلي خاري هست
  • خضر بر گرد سر درد طلب مي گردد
    کعبه فرش است در آن سينه که آزاري هست
  • نيست ممکن که نفس راست کند در دل بحر
    صدفي را که به کف گوهر غلطاني هست
  • نيست در آينه حيرت من نقش دويي
    زشت و زيبا و گل و خار نمي دانم چيست
  • از لب خشک و دل آبله فرسود صدف
    مي توان يافت که نم در جگر دريا نيست
  • نه همين فکر خط و خال تو صائب دارد
    در دل سوخته کيست که اين سودا نيست؟
  • عاشق آن است که سر بر قدم دار نهد
    ميوه تا در گرو شاخ بود کامل نيست
  • رشته نسبت بي پا و سران همتاب است
    گرهي نيست به زلفش که مرا در دل نيست
  • در دل هر که رضا رنگ اقامت ريزد
    چشم شوخ و سخن تلخ، کم از زمزم نيست
  • رزق موري چو من از خوشه آن زلف بريد
    يک جو انصاف در آن چهره گندم گون نيست
  • هر کسي را لب لعلت به زباني دارد
    شيوه اي نيست که در لعل شکربار تو نيست
  • گر چه خورشيد تو در پرده شرم است نهان
    ذره اي نيست که شرمنده انعام تو نيست
  • عالم از حسن گلوسوز تو شد باغ خليل
    در دل سنگ تو تخم شرري نيست که نيست
  • فتنه هر دو جهان زير سر خشت خم است
    در خرابات مغان شور و شري نيست که نيست
  • نه همين خامه صائب ز تو طوبي ثمرست
    آب لطف تو روان در چمني نيست که نيست
  • مي توان کرد به يک آه دل گردون نرم
    زور در قبضه اين سخت کمان اينهمه نيست
  • در غريبي دلم از ياد وطن خالي نيست
    غنچه هر جا بود از فکر چمن خالي نيست
  • در سراپاي تو هر گوشه که آيد به نظر
    از شکر خنده چو آن کنج دهن خالي نيست
  • داغ در زير سياهي بود از چشم ايمن
    من و آن باغ که از زاغ و زغن خالي نيست
  • در دل خاک، شهان گنج گهر گر دارند
    گنج بي سيم و زران جز غم پنهاني نيست
  • چشمه آبله ما به گهر پيوسته است
    غوطه در گنج زد آن کس که پي ما برداشت
  • در تلافي گهر افشاند و همان منفعل است
    قطره اي چند که ابر از دل دريا برداشت
  • در نظر داشت شکست دل چون شيشه من
    هر که سنگ از ره من همچو فلاخن برداشت
  • دل صد چاک اگر دست ز تن برمي داشت
    راه چون شانه در آن زلف معنبر مي داشت
  • آن که گريان به سر خاک من آمد چون شمع
    کاش در زندگي از خاک مرا برمي داشت
  • همه را در سر و کار تو به رغبت مي کرد
    صائب دلشده گر صد دل ديگر مي داشت
  • چشم شوخ که مرا در دل غم ديده گذشت؟
    کز تپيدن، دلم از آهوي رم ديده گذشت
  • وقت آن بي سر و پا خوش که در ايام بهار
    سبک از باغ چو اوراق خزان ديده گذشت
  • گرد کلفت همه جا هست به جز عالم آب
    خنک آن عمر که در گريه مستانه گذشت
  • اين چه حرف است که در عالم بالاست بهشت؟
    هر کجا وقت خوشي رو دهد آنجاست بهشت
  • جز دمي آب که صد چشم بود در پي آن
    خضر از چشمه حيوان چه تواند دريافت؟
  • هر که چون شبنم گل پاک شد از آلايش
    غوطه در چشمه خورشيد درخشان زد و رفت
  • هر که از چشمه تيغ تو دمي آب کشيد
    خاک در ديده سرچشمه حيوان زد و رفت
  • ره به اسرار نهان از دل روشن برديم
    دزد خود را دل ما در شب مهتاب گرفت
  • هر که در مجلس مي گريه مستانه نکرد
    خون دل خورد و گلاب از گل صحبت نگرفت
  • دل گرفته ما را به حال خود بگذار
    که در گشودن اين غنچه صبح را دم سوخت
  • چو ماه مصر، سخن را عزيز بايد داشت
    گهر چو آبله در دست و پا نبايد ريخت
  • به زور، مي به حريفان دهد غلط بخشي
    که زهر در قدح من به صد تأمل ريخت
  • ز عقل و هوش به تنگ آمدم اياغ کجاست؟
    در آتشم ز پر و بال خود، چراغ کجاست؟
  • حساب دين و دل از ما به حشر اگر طلبند
    بهانه اي چو سر زلف يار در دست است
  • بگير گردن مينا و رو به صحرا کن
    که يک جهان قدح از لاله زار در گردست
  • اثر ز شعله هستي درين جهان تا هست
    غم و نشاط چو دود و شرار در گردست
  • تو آن نه اي که به دوري ز ديده دور شوي
    که روزگار جواني هميشه در نظرست