167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • نيست در خاطر سودازدگان فکر وصال
    به چه دل غرقه دريا به گهر پردازد؟
  • عاشق پاک نظر اوست که در خلوت وصل
    چشم پوشد ز تماشا، به خبر پردازد
  • محو در پرتو خورشيد جهانتاب شود
    هر که چون شبنم گل ديده به زر پردازد
  • هر که در تربيت جوهر بينش باشد
    به جگر سوختگان همچو شرر پردازد
  • آتشي در جگر بلبل اگر هست، چرا
    اين چمن را ز خس و خار نمي پردازد؟
  • خواب مخمل نبود در گرو افسانه
    بخت کي گوش به افسانه خواب اندازد؟
  • صائب از بحر به يک جرعه برآوردي گرد
    در خور ظرف تو، ساقي چه شراب اندازد؟
  • کلک صائب چو گشايد گره از زلف سخن
    تاب در نافه آهوي تتار اندازد
  • در گذر از سر نظاره آن قد بلند
    کاين تماشا ز سر چرخ کلاه اندازد
  • شکوه در دل گره و جرأت گفتارم نيست
    مگر اين سلسله را اشک به راه اندازد
  • هست چون تيغ دودم در نظر غيرت من
    حسن را آينه هر چند دو چندان سازد
  • در جواني ز ثمر قامت نخل است دو تا
    راستي سرو مرا بي ثمري مي سازد
  • عقل در کاسه سر عشق شد از بيخبري
    ديو را باده گلرنگ پري مي سازد
  • راستي پيشه خود کن خيانت کردن
    در و ديوار جهان را عسسي مي سازد
  • دل ارباب هوس هر نفسي در جايي است
    کي سگ هرزه مرس با مرسي مي سازد؟
  • در پس پرده تزوير و ريا زاهد خشک
    عنکبوتي است که دام مگسي مي سازد
  • روح در جسم محال است بماند صائب
    طاير قدس کجا با قفسي مي سازد؟
  • دانه ام خال لب کشت شد از سوختگي
    در زميني که دل برق به خرمن لرزد
  • پير بر زندگي افزون ز جوان مي لرزد
    برگ بر خويش در ايام خزان مي لرزد
  • نيست تاب نفس سرد دل روشن را
    شمع در وقت سحرگاه ازان مي لرزد
  • مي شود از در نابسته پريشان، خاطر
    دل آسوده ز چشم نگران مي لرزد
  • وطن از ياد به خونگرمي غربت نرود
    آب در لعل گران قيمت ازان مي لرزد
  • گر چه فرسوده شد از خوردن نان دندانش
    کوته آنديش همان در غم نان مي لرزد
  • لاله تربتش آتش به ته پا دارد
    در دل هر که طلب شمع سراغ افروزد
  • روزگاري است که در ساغر خورشيد، شراب
    آنقدر نيست که يک ذره دماغ افروزد