167906 مورد در 0.12 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • در ره عشق کسي را خبر از منزل نيست
    خضر اين باديه چون ريگ روان گمراه است
  • در ته سنگ ملامت، دل خوش مشرب ما
    کبک مستي است که با کوه و کمر ساخته است
  • ما چو طاوس ز بال وپر خود در داميم
    دام زلف تو چه صد چشم به ما دوخته است؟
  • اشک در پرده دل سوخت ز سوز جگرم
    جاي رحم است بر آن گل که زرش سوخته است
  • آن که در جام خضر آب بقا ريخته است
    به لب تشنه ما زهر فنا ريخته است
  • طفلي و سنگ و گهر در نظرت يکسان است
    تو چه داني که درين خاک چها ريخته است!
  • هر طرف روي نهي باده جان ريخته است
    اين چه فيض است که در دير مغان ريخته است
  • غم خود خور تو که در کلبه ما بي برگان
    برگ عيش است که چون برگ خزان ريخته است
  • هيچ جا نيست که در خاک نباشد تيغي
    بس که بر روي زمين تيغ زبان ريخته است
  • چون به دامن نکشم پاي، که در دامن خاک
    هر جا پاي نهي شيره جان ريخته است
  • به دليل غلط آن کس که زند لاف وصول
    بسته چشمي است که در چه به عصا افتاده است
  • آن حبابم که درين بحر ز بي مغزي ها
    عقده در کار من از کسب هوا افتاده است
  • آتش از خشکي مغزم به دماغ افتاده است
    برق در خانه ام از نور چراغ افتاده است
  • زود باشد سر خود در سر اين کار کند
    چون قلم هر که به دنبال زبان افتاده است
  • جسم ما بر سر اين عمر سبکرو صائب
    برگ سبزي است که در آب روان افتاده است
  • از شکر خنده ات آتش به جهان افتاده است
    اين چه شورست که در عالم جان افتاده است؟
  • در جگر گريه افسوس مرا شيشه شکست
    تا که را باز فلک سنگ به ساغر زده است
  • دل نفس سوخته از سينه برون مي آيد
    چشم شوخ که دگر حلقه بر اين در زده است؟
  • صائب از وضع جهان در دل من آبله اي است
    که مکرر به فلک خيمه برابر زده است
  • شيشه ام مي شکند در جگر از حرف درشت
    باز تا دشمن دل سخت چه بر سنگ زده است
  • نافه را مغز شد از عطسه پريشان امروز
    که دگر دست در آن طره شبرنگ زده است؟
  • سينه اي پهن تر از دشت قيامت دارم
    داغ در پهلوي هم، خيمه چرا تنگ زده است؟
  • شرري کرده جدا بهر دل من اول
    هر که در روي زمين سنگ به آهن زده است
  • داغم از لاله که از صبح ازل کاسه خويش
    از دل خاک برآورده و در خون زده است
  • تن به تسليم و رضا ده که ازين خوش نفسان
    خار در پيرهن من گل بي خار شده است
  • تا چه ديده است در آن چهره نو خط، کامروز
    روي آيينه خراشيده ز جوهر شده است
  • ذره اي نيست که از مهر تو خالي باشد
    در زمان تو فلک يک سر پر شور شده است
  • صائب از فيض دعاي شب و اوراد سحر
    در توفيق به روي دل من باز شده است
  • آخر حسن تو از خط به از آغاز شده است
    که ز هر حلقه، در باغ نوي باز شده است
  • اشک حسرت شده در ساغر خضر آب حيات
    تا دگر تيغ که بيرون ز نيام آمده است؟
  • خط به گرد رخ آن سيم ذقن آمده است
    مور در دست سليمان به سخن آمده است
  • خارخاري که ز رفتار تو در دل مانده است
    خس و خاري است که از موج به ساحل مانده است
  • گل اگر پرده نشين است چه جاي گله است؟
    خار اين باديه در پرده صد آبله است
  • تا درين دايره اي، خون خور و خاموش نشين
    که در آغوش رحم، کار جنين خونخواري است
  • هر کمالي است در اينجا به زوال آبستن
    تيغ خود را چو سپر کرد مه نو سپري است
  • نيست ممکن که نلرزد ز شکستن بر خويش
    شيشه هر چند که در کارگه شيشه گري است
  • چه زني قطره به هر سوي، فرو رو در خويش
    که درين تنگ صدف گوهر يکتاي خوشي است
  • در گرفته است زمين از نفس گرم بهار
    بر جنون زن که عجب دامن صحراي خوشي است
  • در سر تيغ زبان بيهده گويان را نيست
    فتنه هايي که نهان زير سر سر گوشي است
  • حرف، نخلي است که در شارع عام افتاده است
    روزي خاصه بي برگ و بران خاموشي است
  • نيست در مشرب من ساده و نوخط را فرق
    درد پيش من مخمور و مي ناب يکي است
  • در ميان گل و مل نيست دورنگي صائب
    مدت جوش گل و جوش مي ناب يکي است
  • شهد در خانه پر روزن زنبور يکي است
    شمع هر چند که بسيار بود، نور يکي است
  • در محيطي که ز دل نقش دو عالم شويد
    آن که از صفحه خاطر نشود دور يکي است
  • در غم و شادي ايام مرا حال يکي است
    فصل هر چند کند جامه بدل سال يکي است
  • نوش و نيش است يکي پيش سبکرفتاران
    خار و گل در گذر باد صبا هر دو يکي است
  • پشت و رو آيينه را مانع يکتايي نيست
    کفر و دين در نظر وحدت ما هر دو يکي است
  • در ته پاي تو از سرکشي و رعنايي
    خون پامال من و رنگ حنا هر دو يکي است
  • گل بي خار در آنجاست به خرمن، ورنه
    تار گلدسته و آن موي ميان هر دو يکي است
  • چه خيال است در آيينه مصور گردد؟
    عکس رخسار تو و صورت جان هر دو يکي است