نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان صائب
خواب و بيداري آگاه دلان نيست به چشم
شب اين طايفه روزي است که دل
در
خواب است
اين چه رمزست که
در
خانه دربسته دل
از فروغ رخ او تا به سحر مهتاب است
در
دل ماست نهان يار و جهان روشن ازوست
ماه جاي دگر و جاي دگر مهتاب است
چون صدف هر که به دريوزه دهن باز کند
گر چه
در
آب گهر غوطه زند، خشک لب است
نسبت شمع به رخسار تو از بي بصري است
هر چه
در
پرده شب جلوه کند معيوب است
عکس خود سير نديده است
در
آينه و آب
بس که انديشه اش از غمزه خونخوار خودست!
غم عالم ز دلم کوه غم او برداشت
اين چه فيض است که
در
دامن اين کهسارست
در
مقامي که سر زلف سخن شانه زنند
باد اگر باد بهشت است، که بر دل بارست
خار را تشنه جگر سر به بيابان ندهد
هر که چون آبله
در
راه طلب ديده ورست
سوزن از خار چه خونها که ندارد
در
دل
خون فزون مي خورد آن چشم که بيدارترست
به سخن دعوي حق را نتوان برد از پيش
هر که سر
در
سر اين کار کند منصورست
خار را قرب گل از خوي بد خود نرهاند
هر که ناساز بود،
در
همه جا ناسازست
عمر بگذشت و هوس
در
دل ما نيمرس است
راه طي گشت و همان آبله ها نيمرس است
خواب و بيداري آن نرگس مخمور خوش است
اين سرايي است که
در
بسته و معمور خوش است
نه همين روي زمين از تو شکر مي خندد
کز شکرخند تو
در
زير زمين مور خوش است
اي که قصدت ز سفر يار صداقت کيش است
آه ازين راه درازي که ترا
در
پيش است
اي که داري هوس بوسه آن کنج دهن
باخبر باش که آن چاه ذقن
در
پيش است
از فروغ لب او چشم سهيل آب آورد
اين عقيقي است که از کان يمن
در
پيش است
از دم تيغ به صد زخم نگرداند روي
هر که را همچو قلم راه سخن
در
پيش است
هر چه جز گوهر عشق است درين بحر کف است
هر حياتي که نه
در
عشق سرآيد تلف است
مصحف روي بتان را نبود نقطه سهو
کوکب خال به هر جا که بود
در
شرف است
عشق را از دل سودازده ما ننگ است
اين پلنگي که با سايه خود
در
جنگ است
در
بهاران سر مرغي که به زير بال است
از دم سرد خزان ايمن و فارغبال است
شکوه هايي که گره گشته مرا
در
دل تنگ
تب گرمي است که موقوف به يک تبخال است
ما به اميد خطر باديه پيما شده ايم
آه اگر نشکند اين شيشه که
در
بار دل است
دو سه روزي که بود خون بهاران
در
جوش
کشتي مي مده از دست که طوفان گل است
در
چنين وقت که از دست تو مي ريزد آب
دست بر آتشم از دور گرفتن ستم است
نعل پيران بود از قامت خم
در
آتش
اين کماني است که چون تير، سبک جولان است
چون نخندد سر منصور چو گل بر سر دار؟
عيش فرش است
در
آن خانه که بي دربان است
سادگي بين که همان فکر اقامت داريم
گر چه گوي سر ما
در
خم نه چوگان است
کار بر زنده دلان چرخ نمي سازد تنگ
پسته هر چند که
در
پوست بود خندان است
گر چه رويش ز لطافت ز نظر پنهان است
هر که را مي نگرم
در
رخ او حيران است
مي توان خواند ز پشت لب او بي گفتار
سخني چند که
در
زير لبش پنهان است
آسياي فلک و گرد حوادث
در
وي
نسخه اي از سر پر شور و شر مردان است
چرخ با اين همه انجم که
در
او مي بيني
مشتي از خرمن بي حاصل درويشان است
غوطه
در
چشمه شمشير زدن آسان نيست
جاي رحم است بر آن کس که هماورد من است
هر که گم کرد غمي،
در
دل من مي يابد
وعده گاه غم عالم دل افگار من است
کمر خدمت بت بسته ام از رشته جان
صد گره
در
دل تسبيح ز زنار من است
جوي خون مي کند از ناخن الماس روان
گرهي چند که از زلف تو
در
کار من است
گر چه آزار به موري نپسندم صائب
هر که را مي نگرم
در
پي آزار من است
کاسه
در
خون جگر مي زنم و مي نوشم
خون منصور مزاجان مي کم جوش من است
خشت از مستي من چون خم مي مي جوشد
در
و ديوار درين ميکده بيهوش من است
زاهدي نيست به عياري من
در
عالم
اين ردا، پرده گليمي است که بر دوش من است
در
و ديوار چمن مست شد از خنده گل
اين چه شوري است که با اين مي لب شيرين است
دل هر کس که
در
آن زلف پريشان آويخت
مي توان گفت که سررشته عالم با اوست
چون به خواري کشم اي عشق ز کوي تو قدم؟
عزت روي زمين
در
قدم خواري توست
هر که از حمد تو خاموش نگردد دم ازوست
هر که
در
حلقه ذکر تو بود خاتم ازوست
ما لب خشک به سرچشمه حيوان ندهيم
کاين سفالي است که خون
در
دل جام جم ازوست
چه عجب قامت اگر راست نسازد صائب
عشق دردي است که
در
پشت فلک ها خم ازوست
بند و زندان گرامي گهران از جاه است
يوسف ما به عزيزي چو رسد
در
چاه است
صفحه قبل
1
...
2980
2981
2982
2983
2984
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن