نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان صائب
آه سرم
در
تو اي آتش عنان خواهد گرفت
خون بلبل را خوان از گلستان خواهد گرفت
در
کمان از تير فکر خانه آرايي خطاست
کار و بار اين جهان را مختصر بايد گرفت
در
چنين فصلي که عرياني لباس صحت است
پنبه از مينا، ز سر دستار مي بايد گرفت
مي شود جان تازه از آميزش سيمين بران
تيغ را چون زخم
در
آغوش مي بايد گرفت
سرسري نتوان گذشت از آب جان بخش حيات
تيغ را چون زخم
در
آغوش مي بايد گرفت
در
صلاح اهل ظاهر مکرها پوشيده است
دور خود را زين چه خس پوش مي بايد گرفت
يا نمي بايد ز آزادي زدن چون سرو لاف
يا گره از بي بري
در
دل نمي بايد گرفت
صاف چون آيينه مي بايد شدن با خوب و زشت
هيچ چيز از هيچ کس
در
دل نمي بايد گرفت
تا چه با پروانه بي دست و پاي ما کند
آتشين رويي کز او بال سمندر
در
گرفت
تا زمين شد جلوه گاه قامت او، آفتاب
خاک را از چهره زرين خود
در
زر گرفت
مي گدازد دولت دنيا دل آگاه را
در
رگ جان شمع را آتش ز تاج زر گرفت
مي شود از همدگر روشن چراغ حسن و عشق
شمع گل از غنچه منقار بلبل
در
گرفت
شيشه با سنگ و قدح يا محتسب يکرنگ شد
کي ندانم صحبت ما و تو خواهد
در
گرفت
گر نمي خواهد که
در
پاي تو ريزد رنگ عشق
سرو از قمري به کف چون مشت خاکستر گرفت؟
شاخ گل کرده است
در
گلزار خوش دستي بلند
تا بر و دوش که را از خاک خواهد برگرفت؟
پر برون آرد به اندک روزگاري چون خدنگ
هر که را درد طلب پيکان صفت
در
دل گرفت
چون شرر رقص طرب
در
جانفشاني مي کنم
بس که چون صائب ز اوضاع جهانم دل گرفت
بيش ازين بي پرده حرف عشق را صائب مگوي
کز سخنهاي تو آتش
در
دل عالم گرفت
يا به خون خود لبش را مي کنم ياقوت رنگ
يا عقيق آبدارش
در
دهن خواهم گرفت
خانه دل روشني از ديده روشن گرفت
زنده دل را کرد
در
گور آن که اين روزن گرفت
بي تکلف گل ز روي دولت بيدار چيد
هر که
در
خواب از دهانش بوسه دزديدن گرفت
صيد مطلب را کمندي به ز پيچ وتاب نيست
رشته جا
در
ديده گوهر ز پيچيدن گرفت
بحر من
در
هيچ موسم نيست بي جوش نشاط
گريه شادي کند ابري که آب از من گرفت
خواب من صد پرده از دولت بود بيدارتر
خواب را
در
خواب بيند آن که خواب از من گرفت!
در
دل ويرانه من گنجها آسوده است
وقت آن کس خوش که اين ملک خراب از من گرفت
چشم او را کرد صبر من به خون خوردن دلير
حسن
در
جام نخستين اين شراب از من گرفت
دوش مجلس از زبان شکوه ام
در
مي گرفت
کاش اين شمع پريشان را کسي سر مي گرفت
ديده ابليس اگر مي داشت نور معرفت
خاک را از چهره چون خورشيد
در
زر مي گرفت
صائب از بزمي که من افسرده بيرون آمدم
پنبه مينا ز روي گرم مي
در
مي گرفت
مي رود چون چاک
در
دلها سراسر اين زمان
پاکداماني که رو از چشم سوزن مي گرفت
اين زمان فرش است
در
هر کوچه اي چون آفتاب
آن که روي خود ز چشم شوخ روزن مي گرفت
نيست اشک و آه را تأثير
در
سنگين دلان
ورنه دل آتش ز سنگ و آب از آهن مي گرفت
ديده بودم اين پريشاني که پيش آمد مرا
صائب آن روزي که دل
در
زلف مسکن مي گرفت
جان ز لب
در
فکر دامن بر ميان پيچيدن است
گر حلالي خواهي از بيمار ما وقت است وقت
بيش ازين مپسند عالم را سيه
در
چشم ما
خوش برآي از زير ابر اي مه لقا وقت است وقت
تا به کي
در
جستجوي آن نگار بي جهت
کاروان گريه اندازم به راه از شش جهت
چو مژگان سينه ام چاک است از رشک نگاه تو
که
در
هر گردشي گردد به گرد چشم بيمارت
نظر بازي که چشمت را به چشم آهوان سنجد
ترازوي دو سر قلب است
در
سنجيدن چشمت
دست
در
دامن هر خار زند غرقه بحر
چه عجب گر ز نظر اشک به مژگان آويخت
خنده از تنگي جا
در
دهنش غنچه شده است
بوسه را راه سخن پيش لب يار کجاست؟
از خط سبز نشد يک سر مو حسن تو کم
در
ته زنگ ز شمشير تو جوهر پيداست
آه گرمي که گره
در
دل پر خون من است
همچو داغ از جگر لاله احمر پيداست
مي کند گل ز جبين، تيرگي و صافي دل
در
کدو هر چه نهفته است، ز ساغر پيداست
سبزه تربتش از آب گهر سبز شود
هر که چشم آب دهد از
در
گوشي که تراست
در
رياضي که بود دولت گل پا به رکاب
چه اقامت کند اين برگ خزاني که تراست؟
نيست
در
ميکده عشق کسي را صائب
از دل و چشم خود اين شيشه و ساغر که مراست
مي شود باز دل تنگ من از چين جبين
چوب منع است کليد
در
باغي که مراست
حلقه
در
گوش فلک مي کشم از ناله و آه
کيست تا تيغ شود پيش سپاهي که مراست؟
راه عشق است که از سر بودش سنگ نشان
هر که سر
در
سر اين کار کند رهبر ماست
ذره اي نيست
در
آفاق که سرگردان نيست
اين محيطي است که هر قطره او گرداب است
صفحه قبل
1
...
2979
2980
2981
2982
2983
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن