نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان صائب
جوش گل باشد سبک جولانتر از سيل بهار
مرغ زيرک را درين باغ آشيان
در
کار نيست
مي برد کف را سبکباري ز دريا بر کنار
کشتي بي لنگران را بادبان
در
کار نيست
سنگ را پاسنگ حاجت نيست چون باشد تمام
چشم ما را پرده خواب گران
در
کار نيست
درنمي آيد به ظرف گفتگو اسرار عشق
هر چه وجداني است آن را ترجمان
در
کار نيست
صحبت عالم به يک ساعت مکرر مي شود
گر جهان اين است عمر جاودان
در
کار نيست
سيل گو هموار سازد کعبه و بتخانه را
اين ره نزديک را سنگ نشان
در
کار نيست
آتش از خود مي دهد بيرون سپند شوخ ما
اين سبکسير فنا را مجمري
در
کار نيست
هيچ نقشي نيست کز آيينه رو پنهان کند
دل چو روشن شد کتاب و دفتري
در
کار نيست
کهربايي حاصل ما را به غارت مي برد
خرمن بي مغز ما را صرصري
در
کار نيست
مي ربايندت چو شبنم شوخي گلها ز هم
سير اين گلزار را بال و پري
در
کار نيست
کوه طاقت صائب از دل گو گراني را ببر
اين محيط بيکران را لنگري
در
کار نيست
نيست زلف دلفريب يار را حاجت به خال
دام چون افتاد گيرا، دانه اي
در
کار نيست
لنگر بي مدعايي چشم حيران را بس است
اين صدف را گوهر يکدانه اي
در
کار نيست
دل نمي بايد شود غافل ازان جان جهان
ذکر حق را سبحه صد دانه اي
در
کار نيست
از نگاهي مي توان ما را به خاک و خون کشيد
صيد ما را حمله شيرانه اي
در
کار نيست
مي کند وحشت ز خود، آن را که خلق افتاد تنگ
خانه زنبور را همخانه اي
در
کار نيست
حسن چون بي پرده شد زنهار گرد او مگرد
کاين چراغ روز را پروانه اي
در
کار نيست
مي کند دل را عبث زير و زبر آن حسن شوخ
بهر آن گنج روان ويرانه اي
در
کار نيست
سرمه شب مي کند کار نمک
در
ديده ام
با خيال يار، چون انجم به خوابم کار نيست
مي کنم آهسته راهي قطع چون ريگ روان
گر زمين
در
جنبش آيد با شتابم کار نيست
کوري خود گر نبينند اهل دنيا دور نيست
هيچ کوري
در
مقام و مسکن خود کور نيست
رزق نور و نار را اينجا ز هم نتوان شناخت
موم و شهد از هم جدا
در
خانه زنبور نيست
در
ميان ننهند صائب راز را با اهل قال
غير مهر خامشي اين گنج را گنجور نيست
ابر بي توفيق ما را از شفق پا
در
حناست
ورنه درياي معاني يک نفس بي جوش نيست
مي دود گر جهان چون بوي يوسف راز عشق
اين نواي شوخ
در
بند لب خاموش نيست
نيست صائب
در
حريم گلستان از فيض عشق
چهره اي کز ناله گرم تو شبنم پوش نيست
زان ز حرف راست لب بستم که غير از آه سرد
در
بساط سينه صبح صداقت کيش نيست
صحبت تردامنان با حسن يک دم بيش نيست
يک دو ساعت
در
گلستان عمر شبنم بيش نيست
آسمان
در
چشم ما دود و بخاري بيش نيست
سر به سر روي زمين مشت غباري بيش نيست
ز آتشي کز عشق او
در
سينه سوزان ماست
آسمان و انجمش دود و شراري بيش نيست
خواب بر مخمل ز شکر خواب ما گشته است تلخ
گر چه
در
ويرانه ما بوريايي بيش نيست
آب کن
در
شيشه ساقي گر شراب صاف نيست
کشتي ما را به خشکي بستن از انصاف نيست
مي کند
در
پرده، از شرم کرم، احسان وجود
بر لب درياي گوهر، کف ز جوش لاف نيست
در
چنين بحري که طوفان مي کند آب گهر
کشتي ما را به خشکي بيستن از انصاف نيست
مي رساند چون ره خوابيده رهرو را به جان
رشته جاني که
در
وي پيچ و تاب عشق نيست
چون تواند صبح پيش سينه من شد سفيد؟
در
بساط صبح بيش از يک گريبان، چاک نيست
جاده چون مار سيه آوارگان را مي گزد
ما و آن راهي که دام نقش پا
در
خاک نيست
ساده کن از نقش ها دل را که غير از سادگي
هيچ نقشي
در
خور آيينه ادراک نيست
چند حرف سخت
در
کار دل نازک کني؟
آخر اي بي رحم، جان شيشه اي از سنگ نيست
هر کجا پاي محبت
در
ميان باشد خوش است
حلقه زنجير، ليلي را کم از خلخال نيست
در
حريم وصل او صائب خموشي پيشه کن
مجلس حال است اينجا، جاي قيل و قال نيست
سعي
در
جمعيت دل کن کز اين عبرت سرا
آنچه نتوان برد از اسباب با خود، مال نيست
کم مدان تقصير پيري را که
در
هنگام صبح
گر همه يک چشم باشد، خواب غفلت سهل نيست
کوهکن از رشک خسرو جان شيرين را سپرد
عشق
در
هر دل که باشد، زخم غيرت سهل نيست
باغ عقل است آن که
در
عمري رساند ميوه اي
آفتاب عشق بر هر کس که تابد خام نيست
در
مصيبت خانه دنيا که آزادي است مرگ
خون خود را مي خورد مرغي که بي هنگام نيست
تا ز خود بيرون نيايي خويش را نتوان شناخت
عيب تير کج
در
آغوش کمان معلوم نيست
نيست
در
صلب يمن سنگي که خون رغبتش
چون مي نارس به جوش از حسرت نام تو نيست
بوي يوسف مي کند بيت الحزن را گلستان
هيچ کس را شکوه از گردون
در
ايام تو نيست
تا به چند اي کوهکن سختي کشي
در
بيستون؟
تيشه آتش نفس گويا به فرمان تو نيست
صفحه قبل
1
...
2976
2977
2978
2979
2980
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن