نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.
ديوان صائب
شهسوار من ز شوخي چون نمي آيد به چشم
آب
در
چشم رکاب از ديده گستاخ کيست؟
چون نظرها آب شد از روي آتشناک او
يارب آن رو
در
حجاب از ديده گستاخ کيست؟
صائب از کلک تو شد آفاق پر برگ و نوا
اين قدر برگ و نوا
در
غنچه منقار کيست؟
موج رغبت مي زند از جوي خون چندين کنار
سرو بالا دست او تا
در
کنار جوي کيست؟
مي کنم کسب هوا
در
عين طوفان چون حباب
خانه بر دوشان مشرب را غم سيلاب نيست
از خموشي
در
گره داريم صد باغ و بهار
کوزه لب بسته ما بي شراب ناب نيست
همت ما نيست کوته، گر بود منزل دراز
راه اگر خوابيده باشد، پاي ما
در
خواب نيست
خواب مخمل پرده چشم غلط بينان شده است
ورنه
در
ني بوريا را غير شکر خواب نيست
مي کند خورشيد هم دريوزه آب از ديده ها
نه همين
در
ديده بي شرم انجم آب نيست
سير و دور ما به سير و دور گردون بسته است
اختياري موج را
در
حلقه گرداب نيست
جوهر تيغ است داغ پيچ و تاب آن کمر
اين قدر
در
موي آتش ديده پيچ و تاب نيست
همچو غواصان به جاي بي نفس کن جستجو
گر چه
در
اين نه صدف آن گوهر ناياب نيست
با همه زشتي ز دنيا چشم بستن مشکل است
هيچ مکروه اينقدر
در
ديده ها مرغوب نيست
ترک هستي کن که
در
ديوان آن جان جهان
هيچ خدمت، تا ز هستي نگذري، محسوب نيست
با گرانجانان عالم تازه رو بر مي خوريم
صبر ما
در
پله خود کمتر از ايوب نيست
عشق را رسوا کند اظهار خواهش
در
لباس
پيش آن لب، بر جگر دندان فشردن خوب نيست
پا منه بيرون ز حد راستي
در
کفر هم
از سر ره راهرو را دور خفتن خوب نيست
چون قضايي مي شود نازل، مزن چين بر جبين
در
به روي ميهمان غيب بستن خوب نيست
هست چون
در
هر نفس آماده صد نعمت ترا
صائب از شکر خدا غافل نشستن خوب نيست
لاله اي جز داغ
در
صحراي امکان نيست نيست
سنبل اين باغ جز خواب پريشان نيست نيست
پا به دامن کش که
در
درگاه اين بي حاصلان
مد احساني به غير از چوب دربان نيست نيست
روز وصل است و دل غم ديده ما شاد نيست
طفل ما
در
صبح نوروزي چنين آزاد نيست
اي نسيم از زلف او بردار دست رعشه دار
ناخن اين کار
در
سر پنجه شمشاد نيست
داغ چندين لاله و گل ديد و خاکستر نشد
مرغ جان سختي چو من
در
بيضه فولاد نيست
تا به گردن زير بار منت نشو و نماست
سرو از بار تعلق
در
چمن آزاد نيست
دست ارباب قلم را يکقلم بر چوب بست
در
سخن چون صائب ما هيچ کس استاد نيست
صيقل آيينه دل غير آه سرد نيست
هر که را
در
دل نباشد آه، مرد درد نيست
اي که خود را
در
دل ما زشت منظر ديده اي
رنگ خود را چاره کن، آيينه ما زرد نيست
ديده را
در
بسته وقف حسرت او کرده ايم
از نسيم مصر مارا چشم راه آورد نيست
هر چه پيش از مرگ مي بخشي به سايل همت است
برگ را
در
برگريز از خود فشاندن جود نيست
(عشق عالمسوز را با حسن و ايمان کار نيست
گردن ما
در
کمند سبحه و زنار نيست)
سهل مشمر هيچ کاري را که
در
ملک وجود
هر چه آسان بشمري بر خويشتن دشوار نيست
پا به دامن کش که
در
ميزان لطف عام او
پاي خواب آلود کمتر از دل بيدار نيست
با خيال روي او
در
پرده شرم و حيا
خلوتي دارم که بوي پيرهن را بار نيست
دل عبث از سبحه و زنار منت مي کشد
اين کهن اوراق را شيرازه اي
در
کار نيست
گوهر خود را به خار و خس فشاندن مشکل است
مي کند خون گريه هر ابري که
در
گلزار نيست
پاره هاي دل گران بر ديده خونبار نيست
جاي
در
چشم است آن کس را که بر دل بار نيست
پيش ما کوتاه دستان کز هوس آزاده ايم
خار بي گل
در
صفا کم از گل بي خار نيست
غفلت ما بي شعوران را نمي بايد سبب
پاي خواب آلود را افسانه اي
در
کار نيست
شانه گو از دور دندان بر سر دندان بنه
در
حريم زلف او اين صد زبان را بار نيست
مي تواني سرو اگر مصرع به آن قامت رساند
چون تو يک صاحب طبيعت
در
همه گلزار نيست
سعي
در
کردار بي گفتار مردان مي کنند
رزق ما صائب به جز گفتار بي کردار نيست
گر نمي جوشيم با مي از سر انکار نيست
غفلت سرشار ما را باعثي
در
کار نيست
تحفه دل را به اميدي به کويش برده ايم
آه اگر آن زلف سرپيچد که دل
در
کار نيست!
طوطي از آيينه مي گويند مي آيد به حرف
چون مرا
در
پيش رويش زهره گفتار نيست؟
بيقراران بي نياز از کعبه و بتخانه اند
ريگ را
در
قطع ره هرگز به منزل کار نيست
ريشه کرده است آشيان ما چو سنبل
در
چمن
بلبل ما را هواي رفتن از گلزار نيست
نيست صائب جز تماشا بهره ما از جهان
شبنم پا
در
رکاب ما به بستان بار نيست
بي دليل و رهنما سيلاب واصل شد به بحر
جذبه اي گر هست ازان سو، کاروان
در
کار نيست
عارفان پيش از اجل ترک علايق کرده اند
دل چو شد سرد از جهان باد خزان
در
کار نيست
صفحه قبل
1
...
2975
2976
2977
2978
2979
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن