167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • مي برد راستي از طبع، کج انديش برون
    تير در قبضه ناراست، کمان مي گردد
  • جذبه بحر نگردد ز غريبان غافل
    در گهر آب گهر قطره زنان مي گردد
  • سنگ اطفال گران نيست به سودازدگان
    کبک در کوه و کمر خنده زنان مي گردد
  • شکر اين لطف نمايان چه توانم کردن؟
    که مثال تو در آيينه عيان مي گردد
  • در طلب باش که از گرمي صحراي طلب
    پاي پر آبله از ديده وران مي گردد
  • ديدنت باعث سرسبزي جان مي گردد
    پير در سايه سرو تو جوان مي گردد
  • در سبک مغز ندارد سخن سخت اثر
    که فلاخن سبک از سنگ گران مي گردد
  • آدمي پير چو شد حرص جوان مي گردد
    خواب در وقت سحرگاه گران مي گردد
  • آسمان در حرکت از نظر روشن ماست
    آب از قوت سرچشمه روان مي گردد
  • راي روشن ز بزرگان کهنسال طلب
    آبها صاف در ايام خزان مي گردد
  • طالب خلق اگر گوشه عزلت گيرد
    همچو دامي است که در خاک نهان مي گردد
  • آسمان خاک ره مردم بي آزارست
    گرگ در گله اين قوم شبان مي گردد
  • بيشتر گوشه نشينان جهان صيادند
    دام در خاک پي صيد نهان مي گردد
  • خصم بدگوهر اگر حرف ملايم گويد
    استخواني است که در لقمه نهان مي گردد
  • پرتو عاريتي نعل در آتش دارد
    دولت ماه به يک شب سپري مي گردد
  • مي و مطرب نبود زنده دلان را در کار
    خنده بر غنچه نسيم سحري مي گردد
  • همچو آيينه که در شارع عام آويزند
    عمر من صرف پريشان نظري مي گردد
  • کوه در باديه شوق کمر مي بندد
    خاک چون آب روان بار سفر مي بندد
  • ماه شبگرد من از خانه چو آيد بيرون
    ماه در خدمتش از هاله کمر مي بندد
  • دل آگاه درين غمکده خرم نشود
    يوسف آن نيست که در گوشه زندان خندد
  • شانه گر غور در آن زلف گرهگير کند
    تا قيامت دل بيتاب برون مي آرد
  • شمع را شوق تماشاي تو در بزم شراب
    شب آدينه ز محراب برون مي آرد
  • در حريمي که لب لعل تو ميکش باشد
    قدح از خويش مي ناب برون مي آرد
  • غير دندان تو در دايره هستي نيست
    آسيايي که ز خود آب برون مي آرد
  • مي زدايد نفس صدق ز دلها زنگار
    صبح در چهره گشايي يد بيضا دارد