نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.
ديوان صائب
پا به دامن کش که چون پروانه هر کس بي طلب
رفت
در
محفل، ز بي قدري به خاکستر نشست
وقت آن کس خوش که با ميناي مي خرم نشست
تا ميسر بود
در
بزم جهان بي غم نشست
مصحف رويش ز خط تا هم لباس کعبه شد
بر فلک از هاله مه
در
حلقه ماتم نشست
نان جو خور،
در
بهشت سير چشمي سير کن
گرد عصيان بهر گندم بر رخ آدم نشست
برنمي خيزد به سعي آستين صائب ز جاي
در
چه ساعت بر رخ زردم غبار غم نشست؟
دل به خون
در
انتظار وعده جانان نشست
بر سر آتش به تمکين اين چنين نتوان نشست
شد عبير رحمت جاويد صائب
در
کفن
هر که را گردي ز راه عشق بر دامان نشست
ريخت
در
دل سينه من هر که را مينا شکست
من شدم مستان خمار هر که را صهبا شکست
در
خمار و مستي از ما چون نمي گيرد خبر
توبه ما را چرا آن چشم بي پروا شکست؟
مي کند خون گل ز چشم غيرتم بي اختيار
تا که را خاري ز راه عشق او
در
پا شکست
چون علم گر پا تواني کرد قايم
در
مصاف
لشکري را مي تواني با تن تنها شکست
خاک خواهد کرد صائب درد مي
در
کاسه اش
محتسب گر بر سر خم ساغر و مينا شکست
در
خور احسان به سايل ظرف مي بخشد کريم
سهل باشد گر سبوي ما درين دريا شکست
فتح باب آسمان
در
گوشه گيري بسته است
رفت ازين زندان برون هر کس به دامن پا شکست
تا قيامت پايش از شادي نيايد بر زمين
هر که را خاري ز صحراي طلب
در
پا شکست
گر چه از خط معنبر
در
سياهي غوطه زد
مي توان زان لب خمار آب حيوان را شکست
سخت رويي جنگ دارد با محبت، ورنه من
مي توانستم
در
اين باغ و بستان را شکست
از هجوم داغ صائب ماند آهم
در
جگر
جوش گل بال و پر مرغ گلستان را شکست
هست اگر اميد وصلي دل نمي ماند غمين
شوق شکر پسته را خندان کند
در
زير پوست
هر که از تعجيل ايام بهاران آگه است
همچو گل برگ سفر سامان کند
در
زير پوست
نرم کن دل را به آه آتشين کاين مشت خون
سخت چون شد جلوه پيکان کند
در
زير پوست
گرم گردد راهرو چون نبض راه آيد به دست
نيشتر خون را سبک جولان کند
در
زير پوست
نيست عاشق را غم روزي که عشق چربدست
خون دل را نعمت الوان کند
در
زير پوست
مي نمايد برق از ابر بهاران خويش را
عشق را عاشق چسان پنهان کند
در
زير پوست
با خيال از عارض او صلح کن کاين آفتاب
ديده پوشيده را گريان کند
در
زير پوست
حسن را مشاطه اي صائب به غير از عشق نيست
شور بلبل غنچه را خندان کند
در
زير پوست
پخته شو چون مغز
در
درياي شکر غوطه زن
چند بتوان بود از خامي به زندان زير پوست؟
در
خزان سير بهاران مي کند بي انتظار
هر که از داغ نهان دارد گلستان زير پوست
زود باشد
در
به رويش وا شود از شش جهت
هر که باشد همچو برگ غنچه پيچان زير پوست
معني انسان نگنجد از بزرگي
در
جهان
ساده لوح آن کس که گويد هست انسان زير پوست
پوست زندان است چون زور جنون غالب شود
چون بسر مي برد مجنون
در
بيابان زير پوست؟
خون شود
در
ناف آهو بار ديگر مشک ناب
گر چنين پيچد به خود از زلف عنبر فام دوست
در
همين جا سر برآورد از گريبان بهشت
هر که صائب شد اسير حلقه هاي دام دوست
شوق هر شب کعبه را صائب به آن تمکين که هست
در
لباس شبروان آرد به طوف کوي دوست
عالم آب از تنک ظرفان شود پر شور و شر
آفت از دريا فزون
در
حلقه گرداب هست
نيست ممکن يک نفس صائب به کام دل کشد
هر که را
در
سر هواي گوهر ناياب هست
غم به قدر غمگسار از چرخ نازل مي شود
هست
در
هر جا که صندل دردسر بسيار هست
از نسب کردن تفاخر بر حسب سگ سيرتي است
غير مشتي استخوان
در
دست از اجداد چيست؟
تيشه هر کس زد به پاي خصم، زد بر پاي خويش
کوشش پرويز
در
خونريزي فرهاد چيست؟
چون نمي آيي به خواب عاشقان از سرکشي
ريختن چندين نمک
در
چشم خواب از بهر چيست؟
در
بهاران هيچ عاقل توبه از مي مي کند؟
صائب اين انديشه هاي ناصواب از بهر چيست؟
در
فضاي دشت با صرصر سراسر مي رود
شمع بي پرواي ما محفل نمي داند که چيست
هر کجا ويرانه اي را يافت، منزل مي کند
شوق ما را سيل پا
در
گل نمي داند که چيست
اين جواب آن که مي گويد نظيري
در
غزل
هر که دل را باخت دل بردن نمي داند که چيست
مي کند بي پرده هر عيبي که دارد
در
لباس
هر که چشم از عيب پوشيدن نمي داند که چيست
هر که صائب مصرعي
در
عمر خود موزون نکرد
درد جانکاه سخنور را چه مي داند که چيست
آن به دل نزديک دور از چشم، کز لطف گهر
در
جهان است و برون است از جهان پيداست کيست
با همه نيرنگ سازي، آن که
در
گلزار او
نيست رنگي از بهار و از خزان پيداست کيست
گر چه پيدا و نهان با هم نمي گردند جمع
آن که پنهان است و پيدا
در
جهان پيداست کيست
اين جواب آن که شيخ مغربي فرموده است
مخفي اندر پير و پيدا
در
جوان پيداست کيست
صفحه قبل
1
...
2974
2975
2976
2977
2978
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن