167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • پا به دامن کش که چون پروانه هر کس بي طلب
    رفت در محفل، ز بي قدري به خاکستر نشست
  • وقت آن کس خوش که با ميناي مي خرم نشست
    تا ميسر بود در بزم جهان بي غم نشست
  • مصحف رويش ز خط تا هم لباس کعبه شد
    بر فلک از هاله مه در حلقه ماتم نشست
  • نان جو خور، در بهشت سير چشمي سير کن
    گرد عصيان بهر گندم بر رخ آدم نشست
  • برنمي خيزد به سعي آستين صائب ز جاي
    در چه ساعت بر رخ زردم غبار غم نشست؟
  • دل به خون در انتظار وعده جانان نشست
    بر سر آتش به تمکين اين چنين نتوان نشست
  • شد عبير رحمت جاويد صائب در کفن
    هر که را گردي ز راه عشق بر دامان نشست
  • ريخت در دل سينه من هر که را مينا شکست
    من شدم مستان خمار هر که را صهبا شکست
  • در خمار و مستي از ما چون نمي گيرد خبر
    توبه ما را چرا آن چشم بي پروا شکست؟
  • مي کند خون گل ز چشم غيرتم بي اختيار
    تا که را خاري ز راه عشق او در پا شکست
  • چون علم گر پا تواني کرد قايم در مصاف
    لشکري را مي تواني با تن تنها شکست
  • خاک خواهد کرد صائب درد مي در کاسه اش
    محتسب گر بر سر خم ساغر و مينا شکست
  • در خور احسان به سايل ظرف مي بخشد کريم
    سهل باشد گر سبوي ما درين دريا شکست
  • فتح باب آسمان در گوشه گيري بسته است
    رفت ازين زندان برون هر کس به دامن پا شکست
  • تا قيامت پايش از شادي نيايد بر زمين
    هر که را خاري ز صحراي طلب در پا شکست
  • گر چه از خط معنبر در سياهي غوطه زد
    مي توان زان لب خمار آب حيوان را شکست
  • سخت رويي جنگ دارد با محبت، ورنه من
    مي توانستم در اين باغ و بستان را شکست
  • از هجوم داغ صائب ماند آهم در جگر
    جوش گل بال و پر مرغ گلستان را شکست
  • هست اگر اميد وصلي دل نمي ماند غمين
    شوق شکر پسته را خندان کند در زير پوست
  • هر که از تعجيل ايام بهاران آگه است
    همچو گل برگ سفر سامان کند در زير پوست
  • نرم کن دل را به آه آتشين کاين مشت خون
    سخت چون شد جلوه پيکان کند در زير پوست
  • گرم گردد راهرو چون نبض راه آيد به دست
    نيشتر خون را سبک جولان کند در زير پوست
  • نيست عاشق را غم روزي که عشق چربدست
    خون دل را نعمت الوان کند در زير پوست
  • مي نمايد برق از ابر بهاران خويش را
    عشق را عاشق چسان پنهان کند در زير پوست
  • با خيال از عارض او صلح کن کاين آفتاب
    ديده پوشيده را گريان کند در زير پوست
  • حسن را مشاطه اي صائب به غير از عشق نيست
    شور بلبل غنچه را خندان کند در زير پوست
  • پخته شو چون مغز در درياي شکر غوطه زن
    چند بتوان بود از خامي به زندان زير پوست؟
  • در خزان سير بهاران مي کند بي انتظار
    هر که از داغ نهان دارد گلستان زير پوست
  • زود باشد در به رويش وا شود از شش جهت
    هر که باشد همچو برگ غنچه پيچان زير پوست
  • معني انسان نگنجد از بزرگي در جهان
    ساده لوح آن کس که گويد هست انسان زير پوست
  • پوست زندان است چون زور جنون غالب شود
    چون بسر مي برد مجنون در بيابان زير پوست؟
  • خون شود در ناف آهو بار ديگر مشک ناب
    گر چنين پيچد به خود از زلف عنبر فام دوست
  • در همين جا سر برآورد از گريبان بهشت
    هر که صائب شد اسير حلقه هاي دام دوست
  • شوق هر شب کعبه را صائب به آن تمکين که هست
    در لباس شبروان آرد به طوف کوي دوست
  • عالم آب از تنک ظرفان شود پر شور و شر
    آفت از دريا فزون در حلقه گرداب هست
  • نيست ممکن يک نفس صائب به کام دل کشد
    هر که را در سر هواي گوهر ناياب هست
  • غم به قدر غمگسار از چرخ نازل مي شود
    هست در هر جا که صندل دردسر بسيار هست
  • از نسب کردن تفاخر بر حسب سگ سيرتي است
    غير مشتي استخوان در دست از اجداد چيست؟
  • تيشه هر کس زد به پاي خصم، زد بر پاي خويش
    کوشش پرويز در خونريزي فرهاد چيست؟
  • چون نمي آيي به خواب عاشقان از سرکشي
    ريختن چندين نمک در چشم خواب از بهر چيست؟
  • در بهاران هيچ عاقل توبه از مي مي کند؟
    صائب اين انديشه هاي ناصواب از بهر چيست؟
  • در فضاي دشت با صرصر سراسر مي رود
    شمع بي پرواي ما محفل نمي داند که چيست
  • هر کجا ويرانه اي را يافت، منزل مي کند
    شوق ما را سيل پا در گل نمي داند که چيست
  • اين جواب آن که مي گويد نظيري در غزل
    هر که دل را باخت دل بردن نمي داند که چيست
  • مي کند بي پرده هر عيبي که دارد در لباس
    هر که چشم از عيب پوشيدن نمي داند که چيست
  • هر که صائب مصرعي در عمر خود موزون نکرد
    درد جانکاه سخنور را چه مي داند که چيست
  • آن به دل نزديک دور از چشم، کز لطف گهر
    در جهان است و برون است از جهان پيداست کيست
  • با همه نيرنگ سازي، آن که در گلزار او
    نيست رنگي از بهار و از خزان پيداست کيست
  • گر چه پيدا و نهان با هم نمي گردند جمع
    آن که پنهان است و پيدا در جهان پيداست کيست
  • اين جواب آن که شيخ مغربي فرموده است
    مخفي اندر پير و پيدا در جوان پيداست کيست