167906 مورد در 0.12 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • گوهر و خرمهره در يک سلک جولان مي کنند
    تار و پود انتظام از يکدگر پاشيده است
  • تر نگردد از زر قلبي که در کارش کنند
    يوسف بي طالع ما گرگ باران ديده است
  • در بهشت است آن که چشمش از جهان پوشيده است
    بر سر گنج است پايي کز طلب خوابيده است
  • آرزو را در دل هر کس که برق عشق سوخت
    فارغ از نشو و نما چون موي آتش ديده است
  • خار تهمت لازم دامان پاک افتاده است
    نه همين در مصر اين گل ماه کنعان چيده است
  • از فغانم ناله زنجير مي آيد به گوش
    در فضاي سينه من بس که پيکان چيده است
  • مي تواند شد علم در وادي آزادگي
    هر که از باغ جهان چون سرو دامان چيده است
  • چون تواند پاي خود در دامن صحرا کشيد؟
    هر که چون صائب گلي از سنگ طفلان چيده است
  • سرو سيمين تو تا يکتاي پيراهن شده است
    برگ گل از غنچه خود در قبا پيچيده است
  • با تو ظالم در نمي گيرد فسون عجز ما
    ورنه گوش آسمان را آه ما پيچيده است
  • از نفس چون چشم مي گردد دهان سرمه دار
    بس که دود تلخ آهم در جگر پيچيده است
  • رفت از سختي ز کف سر رشته تدبير من
    راههاي راست در کوه و کمر پيچيده است
  • از ضعيفي گر چه صائب در نمي آيد به چشم
    عالمي را دست آن موي کمر پيچيده است
  • لاله رخساري که ما را غوطه در خون داده است
    غنچه از دلبستگان يک زبان پيچيده است
  • سر به صحرا داد حشر آسودگان خاک را
    فکر او در کنج ما را همچنان پيچيده است
  • بي تأمل مگذر از مکتوب ما صائب که شوق
    در دل هر نقطه اي صد داستان پيچيده است
  • از کمند سايه چون آهوي مشکين مي رمد
    هر که را از زلف او در مغز بو پيچيده است
  • چون گهر از عالم بالاست آب روي خلق
    زاهد خشک از چه چندين در وضو پيچيده است؟
  • در خور جولان ندارد عرصه اي، از زهد نيست
    اين که دست ما عنان آرزو پيچيده است
  • پيش چشم هر که چون صائب مآل انديش شد
    در خزان چندين بهار تازه رو پيچيده است
  • مي پرد چشمش که خورشيد از کجا پيدا شود
    شبنم ما در فناي خود بقا را ديده است
  • در پناه طره او گل ننازد چون به خويش؟
    بر سر خود سايه بال هما را ديده است
  • هر نظر بازي که آن لبهاي خندان ديده است
    برگ عيش عالمي در غنچه پنهان ديده است
  • عقل کوته بين ز بيم حشر مي لرزد به خود
    عشق در بيداري اين خواب پريشان ديده است
  • هر که صائب آب زد بر آتش خشم و غضب
    چون خليل الله در آتش گلستان ديده است
  • مصرع برجسته خود را مي نمايد در غزل
    پيچ و تاب زلف را موي کمر پوشيده است
  • حرص هر کس را که صائب نعل در آتش گذاشت
    همچو قارون گر بود زير زمين، آواره است
  • دانه اي کز دام گيراتر بود در صيد خلق
    پيش چشم خرده بينان سبحه صد دانه است
  • حسن عالمسوز بي تاب است در ايجاد عشق
    شعله جواله هم شمع است و هم پروانه است
  • حاصلش از رزق غير از گردش بيهوده نيست
    آسيا هر چند مستغرق در آب و دانه است
  • بوسه گاه جان ما آخر لب پيمانه است
    خاک ما چون درد مي در گوشه ميخانه است
  • کم به دست آيد، طلب هر چند روز افزون بود
    آشنا در عهد ما چون معني بيگانه است
  • نفس خائن زندگي را تلخ بر من کرده است
    واي بر آن کس که دزدش در درون خانه است
  • چند از آب خجالت تازه رو باشد کسي؟
    گل به خون خود در آن چاک گريبان تشنه است
  • دل ميان چار عنصر تن به سختي داده اي است
    دانه در آسياي چار سنگ افتاده اي است
  • نيست چون سرو و صنوبر حاصلش جز بار دل
    در رياض آفرينش هر کجا آزاده اي است
  • بي غبار خط نگاهم توتيا گم کرده اي است
    در ته ابر سيه ماه جلا گم کرده اي است
  • در بياباني که چاه از نقش پا افزونترست
    عقل کوته بين ما کور عصا گم کرده اي است
  • پيش ارباب خرد گر کشتي نوح است عقل
    در محيط عشق موج دست و پا گم کرده اي است
  • در تن خاکي، روان آسمان مشتاق ما
    راه بيرون شد ز گرد آسيا گم کرده اي است
  • هر که از صاحبدلان در کعبه صائب رو کند
    مي توان دانست محراب دعا گم کرده اي است
  • هر عزيزي را که مي بينم درين آشوبگاه
    يوسف خود در ميان کاروان گم کرده اي است
  • اين علف خواران که هر يک جانبي دارند روي
    گله در دامن صحرا شبان گم کرده اي است
  • هر جوانمردي که سر مي پيچد از فرمان پير
    در صف مردان کماندار کمان گم کرده اي است
  • هست در گم کردن خود، هست اگر آرامشي
    هر که خود را يافت مرغ آشيان گم کرده اي است
  • نيست هر کس را که صائب نفس در فرمان عقل
    بر فراز توسن سرکش عنان گم کرده اي است
  • صبح از خورشيد تابان دست بر دل مانده اي است
    آفتاب از صبح داغ در نمک خوابانده اي است
  • فتنه آخر زمان در دور چشم مست او
    شيشه بي باده بر طاق نسيان مانده اي است
  • نيست غير از ديده قربانيان، بي چشم زخم
    در همه روي زمين صائب اگر آسوده اي است
  • مي کشد در خاک و خون نظارگي را ديدنش
    سبز تلخ من عجب شمشير زهرآلوده اي است