167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • علايق مي دواند ريشه آسان در دل سنگين
    سليماني محال است از کمر زنار بگشايد
  • گشايش نيست در طالع گرههاي خدايي را
    که ده انگشت نتواند زبان لال بگشايد
  • گشايشها بود در انتها از بستگي دل را
    گره از رشته تب عقده تبخال بگشايد
  • به هر نامحرمي عاشق لب اظهار نگشايد
    گل اين باغ، دفتر در حضور خار نگشايد
  • شکايت نامه ما سنگ را در گريه مي آرد
    الهي هيچ کافر مهر ازين طومار نگشايد؟
  • گره تا کي ز ابروي سخن پرداز نگشايد؟
    در رحمت به رويم چند آن طناز نگشايد؟
  • زبخت تيره اميد گشايش نيست در کارم
    به سعي سرمه هرگز عقده آواز نگشايد
  • به خون نغمه رنگين باد منقار نواسنجي
    که بال بيغمي در چنگل شهباز نگشايد
  • زموج بيقراري حرص آسودن نمي داند
    زبان را در طلب پيوسته سايل کار فرمايد
  • سبکسيري که دارد راه دوري در نظر صائب
    مروت نيست مرکب را به منزل کار فرمايد
  • مشو غافل زفيض خاکساري در برومندي
    که ريحان از سفال تشنه اينجا آب مي جويد
  • زبان آتشين در آستين دارد گرستن را
    به اشک گرم روي خويش شمع انجمن شويد
  • يد بيضاست در روشنگري لطف عزيزان را
    غبار از ديده يعقوب بوي پيرهن شويد
  • صدف در سينه درياي تلخ از فيض خاموشي
    دهان خود به آب گوهر شهوار مي شويد
  • زجوهر در سرشت سخت رو جهل است محکمتر
    کجي را از نهاد تيغ، روشنگر نمي شويد
  • دل سودازده در طره دلدار افتاد
    گل بچينيد که ديوانه به بازار افتاد
  • ناله اي کز سر در دست شنيدن دارد
    دل به بيهوده درايان جرس نتوان داد
  • چه کند يوسف اگر تن ندهد در زندان؟
    تن به آغوش زليخاي هوس نتوان داد
  • هوس ديدن رويي است مرا در خاطر
    که نقابش دو جهان روي نما مي طلبد
  • قطره بيجگري کز نظر ما افتد
    شور حشري شود و در دل دريا افتد
  • خون فرهاد سر از خواب عدم بردارد
    آتش لاله چو در دامن صحرا افتد
  • آبرو در گره گوشه عزلت بسته است
    يوسف از چه چو برآيد ز بها مي افتد
  • هرکجا پرتو جانانه ما مي افتد
    برق در خرمن پروانه ما مي افتد
  • نيست ممکن که به خرمن نرساند خود را
    در دل سنگ اگر دانه ما مي افتد
  • در دياري که بود کعبه برابر با خاک
    که به تعمير صنمخانه ما مي افتد؟