نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.
ديوان صائب
نه همين سرگشته ما را دور گردون کرده است
خضر را خون
در
جگر اين نعل وارون کرده است
مهره مومي است
در
سر پنجه او آسمان
آن که حال ما اسيران را دگرگون کرده است
قاف را
در
ديده ها کرده است بي وزن و سبک
پله ناز ترا آن کس که سنگين کرده است
ما ازان حلم گرانسنگيم
در
عصيان دلير
کبک ما را هرزه خند آن کوه تمکين کرده است
در
جواب غير از دستش نمي افتد قلم
آن که ياد ما به پيغام زباني کرده است
در
کهنسالي ز نسيان شکوه کافر نعمتي است
تلخ، پيري را به من ياد جواني کرده است
رفتنش بر ماندگان باشد سبک چون برگ کاه
در
حيات آن کس که بر دلها گراني کرده است
دور تا از توست، مي
در
ساغر عشرت فکن
ورنه اين جامي که مي بيني سر جم خورده است
کعبه
در
خون غزالان همچو داغ لاله است
تا صف مژگان خونريز تو بر هم خورده است
از سر تاراج ما اي برق آفت
در
گذر
حاصل اين بوستان را چشم شبنم خورده است
هر که را از باده کيفيت مراد افتاده است
در
سفال خود شراب از ساغر جم خورده است
خوشه اشک ندامت مي شود هر دانه اش
در
بهشت عدن آن گندم که آدم خورده است
پا به هر جا مي گذاري نشتري
در
خاک هست
شيشه هاي آسمان گويا که بر هم خورده است
نيست
در
زندان آهن بي قراران را قرار
سينه سنگ از شرار شوخ من مجمر شده است
در
قيامت شسته رو برخيزد از آغوش خاک
چهره هر کس که از اشک ندامت تر شده است
ديده بد دور ازين يوسف که دور آسمان
در
زمان حسن او يک ديده حيران شده است
من به اين سرگشتگي صائب به منزل چون رسم؟
در
بياباني که چندين خضر سرگردان شده است
عمر گرديده است از قد دو تا پا
در
رکاب
زندگي زين اسباب چوگاني سبک جولان شده است
هر رگي
در
پيکر زار من از موي سفيد
چون چراغ صبحدم بر زندگي لرزان شده است
گوي سر
در
فکر رفتن نيست از ميدان خاک
قامت خم گشته ام هر چند چون چوگان شده است
مي تراود از
در
و ديوار او نقش مراد
خانه هر کس که چون آيينه بي دربان شده است
مي کشد
در
جسم، جان از پاکداماني عذاب
مصر بر يوسف ز عصمت تنگ چون زندان شده است
مي کنم چون موج
در
آغوش دريا پا دراز
تا عنان اختيار از دست من بيرون شده است
شانه شمشاد را دست نگارين مي کند
بس که
در
زلف گرهگير تو دلها خون شده است
همچو داغ لاله چسبيده است صائب بر جگر
آه ما از بس که نوميد از
در
گردون شده است
در
حريم باغ، خاري بي گل بي خار نيست
جوش خون لاله تا مژگان ديوار آمده است
از شفق خورشيد تابان کاسه
در
صهبا زده است
صبح از مستي برون آشفته دستار آمده است
خاک هر گنجي که
در
دل داشت بيرون داده است
صبح محشر گويي از گلشن پديدار آمده است
رنگ نتوانم ز غيرت ديد بر روي شفق
تا سر خورشيد
در
کويش به ديوار آمده است
حجت قاطع بود بر پاکي دامان گل
اين که
در
مهد قفس بلبل به گفتار آمده است
مي تواند چنگ
در
فتراک زد خورشيد را
از تعلق هر که چون شبنم سبکبار آمده است
در
بساط من ز عنقاي سبک پرواز عمر
خواب سنگيني چو کوه قاف بر جا مانده است
مي کند از هر سو مويم سفيدي، راه مرگ
پايم از خواب گران
در
سنگ خارا مانده است
نيست
در
دستم به جز افسوس از عمر دراز
سوزني از رشته مريم به عيسي مانده است
نوبت پرواز از بالم به چشم افتاده است
طوطيم چون سبزه عاجز
در
ته پا مانده است
نيست جز طول امل
در
کف مرا از عمر هيچ
از کتاب من همين شيرازه بر جا مانده است
مشت خاشاکي است بر جا مانده از سيلاب عمر
در
دل من خار خاري کز تمنا مانده است
مردمي
در
طينت اهل جهان کم مانده است
صورت بي معنيي بر جا ز آدم مانده است
نام شاهان از اثر
در
دور مي باشد مدام
شاهد اين گفتگو جامي است کز جم مانده است
نام باقي
در
زوال مال فاني بسته است
کز سخاوت بر زبان ها نام حاتم مانده است
نقد جان را مصرفي چون خاک پاي يار نيست
سرو را آب روان
در
زير پا زيبنده است
آن که ما سرگشته اوييم
در
دل بوده است
دوري ما غافلان از قرب منزل بوده است
ما عبث دل را به زير آسمان مي جسته ايم
اين سپند شوخ
در
بيرون محفل بوده است
زير مرهم مي شناسد حال داغ ما که چيست
هر که را آيينه پنهان
در
ته گل بوده است
دور باش صد بلا گرديد درد و داغ عشق
غوطه خوردن
در
دل آتش بهشتي بوده است
تا نيايد پا به سنگت، از وطن بيرون ميا
دانه تا
در
خوشه است از آسيا آسوده است
هر که ما را ايمن از بيداد گردون ديد، گفت
اين هوا را بين که
در
قصر حباب آسوده است
مي زند از شادماني، جوش مي خون
در
دلم
تا که دست و لب به خون اين کباب آلوده است؟
در
ره خوابيده مطلب، که بيداري است خواب
هر سر مو بر تنم مژگان خواب آلوده است
موج دريا سينه بر خاشاک مي مالد ز درد
رشته سر تا پاي
در
گوهر نهان گرديده است
صفحه قبل
1
...
2971
2972
2973
2974
2975
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن