167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • نه همين سرگشته ما را دور گردون کرده است
    خضر را خون در جگر اين نعل وارون کرده است
  • مهره مومي است در سر پنجه او آسمان
    آن که حال ما اسيران را دگرگون کرده است
  • قاف را در ديده ها کرده است بي وزن و سبک
    پله ناز ترا آن کس که سنگين کرده است
  • ما ازان حلم گرانسنگيم در عصيان دلير
    کبک ما را هرزه خند آن کوه تمکين کرده است
  • در جواب غير از دستش نمي افتد قلم
    آن که ياد ما به پيغام زباني کرده است
  • در کهنسالي ز نسيان شکوه کافر نعمتي است
    تلخ، پيري را به من ياد جواني کرده است
  • رفتنش بر ماندگان باشد سبک چون برگ کاه
    در حيات آن کس که بر دلها گراني کرده است
  • دور تا از توست، مي در ساغر عشرت فکن
    ورنه اين جامي که مي بيني سر جم خورده است
  • کعبه در خون غزالان همچو داغ لاله است
    تا صف مژگان خونريز تو بر هم خورده است
  • از سر تاراج ما اي برق آفت در گذر
    حاصل اين بوستان را چشم شبنم خورده است
  • هر که را از باده کيفيت مراد افتاده است
    در سفال خود شراب از ساغر جم خورده است
  • خوشه اشک ندامت مي شود هر دانه اش
    در بهشت عدن آن گندم که آدم خورده است
  • پا به هر جا مي گذاري نشتري در خاک هست
    شيشه هاي آسمان گويا که بر هم خورده است
  • نيست در زندان آهن بي قراران را قرار
    سينه سنگ از شرار شوخ من مجمر شده است
  • در قيامت شسته رو برخيزد از آغوش خاک
    چهره هر کس که از اشک ندامت تر شده است
  • ديده بد دور ازين يوسف که دور آسمان
    در زمان حسن او يک ديده حيران شده است
  • من به اين سرگشتگي صائب به منزل چون رسم؟
    در بياباني که چندين خضر سرگردان شده است
  • عمر گرديده است از قد دو تا پا در رکاب
    زندگي زين اسباب چوگاني سبک جولان شده است
  • هر رگي در پيکر زار من از موي سفيد
    چون چراغ صبحدم بر زندگي لرزان شده است
  • گوي سر در فکر رفتن نيست از ميدان خاک
    قامت خم گشته ام هر چند چون چوگان شده است
  • مي تراود از در و ديوار او نقش مراد
    خانه هر کس که چون آيينه بي دربان شده است
  • مي کشد در جسم، جان از پاکداماني عذاب
    مصر بر يوسف ز عصمت تنگ چون زندان شده است
  • مي کنم چون موج در آغوش دريا پا دراز
    تا عنان اختيار از دست من بيرون شده است
  • شانه شمشاد را دست نگارين مي کند
    بس که در زلف گرهگير تو دلها خون شده است
  • همچو داغ لاله چسبيده است صائب بر جگر
    آه ما از بس که نوميد از در گردون شده است
  • در حريم باغ، خاري بي گل بي خار نيست
    جوش خون لاله تا مژگان ديوار آمده است
  • از شفق خورشيد تابان کاسه در صهبا زده است
    صبح از مستي برون آشفته دستار آمده است
  • خاک هر گنجي که در دل داشت بيرون داده است
    صبح محشر گويي از گلشن پديدار آمده است
  • رنگ نتوانم ز غيرت ديد بر روي شفق
    تا سر خورشيد در کويش به ديوار آمده است
  • حجت قاطع بود بر پاکي دامان گل
    اين که در مهد قفس بلبل به گفتار آمده است
  • مي تواند چنگ در فتراک زد خورشيد را
    از تعلق هر که چون شبنم سبکبار آمده است
  • در بساط من ز عنقاي سبک پرواز عمر
    خواب سنگيني چو کوه قاف بر جا مانده است
  • مي کند از هر سو مويم سفيدي، راه مرگ
    پايم از خواب گران در سنگ خارا مانده است
  • نيست در دستم به جز افسوس از عمر دراز
    سوزني از رشته مريم به عيسي مانده است
  • نوبت پرواز از بالم به چشم افتاده است
    طوطيم چون سبزه عاجز در ته پا مانده است
  • نيست جز طول امل در کف مرا از عمر هيچ
    از کتاب من همين شيرازه بر جا مانده است
  • مشت خاشاکي است بر جا مانده از سيلاب عمر
    در دل من خار خاري کز تمنا مانده است
  • مردمي در طينت اهل جهان کم مانده است
    صورت بي معنيي بر جا ز آدم مانده است
  • نام شاهان از اثر در دور مي باشد مدام
    شاهد اين گفتگو جامي است کز جم مانده است
  • نام باقي در زوال مال فاني بسته است
    کز سخاوت بر زبان ها نام حاتم مانده است
  • نقد جان را مصرفي چون خاک پاي يار نيست
    سرو را آب روان در زير پا زيبنده است
  • آن که ما سرگشته اوييم در دل بوده است
    دوري ما غافلان از قرب منزل بوده است
  • ما عبث دل را به زير آسمان مي جسته ايم
    اين سپند شوخ در بيرون محفل بوده است
  • زير مرهم مي شناسد حال داغ ما که چيست
    هر که را آيينه پنهان در ته گل بوده است
  • دور باش صد بلا گرديد درد و داغ عشق
    غوطه خوردن در دل آتش بهشتي بوده است
  • تا نيايد پا به سنگت، از وطن بيرون ميا
    دانه تا در خوشه است از آسيا آسوده است
  • هر که ما را ايمن از بيداد گردون ديد، گفت
    اين هوا را بين که در قصر حباب آسوده است
  • مي زند از شادماني، جوش مي خون در دلم
    تا که دست و لب به خون اين کباب آلوده است؟
  • در ره خوابيده مطلب، که بيداري است خواب
    هر سر مو بر تنم مژگان خواب آلوده است
  • موج دريا سينه بر خاشاک مي مالد ز درد
    رشته سر تا پاي در گوهر نهان گرديده است