167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • از حضور عاشقان دارد خبر در زير تيغ
    آيه رحمت به شان هر که نازل گشته است
  • در مذاقش خون دل خوردن گوارا مي شود
    بر سر خوان فلک هر کس که مهسان گشته است
  • نوخط ما گر ندارد رحم در دل، دور نيست
    چند روزي شد که اين کافر مسلمان گشته است
  • عالمي را از عمارت پاي در گل رفته است
    وسعت از دست و دل مردم به منزل رفته است
  • مي کشد ميدان که دريا را در آغوش آورد
    موج ما گاهي گر از دريا به ساحل رفته است
  • بس که چشمش محو در نظاره قاتل شده است
    پرفشاني زير تيغ از ياد بسمل رفته است
  • صد بيابان از حريم کعبه افتاده است دور
    هر که در راه طلب يک گام غافل رفته است
  • مي رسد آخر به جايي گريه خونين ما
    خون ناحق را کسي پا در حنا نگرفته است
  • آه را در سينه سوزان من آرام نيست
    دود از آتش اين چنين صائب هوا نگرفته است
  • تشنه چشمان بحر را سازند در يک دم سراب
    حسن محجوب تو چون آيينه را رو داده است؟
  • حاصل عمر از حضور دوستان گل چيدن است
    ورنه آب و دانه در کنج قفس آماده است
  • عشق محتاج دليل و رهنما چون عقل نيست
    خضر در قطع بيابان بي نياز از جاده است
  • مي کند در خانه خود سير صحراي بهشت
    سينه هر کس که از خار تمنا ساده است
  • سردي دوران به ما دست و دلي نگذاشته است
    در خزان اشجار را برگ سفر آماده است
  • در بهاران بزم عيش ميکشان آماده است
    جوش گل هم شاهد و هم مطرب و هم باده است
  • صائب از گلشن مرو بيرون که در فصل بهار
    هر چه مي خواهي ز اسباب نشاط آماده است
  • بر لب دريا زبان بر خاک مي مالم چو موج
    بخت من در نارسايي ها رسا افتاده است
  • دارد از افتادگي صائب همان نقش مراد
    هر که در راه طلب چون نقش پا افتاده است
  • خون عرق کرده است از شرم عذارش آفتاب؟
    يا ز رويش عکس در جام شراب افتاده است
  • گيرد از دست تماشايي عنان اختيار
    گر چه از خط حسن او پا در رکاب افتاده است
  • هرگز از من چون کمان بر دست کس زوري نرفت
    اين کشاکش در رگ جانم چه کار افتاده است؟
  • سيل در بنياد تقوي از بهار افتاده است
    توبه را آتش به جان از لاله زار افتاده است
  • از رخش هر حلقه را نعل دگر در آتش است
    بس که دام زلف او عاشق شکار افتاده است
  • قدر خواب امن ومهد عافيت داند که چيست
    هر که چون منصور در آغوش دار افتاده است
  • در کف آيينه سيماب از تپيدن باز ماند
    بي قراري هاي ما بر يک قرار افتاده است
  • تا به فکر گوشوار آن سيمبر افتاده است
    پيچ و تاب رشت در جان گهر افتاده است
  • رشته سر در گم جان را به دست آورده است
    ديده هر کس بر آن موي کمر افتاده است
  • گر چه پيش افتاده در ظاهر، ولي رو بر قفاست
    راه پيمايي که پيش از راهبر افتاده است
  • پرده خوابش کند در چشم کار بادبان
    هر که را بر ساحل از دريا نظر افتاده است
  • همچنان غافل ز مرگم، گرچه از موي سفيد
    در رگ جان رعشه چون شمع سحر افتاده است
  • شمع در پيراهن فانوس گرديده است آب
    تا ز رقص آن قامت موزون به دور افتاده است
  • مي کشد خط بر زمين از شرمساري گردباد
    در بياباني که اين مجنون به دور افتاده است
  • تا که ديگر در خمار افتاده، کز هر لاله اي
    هر طرف پيمانه اي پر خون به دور افتاده است
  • مي نشيند گردباد از پا به اندک جلوه اي
    تا غبار کيست در هامون به دور افتاده است؟
  • صائب از وحدت نيفتد نوبهار از جوش گل
    در هزاران لفظ يک مضمون به دور افتاده است
  • در ته يک پيرهن محشور باشد با پلنگ
    هر که را صائب ز قسمت خلق تنگ افتاده است
  • طفل اشک شوخ چشم از بس در او آويخته است
    چاکها چون گل به طرف دامنم افتاده است
  • دست ما در بند چين آستين افتاده است
    ورنه آن زلف از رسايي بر زمين افتاده است
  • صبح محشر سر زد و تخم اميدم سر نزد
    در چه ساعت يارب اين يوسف به چاه افتاده است؟
  • در شکست بال و پر معذور مي دارد مرا
    ديده هر کس بر آن طرف کلاه افتاده است
  • آگه است از بي قراري هاي ما در دور خط
    کار هر کس با چراغ صبحگاه افتاده است
  • تا نظر وا کرده ام چون شمع در بزم وجود
    گريه اي از هر سر مويم به راه افتاده است
  • از زنخدان تو دل را نيست اميد نجات
    دلو ما در ساعت سنگين به چاه افتاده است
  • رزق ما بي دست و پايان بي طلب خواهد رساند
    در رحم آن کس که روزي را مهيا کرده است
  • مردمک چون نقطه سهوست بر چشمم گران
    خال او تا در دلم جا چون سويدا کرده است
  • نيست پرواي ستم ما را که جان سخت ما
    خون عالم در دل تيغ تغافل کرده است
  • در چه افکنده است باز از قيمت نازل مرا
    کارواني گر خلاص از قيد چاهم کرده است
  • مي خورم از حسرت ديدار خون در عين وصل
    بس که حيرت خشک چون مژگان، نگاهم کرده است
  • چون زبان مار گرديده است هر مژگان من
    بس که زهر چشم در کار نگاهم کرده است
  • مي کشد هر دم برون زور جنون از خانه ا
    عشق در پيري مرا همسنگ طفلان کرده است