نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.
ديوان صائب
ديده هر کس که حيران است
در
دنبال اوست
هر که از خود مي دود بيرون به استقبال اوست
از کمند عشق برق و باد نتوانست جست
واي بر صيدي که اين صياد
در
دنبال اوست
ذکر او دل زنده دارد چرخ مينا رنگ را
جان اين فيروزه
در
دست خواص نام اوست
مردم باريک بين
در
وصل هجران مي کشند
مرغ زيرک گر به شاخ گل نشيند دام اوست
برق جولاني که دارد
در
خم چوگان مرا
آسمان بي سر و پا، گويي از ميدان اوست
گل که از شبنم گذارد هر سحر عينک به چشم
در
کمين مصحف خط غبار حسن اوست
آفتابي کز شفق رخسار
در
خون شسته است
داغ ناخن خورده اي از لاله زار حسن اوست
گر چه حسن او نگنجد
در
زمين و آسمان
ديده هر ذره اي آيينه دار حسن اوست
يک نگاه آشنا هرگز ز چشم او نديد
گر چه صائب مدتي شد
در
ديار حسن اوست
همچو صائب بلبلي کز نغمه اش خون مي چکد
روزگاري شد که
در
بيرون باغ حسن اوست
آن که ما را سر به صحرا داده چون موج سراب
در
لباس شبروان آب خضر جوياي ماست
آن که مي سوزد فروغش خواب را
در
چشم من
آسمان يک شعله نيلوفري از روي اوست
اي تغافل پيشه بر پرواز ما دل بد مکن
خاک ما افتادگان
در
شهر بند دام توست
از سياهي از چه افکنده است بر عارض نقاب؟
گر نه آب زندگي
در
چشمه سار چشم توست
گر چه از شوخي نگيرد يک نفس يک جا قرار
ناز عالم را همان سر
در
کنار چشم توست
با دل مجروح ما حاشا که کوتاهي کند
آن که خون
در
ناف آهوي ختا مشکين ازوست
در
حريمش دولت بيدار، خواب آلوده اي است
آن که خواب غفلت ما اين چنين سنگين ازوست
ابر تر دامن چه باشد، کز حجاب اشک من
خويش را طوفان مکرر
در
تنور انداخته است
چون هدف، گردنکشان را مي کشد
در
خاک و خون
اين رگ ابري که از بحر کمان برخاسته است
هست اگر آسايشي زير فلک،
در
غفلت است
واي بر آن کس کز اين خواب گران برخاسته است
بلبلان
در
بيضه با گل زير يک پيراهنند
غم ز دوري نيست چون دلها به هم پيوسته است
نعل حرصش از تردد روز و شب
در
آتش است
هر که چون خورشيد صائب دل به دنيا بسته است
عندليب خوش نوايي را دهن پر زر نکرد
غنچه از بهر چه يارب
در
گره زر بسته است؟
کوه را موج حوادث
در
فلاخن مي نهد
اين صدف از ساده لوحي دل به گوهر بسته است
مي زند طول امل از سادگي نقشي بر آب
ورنه آب زندگاني را که
در
جو بسته است؟
صائب از انديشه ملک سليمان فارغ است
هر که دل
در
چين زلف آن پريرو بسته است
صد بيابان
در
ميان دارند از بي نسبتي
گر به ظاهر که با صحرا به هم پيوسته است
چون الف
در
مد بسم الله از اقبال بلند
جان ما با آن قد رعنا به هم پيوسته است
در
جگرگاه زمين يک لاله بي داغ نيست
دل سياهي با مي حمرا به هم پيوسته است
مي شود از شور بلبل تازه داغ کهنه اش
از گلي هر کس که
در
دل خارخاري داشته است
نيست ممکن خنده بر روز سياه ما کند
در
نظر هر کس که چشم سرمه داري داشته است
ريزه خواني هاي آن لب، برق خرمن شد مرا
آتش ياقوت هم
در
دل شراري داشته است
گشته اسرار جهان
در
ديده اش صورت پذير
هر که از زانوي خود آيينه داري داشته است
از شفق صد کاسه خون
در
فرو رفتن خورد
هر که چون خورشيد اوج اعتباري داشته است
غافل است از جنبش بي اختيار نبض خويش
آن که پندارد که
در
دست اختياري داشته است
نيست ممکن غافل از پاس نفس گردد چو صبح
هر که صائب
در
نظر روز شماري داشته است
دل به هر عضوي ز جانان نسبتي دارد جدا
يک برهمن
در
نظر چندين صنم مي داشته است؟
خال رخسارش به هيچ و پوچ از من دل گرفت
در
ترازو هم قيامت سنگ کم مي داشته است؟
تلخ شد بر من جهان از فکر آن شيرين دهان
شادي ناديده
در
پي نيز غم مي داشته است؟
حيرت نظاره اش
در
هيچ دل نگذاشت تاب
اين قدر موي ميان هم پيچ و خم مي داشته است؟
گر چه با انگشت پا نتوان گره را باز کرد
عقده روزي گشايش
در
قدم مي داشته است؟
برنمي دارد سر از دنبال چشم يار، دل
در
کمين صياد هم صيد حرم مي داشته است؟
صائب از زخم زبان بر روي من گلها شکفت
مشت خاري
در
بغل باغ ارم مي داشته است؟
از هجوم شرم نتوان ديد
در
رخسار يار
چوب منع از جوش گل گلزار هم مي داشته است؟
بر سويداي دل ما مي کند افلاک سير
نقطه اي
در
دور نه پرگار هم مي داشته است؟
برده صائب سبزه خط زنگ غم از دل مرا
دست
در
پرداز دل زنگار هم مي داشته است؟
چون صف مژگان رگ خواب جهان
در
دست اوست
چشم تنگي اين قدر نيرنگ هم مي داشته است؟
نيست
در
فکر برون شد دل ز قيد آسمان
اين قدر آيينه تاب زندگي هم مي داشته است؟
هر که از تن پروري
در
کار کاهل گشته است
دفتر ايجاد را چون فرد باطل گشته است
در
سبکباري بود باد مراد اين بحر را
کف خس و خاشاک را بسيار ساحل گشته است
صفحه قبل
1
...
2969
2970
2971
2972
2973
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن