نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.
ديوان صائب
دست خالي
در
محيط مايه دار عشق نيست
هر حباب او به گوهر چون صدف آبستن است
هر که ترک تن نکرد از زندگاني برنخورد
راحتي گر هست کفش تنگ را
در
کندن است
نقش پا همراه رهرو گر نباشد گو مباش
ما به ظاهر گر زمين گيريم، دل
در
رفتن است
نفس سرکش چون غني شد راه را گم مي کند
تنگدستي
در
حقيقت رايض اين توسن است
گوشه گيري آب حيوان است بخت سبز را
ايمن از مردن بود فيروزه تا
در
معدن است
خو به عزلت کن که
در
بحر پر آشوب جهان
گوشه گيري کشتي خود را به ساحل بردن است
عمر
در
تمهيد اسباب سفر ضايع مکن
توشه اي گر هست راه عشق را، دل خوردن است
نيست راهي از دل و دين باختن نزديکتر
در
قمار عشق هر کس را که ميل بردن است
وجد بال شاهباز جان ز هم وا کردن است
پايکوبي زندگي را
در
ته پا کردن است
جوش بيتابي زدن
در
آتش وجد و سماع
شيره جان را ز درد تن مصفا کردن است
در
طريق عشق سستي سنگ راه سالک است
ساحل اين بحر خونين دل به دريا کردن است
در
هواي سيم و زر دل را پريشان ساختن
بهر کاغذ باد، مصحف را مجزا کردن است
پي به کنه خويش بردن کار هر بي ظرف نيست
خودشناسي بحر را
در
قطره پيدا کردن است
سينه را از خار خارکين مصفا ساختن
جمع کردن خار و خس،
در
چشم اعدا کردن است
از زمين گيري برآرد ترک دنيا روح را
سکه رايج
در
جهان از پشت بر زر کردن است
هست اگر راه گريز اين خانه دربسته را
چشم پوشيدن ز عالم، رخنه
در
دل کردن است
مهر خاموشي به لب پيش سخن چينان زدن
خار را خون
در
جگر از حفظ دامان کردن است
در
بساط خاک گنجي را که مي بايد نهفت
ريزش خود را ز چشم خلق پنهان کردن است
پشت پا بر گنج گوهر با تهيدستي زدن
در
جنون پهلو تهي از سنگ طفلان کردن است
يک نفس باشد نشاط خنده ظاهر چو برق
خنده دزديدن به دل، گل
در
گريبان کردن است
سنگ طفلان مي کند خوش وقت مجنون مرا
کار کبک مست
در
کوه و کمر خنديدن است
در
حريم زلف خود باد صبا را ره مده
کز دل سوزان عاشق اين شبستان روشن است
بي قراري هاي من
در
گرد دارد چرخ را
جنبش اين شيشه ها از جوش سيماب من است
از تنور خاک چون طوفان برونم مي کشد
شورشي کز شوق او
در
جان بي تاب من است
گر چه
در
کار کسي هرگز گره نفکنده ام
سبحه صد دانه غم رشته کار من است
يک سر مو غافل از حال ضعيفان نيستم
گر فتد مويي
در
آتش پيچ و تابش بر من است
هر چه دارد
در
خم سربسته گردون از من است
مي به حکمت مي خورم، جاي فلاطون از من است
باده پر زور
در
مينا سرايت مي کند
اين که پيراهن درد هر صبح گردون از من است
مي زنم نقش دگر بر آب
در
هر دم زدن
رنگ درياي سخن صائب دگرگون از من است
شعله اي کز يک شرارش طور صحرا گرد شد
سالها شد تا نهان
در
زير سرپوش من است
موجه من نعل وارون مي زند از پيچ و تاب
ورنه آن بحر گران لنگر
در
آغوش من است
مي کنم از خرقه پشمينه وحشت چون غزال
نافه را خون
در
دل از فقر قباپوش من است
سير و دور هاله من از فلکها برترست
گر رود بر آسمان آن مه
در
آغوش من است
داغ دارد پيچ و تاب جوهر من خصم را
خار
در
پيراهن آتش ز خاشاک من است
مي چکد از سيلي هر برگ خون از چهره ام
گر چه آب زندگاني
در
رگ تاک من است
چون هدف تا خاکساري پيشه خود کرده ام
هر کجا تير جگردوزي است
در
خاک من است
فکر رنگين است صائب نعمت الوان من
در
بهشت افتاده است آن کس که مهمان من است
خاکساري تا دليل جان آگاه من است
مي کند هموار هر چاهي که
در
راه من است
انتقام از دشمن عاجز به نيکي مي کشم
مي کنم سرسبز خاري را که
در
راه من است
اين جواب آن غزل صائب که مي گويد کليم
هر چه جانکاه است
در
اين راه، دلخواه من است
آفتاب از اوج عزت مي نهد رو
در
زوال
ساده لوح است آن که با اقبال دشمن دشمن است
آه من خم
در
خم افلاک دارد روز و شب
هر که صائب باد دست افتد به خرمن دشمن است
گر نخواهد ميهمان دل شد آن يار عزيز
آه چندين خانه دل را چرا
در
رفت و روست؟
گر به ظاهر چشم ما خشک ست چون جام تهي
گريه مستانه ما همچو مينا
در
گلوست
گر به گل رفته است پاي خم ز مستي باک نيست
سير و دور آسياي جام
در
دست سبوست
مي شود بي برگ صائب زود نخل ميوه دار
سرو از بي حاصلي
در
چار موسم تازه روست
مي توان خواند از بياض چهره اش چون خط سبز
گفتگوهايي که پنهان
در
لب خاموش اوست
طوق قمري گر چه باشد صائب از دل تنگتر
سرو با آن دستگاه حسن
در
آغوش اوست
برق مي بوسد زمين خاکساران را ز دور
وقت آن کس خوش که تخمش
در
زمين پاک اوست
آن که صائب نعل ما از شوق او
در
آتش است
خرده انجم سپند روي آتشناک اوست
صفحه قبل
1
...
2968
2969
2970
2971
2972
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن