نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان صائب
سعي
در
تحصيل اسباب جهان بي حاصل است
آنچه نتوان برد با خود، جمع آن بي حاصل است
مي نمايد هر چه هست آيينه از زيبا و زشت
خودستايي
در
حضور عارفان بي حاصل است
دام ها
در
خاک از چشم غزالان کرده است
گر به ظاهر ليلي از مجنون شيدا غافل است
نيست غير از بيخودي صائب فضايي
در
جهان
واي بر آن کس کز اين دامان صحرا غافل است
جان عاشق
در
تن خاکي چسان گيرد قرار؟
موج دريا ديده را بستن به ساحل مشکل است
زنگ صحبت را به خلوت مي توان از دل زدود
زندگاني
در
جهان بي گوشه دل مشکل است
در
سر بي مغز تا باشد هوايي چون حباب
سر برون بردن ازين درياي هايل مشکل است
عشق
در
يک پله دارد کعبه و بتخانه را
چشم حيران را تميز حق و باطل مشکل است
هر که را راه درازي هست صائب پيش پا
تن به خواب ناز
در
دادن به منزل مشکل است
در
تنور سرد خودداري نمي آيد ز نان
درد و داغ عشق را بر خويش بستن مشکل است
زندگي چون گشت از قد دو تا پا
در
رکاب
از سرانجام سفر غافل نشستن مشکل است
رخنه اي از هر بن مو هست
در
ملک بدن
حفظ اين منزل ز چندين باب کردن مشکل است
حفظ صورت مي توان کردن به ظاهر
در
نماز
روي دل را جانب محراب کردن مشکل است
مي توانم خاک نوميدي به چشم دام زد
خون ز وحشت
در
دل صياد کردن مشکل است
مي توانم خاک نوميدي به چشم دام زد
خون ز وحشت
در
دل صياد کردن مشکل است
وقت خط پهلو تهي از يار کردن مشکل است
در
بهاران پشت بر گلزار کردن مشکل است
با خيال خشک تا کي سر به يک بالين نهم؟
دست
در
آغوش با تصوير کردن مشکل است
با خسيسان دست
در
يک کاسه کردن سهل نيست
طعمه بيرون از دهان شير کردن مشکل است
عيب من از ساده لوحي هاي من بي پرده شد
موي پنهان
در
ميان شير کردن مشکل است
آه از درد گران بي خواست مي خيزد ز دل
در
کمان سخت حفظ تير کردن مشکل است
نيست از جوش شهيدان تيغ را ميدان زخم
در
سر کويش به کام دل تپيدن مشکل است
بي قراران هر نفس
در
عالمي جولان کنند
همچو بوي گل به يک جا آرميدن مشکل است
در
جواني توبه کن تا از ندامت برخوري
نيست چون دندان، لب خود را گزيدن مشکل است
عالم معقول بر هر کس که صائب جلوه کرد
بعد ازان
در
عالم محسوس ديدن مشکل است
مي توان چون غنچه صائب خون دل
در
پرده خورد
باده گلرنگ را پنهان کشيدن مشکل است
صحبت روشن ضميران سرخ رويي بر دهد
شاخ مرجان
در
کنار بحر سر تا پا گل است
شرم مي دارد نگاه از خيره چشمان حسن را
چون نباشد باغبان
در
باغ، يغماي گل است
هر که دارد شيشه اي خود را به گلشن کي کشد؟
وعده گاه دختر رز باز
در
پاي گل است
زهر
در
ساغر مرا از سير ماه و انجم است
آسمان پر کواکب شيشه پر کژدم است
کار نادان مي شود مشکل تر از تدبير خويش
از لگد محکم شود خاري که
در
زير دم است
از علايق رشته اي تا هست، جان آزاد نيست
تا رگ خامي بود
در
باده، محبوس خم است
به که
در
جيب نمد آيينه را پنهان کنيم
عالم از جهل مرکب يک سواد اعظم است
نيست مردم هر که را نقش و نگار مردم است
مردمي هر کس که دارد
در
شمار مردم است
از سبکروحي توان
در
چشم مردم شد عزيز
بار بر دلها بود هر کس که بار مردم است
پر برون آرم مگر چون مور از اقبال عشق
ورنه
در
راه طلب نقش قدم نامحرم است
چون غبار خط برآرد سر ز کنج آن دهان
هر که دارد گرد هستي
در
حرم نامحرم است
جان غافل را سفر
در
چار ديوار تن است
پاي خواب آلود را منزل کنار دامن است
وقت عارف را نسازد تيره اين ماتم سرا
خانه روشن مي کند آيينه تا
در
گلخن است
گر بود
در
خانه صد نقش و نگار دلفريب
مرغ زيرک را همان منظور چشم روزن است
شعله را خاشاک نتواند ز جولان بازداشت
خون خود را مي خورد خاري که
در
پاي من است
هر کسي آنجاست از عالم که مي باشد دلش
بلبل ما
در
قفس چون غنچه گردد گلشن است
پيش غافل کاروان عمر چون ريگ روان
مي نمايد ساکن، اما روز و شب
در
رفتن است
پاک کن دل را، ز دست انداز چرخ آسوده شو
تا بود
در
تخم غش، سر گشته پرويزن است
پاک گوهر را نباشد روزي از خاک وطن
سنگ بندد بر شکم ياقوت تا
در
معدن است
رزق بي کوشش نمي آيد به کف، حرف است اين
نيم ناني مي رسد تا نيم جاني
در
تن است
دست رد بر سينه خواب پريشان مي نهد
چون سبو دستي که
در
ميخانه بالين من است
هر که قانع شد به بوي گل، ز گل
در
پرده ماند
بوي پيراهن حجاب يوسف سيمين تن است
صافي سر چشمه صائب مي کند
در
جو اثر
هر سر مو چشم بينايي است گر دل روشن است
پستي سقف فلک آه مرا
در
دل شکست
شمع مي دزدد نفس چندان که زير دامن است
تا چه بيراهي ز من سر زد، که
در
دشت جنون
هر سر خاري که بينم تشنه خون من است
صفحه قبل
1
...
2967
2968
2969
2970
2971
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن