167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • سعي در تحصيل اسباب جهان بي حاصل است
    آنچه نتوان برد با خود، جمع آن بي حاصل است
  • مي نمايد هر چه هست آيينه از زيبا و زشت
    خودستايي در حضور عارفان بي حاصل است
  • دام ها در خاک از چشم غزالان کرده است
    گر به ظاهر ليلي از مجنون شيدا غافل است
  • نيست غير از بيخودي صائب فضايي در جهان
    واي بر آن کس کز اين دامان صحرا غافل است
  • جان عاشق در تن خاکي چسان گيرد قرار؟
    موج دريا ديده را بستن به ساحل مشکل است
  • زنگ صحبت را به خلوت مي توان از دل زدود
    زندگاني در جهان بي گوشه دل مشکل است
  • در سر بي مغز تا باشد هوايي چون حباب
    سر برون بردن ازين درياي هايل مشکل است
  • عشق در يک پله دارد کعبه و بتخانه را
    چشم حيران را تميز حق و باطل مشکل است
  • هر که را راه درازي هست صائب پيش پا
    تن به خواب ناز در دادن به منزل مشکل است
  • در تنور سرد خودداري نمي آيد ز نان
    درد و داغ عشق را بر خويش بستن مشکل است
  • زندگي چون گشت از قد دو تا پا در رکاب
    از سرانجام سفر غافل نشستن مشکل است
  • رخنه اي از هر بن مو هست در ملک بدن
    حفظ اين منزل ز چندين باب کردن مشکل است
  • حفظ صورت مي توان کردن به ظاهر در نماز
    روي دل را جانب محراب کردن مشکل است
  • مي توانم خاک نوميدي به چشم دام زد
    خون ز وحشت در دل صياد کردن مشکل است
  • مي توانم خاک نوميدي به چشم دام زد
    خون ز وحشت در دل صياد کردن مشکل است
  • وقت خط پهلو تهي از يار کردن مشکل است
    در بهاران پشت بر گلزار کردن مشکل است
  • با خيال خشک تا کي سر به يک بالين نهم؟
    دست در آغوش با تصوير کردن مشکل است
  • با خسيسان دست در يک کاسه کردن سهل نيست
    طعمه بيرون از دهان شير کردن مشکل است
  • عيب من از ساده لوحي هاي من بي پرده شد
    موي پنهان در ميان شير کردن مشکل است
  • آه از درد گران بي خواست مي خيزد ز دل
    در کمان سخت حفظ تير کردن مشکل است
  • نيست از جوش شهيدان تيغ را ميدان زخم
    در سر کويش به کام دل تپيدن مشکل است
  • بي قراران هر نفس در عالمي جولان کنند
    همچو بوي گل به يک جا آرميدن مشکل است
  • در جواني توبه کن تا از ندامت برخوري
    نيست چون دندان، لب خود را گزيدن مشکل است
  • عالم معقول بر هر کس که صائب جلوه کرد
    بعد ازان در عالم محسوس ديدن مشکل است
  • مي توان چون غنچه صائب خون دل در پرده خورد
    باده گلرنگ را پنهان کشيدن مشکل است
  • صحبت روشن ضميران سرخ رويي بر دهد
    شاخ مرجان در کنار بحر سر تا پا گل است
  • شرم مي دارد نگاه از خيره چشمان حسن را
    چون نباشد باغبان در باغ، يغماي گل است
  • هر که دارد شيشه اي خود را به گلشن کي کشد؟
    وعده گاه دختر رز باز در پاي گل است
  • زهر در ساغر مرا از سير ماه و انجم است
    آسمان پر کواکب شيشه پر کژدم است
  • کار نادان مي شود مشکل تر از تدبير خويش
    از لگد محکم شود خاري که در زير دم است
  • از علايق رشته اي تا هست، جان آزاد نيست
    تا رگ خامي بود در باده، محبوس خم است
  • به که در جيب نمد آيينه را پنهان کنيم
    عالم از جهل مرکب يک سواد اعظم است
  • نيست مردم هر که را نقش و نگار مردم است
    مردمي هر کس که دارد در شمار مردم است
  • از سبکروحي توان در چشم مردم شد عزيز
    بار بر دلها بود هر کس که بار مردم است
  • پر برون آرم مگر چون مور از اقبال عشق
    ورنه در راه طلب نقش قدم نامحرم است
  • چون غبار خط برآرد سر ز کنج آن دهان
    هر که دارد گرد هستي در حرم نامحرم است
  • جان غافل را سفر در چار ديوار تن است
    پاي خواب آلود را منزل کنار دامن است
  • وقت عارف را نسازد تيره اين ماتم سرا
    خانه روشن مي کند آيينه تا در گلخن است
  • گر بود در خانه صد نقش و نگار دلفريب
    مرغ زيرک را همان منظور چشم روزن است
  • شعله را خاشاک نتواند ز جولان بازداشت
    خون خود را مي خورد خاري که در پاي من است
  • هر کسي آنجاست از عالم که مي باشد دلش
    بلبل ما در قفس چون غنچه گردد گلشن است
  • پيش غافل کاروان عمر چون ريگ روان
    مي نمايد ساکن، اما روز و شب در رفتن است
  • پاک کن دل را، ز دست انداز چرخ آسوده شو
    تا بود در تخم غش، سر گشته پرويزن است
  • پاک گوهر را نباشد روزي از خاک وطن
    سنگ بندد بر شکم ياقوت تا در معدن است
  • رزق بي کوشش نمي آيد به کف، حرف است اين
    نيم ناني مي رسد تا نيم جاني در تن است
  • دست رد بر سينه خواب پريشان مي نهد
    چون سبو دستي که در ميخانه بالين من است
  • هر که قانع شد به بوي گل، ز گل در پرده ماند
    بوي پيراهن حجاب يوسف سيمين تن است
  • صافي سر چشمه صائب مي کند در جو اثر
    هر سر مو چشم بينايي است گر دل روشن است
  • پستي سقف فلک آه مرا در دل شکست
    شمع مي دزدد نفس چندان که زير دامن است
  • تا چه بيراهي ز من سر زد، که در دشت جنون
    هر سر خاري که بينم تشنه خون من است